AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
 

This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it به وب سایت ادبی - تحقیقی رضا همراز خوش آمدید. لطفا با درج نظرات و پیشنهادات خود ما را در پربارتر نمودن این وب سایت یاری نمائید. This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

 
 
AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
 

منوی اصلی سایت

ورود به سایت






كلمه عبور را فراموش كرده ام
ايحاد نام كاربري در سایت

خبرخوان ها

   

قصه ي « شيطان آلدادير» از قصص عاميانه ي آذربايجان و قصه ي « کندلی ايله آيي» از قصص فولکلور روس دو و
نوشته شده توسط حسن- م.جعفرزاده   
06 بهمن 1394 ساعت 20:33

چندين سال پيش با عنواني مشابه قصه ي"نارخاتين" از قصص فلكلور آذربايجان را با قصه¬ي مشهور "سفيد برفي" و قصه "اوچ باجي لار" از قصص آذربايجان را با قصه¬ي "شاخه ي آواز خوان و پرنده ي رازگو و آب جواني بخش" از قصص فلكلور فرانسه مقايسه كرده بودم. البته در همين موضوع و مشابهت قصص فلكلور آذربايجان با قصص ديگر ملل، مرحوم استاد ميرهدايت حصاري كتابي منتشر نموده¬اند كه در آن مشابهت چندين قصه آذربايجاني با قصص ديگر ملل بحث شده است. اخير نيز با قصه¬اي تحت عنوان "روستايی و خرس" از قصص مردمي روس¬ها آشنا شدم كه شباهتي فراوان به قصه¬ي "شيطان آلدادير" (شيطان را فريب می¬دهد) از قصص آذربايجان دارد به طوري كه اساسا دو واريانت از يك قصه مي¬باشند و نيازي به مقايسه آنها ديده نمي شود. البته تنها تفاوتی که در واريانت روسی قصه ديده می¬شود کاراکتر "خرس" به جای کاراکتر "شيطان" در واريانت آذربايجانی قصه است که می¬دانيم در ميان روس¬ها خرس به عنوان سمبل و نماد مطرح است. در ميان آذربايجانيان مسلمان نيز شيطان سمبل فريب به شمار می¬رود که در اين قصه ره به جايي نمی¬برد. - ناگفته نماند در همين موضوع قصه¬هاي ديگر از ملل  و اقوام ديگر سراغ است كه واريانت¬هايي از قصص آذربايجان مي¬باشد كه در مجالي مناسب بحث خواهد شد.- به هر حال اينك متن تركي به همراه ترجمه¬ي فارسي قصه¬ي آذربايجاني و واريانت روسي قصه آورده مي¬شود.

 

«شيطان آلدادير»(1)

شيطانين يولو بير کنده  دوشر. زمی¬ده بيری شئيطانی تانييار سوروشار:

- نه عجب بو طرفلرده؟

شيطان دئيه¬ر:

-گلديم گؤروم بوردا بيری تاپيلار منه خير چاتديرا!

کيشی دئيه¬ر:

- آيريسی نيه؟ ائله بيری من. گَل بو زميني¬ اَکه¬ک، بيچه¬ک، شريک اولاق.

شيطان دئيه¬ر:

- نه اَکه¬ک؟

کيشی دئيه¬ر:

- گل سوغان اَکه¬ک، هر نوبت بيريميز سوواراق. واختيندا دا بيچه¬ک زوولاری سنين يئر آلتيندا کوکو ده منيم.

شئيطان قبول ائدر اَکر¬لر سووارارلار. گلر بيچين گونو چاتار. کيشی دئيه¬ر:

- ياخشی سن زوولاری بيچ من سونرا يئر آلتيندان کؤکلری چيخارارام. شئيطان زحمت مشقتله زوولاری بيچر آپارار انبارا وورار. بو تايدان¬دا کيشی سوغان کؤکلرينی چيخاريب آپارار ساتار. شئيطان زوولارين اَلينده قالار ساتا بيلمز سونو آپاريب ائشيگه توکه¬ر.

گونلر کئچه¬ر بير گون شئيطانلا کيشي ايله اوز- اوزه گلرلر. شئيطان گلايه ائتمه¬يه باشلار کی سن منی آلداتدين. کيشی دئيه¬ر:

- نييه به ناراحات اولورسان گل بو دفعه بوغدا اکه¬ک. يئر اوزونده کی قيسمی منيم کؤکلری سنين.

شيطان قبول ائدر. بو دفعه ده زمينی سوروب اَکر¬لر سووارارلار. بيچين زامانی کيشی بوغدانی دَرَر. شئيطان دا گلر کؤکونو دَرسين گؤرر ديبينده بير شئی يوخدور. شئيطان کيشينی تاپار شيکايت ائدر. کيشی دئيه¬ر:

- يئر يئرينده سودا يئرينده. اگر شريکليک ايستيرسن باهاردا گل شريک اولاق. شئيطان ياواشجا  اکيله¬ر.

ناغيلين اورژينال قايناغی: آتالار سؤزلری کؤکلری ()، بهروز حقی

 

ترجمه¬ي فارسي قصه: فريب شيطان

گذر شيطان به روستايی  افتاد. يكي سر مزرعه شيطان را شناخت و پرسيد:

- چه عجب از اين طرف¬ها؟

شيطان گفت:

-آمدم ببينم اين طرفها كسي پيدا مي شود خيري به من برساند.

مرد گفت:

-كسي چرا؟ يك كس من بيا اين زمين را  اشتراكي بكاريم و درو كنيم.

شيطان پرسيد:

- چه بكاريم.

مرد گفت:

- بيا پياز بكاريم. يك نوبت تو آب بده نوبت ديگر من آبياري بكنم. هنگام درو قسمتي كه بيرون زمين است براي تو قسمت ريشه كه زير زمين است براي من.

شيطان قبول كرد. باهم كاشتند و آبياري نمودند. هنگام درو آمد. مرد گفت:

- خوب تو برو قسمت سبزينه را براي خود بچين من بعدا قسمت ريشه را براي خود مي چينم.

شيطان با زحمت سبزينه پياز را چيد و با مشقت آنها را به انبار برد. اين طرف مرد آمد و ريشه هاي پياز را براي خود چيد و فروخت و پول خوبي به جيب زد و پي خوشگذراني. شيطان براي سبزينه ها نتوانست مشتري دست و پا كند. ديد همه فاسد شدند زحمت فراواني نيز كشيد و آنها را از انبار بيرون ريخت.

- يئر يئرينده سودا يئرينده. اگر شريکليک ايستيرسن باهاردا گل شريک اولاق. شئيطان ياواشجا  اکيله¬ر.

روزها گذشت در راهي شيطان با مرد روبرو آمد. شيطان شروع به گلايه كرد كه تو مرا گول زدي. مرد گفت:

-چرا ناراحت مي شوي بيا گندم بكاريم در عوض اين دفعه ريشه محصول براي تو، قسمت بيرون از خاك محصول براي من.

شيطان قبول كرد. زمين را شخم زده و گندم كاشتند و هر نوبت يكي آب داد. زمان درو مرد گندم را درو كرد و به شيطان گفت:- ريشه محصول نيز سهم تو.

شيطان كه براي برداشت آمده بود هر چه  ريشه محصول را از زمين در آورد ديد كه ريشه اي ندارد. ناراحت سراغ مرد آمد و شروع كرد به گلايه. مرد گفت:

-اين كه ناراحتي ندارد. زمين جاي خود. آب هم سر زمين. اگر شراكت مي خواهي وقت بهار بيا شريكي بكاريم هر چه تو گفتي!

شيطان كه تاب شراكت نداشت يواشكي در رفت.

 

قصه¬ی روسی «کندلی و آيي»

بير آيی بير کندلی ايله دوست اولدو. اونلار شريکلی تورب اَکمک فيکرينه دوشدو. کندلی دئدی:

-آی آيي قارداش کؤکو منيم، اوستو سنين اولسون.

آيي راضيلاشدی. بول تورپ يئتيشدی. اونلار تورپو ييغماغا گئتديلر. کندلی تورپون کؤکلرينی اؤزونه گؤتوردو آيی¬يا ايسه اوستونو وئردی. آيی دونقولداندی. آنجاق ايش ايشدن کئچميشدی. او بيری ايل کندلی آيي¬يا دئدی:

- گَل يئنه شريکلی اکه¬ک. گَل اکه¬ک آنجاق بو دفعه سن اوستونو گؤتور منه ايسه کؤکلرينی وئر دئيه آيي کندليني ديله توتدو.

ياخشی! دئيه کندلی راضيلاشدی. - قوی سن دئيه¬ن اولسون.

اونلار بو دفعه بوغدا اَکديلر. چوخ ياخشی بوغدا يئتيشدی. کنديلی سونبوللری اؤزونه گؤتوردو. آيی¬يا ايسه کؤکلرينی وئردی. آيي گؤردو کی، کندلی يئنه اونو آلداتدی.

آيي ايله کندلی¬نين دوستولوغو او واخت دان پوزولدو.

- ناغيلين کؤچورمه قايناغی: آنا سؤزو (ايکنجی جيلد)، عموم تحصيل مکتبلری اوچون درس وسايطی، باکی، چاشی اوغلو، 2008

 

ترجمه¬ي فارسي واريانت روسي قصه

خرسي با يك روستايي رفيق شد. آنها به فكر افتادند كه اشتراكي ترب بكارند. روستايي گفت:

- برادر خرس ريشه¬ی محصول براي من و قسمت رويين محصول براي تو.

خرس راضي شد. محصول خوبي به عمل آمد. آنها آمدند كه محصول را برداشت كنند. روستايي قسمت ريشه محصول را براي خود برداشت و قسمت رويي ترب را به خرس داد. خرس شروع به غرولند كرد اما كار از كار گذشته بود. سال بعد روستايي به خرس گفت.

- بيا باز هم شراكتي بكاريم.

-بيا بكاريم اما اين دفعه تو قسمت بالاي خاك محصول را بردار و قشمت ريشه را به من بده.

روستايي "هر چه تو مي گويي" گفته و قبول كرد و راضي شد.

آنها اين دفعه گندم كاشتند. محصول خوبي نيز به عمل آمد. روستايي سنبل¬ها را براي خود برداشت و ريشه را به خرس داد. خرس ديد كه روستايي بازهم او را گول زده است.  از آن وقت رفاقت روستايي و خرس به هم خورد.

--------------------------------------------------------------------------------

1-     اين قصه  سبب آفرينش اصطلاحی با عنوان "شيطان آلدادير" در زبان و فرهنگ آذربايجاني ها شده است.

نظرات (1) | بيننده: 76

 
«فضولي» پايه‌گذار سبك هندي يا سبك آذربايجاني
نوشته شده توسط اصغر فردی   
04 بهمن 1394 ساعت 16:30

با درگذشت نورالدين عبدالرحمن جامي شاعر تواناي قرن نهم در سال898، دورة زرين شعر كلاسيك فارسي ـ كه با رودكي آغاز شده بود ـ پايان يافت! معقول‌ترين دليلي كه مي‌توانيم به فرجامي چنين بياوريم همانا اشباع ذوق مردمان روزگار و الزام و اجبار چرخة روزگاران از آن سياق پيشين است. از سوي ديگر محيط و شرايطي سياسي در اتمام دورة مذكور و وقوع دگرديسي ادبي بي‌تاثير نبوده است؛ چنانكه شهرياران سلسة صفويه به شاعراني كه به مدايحه سرائي مي‌پرداختند، رغبتي نمي‌ورزيدند. آنان ازين راه شاعراني را كه به مجيزخواني و يافه‌بافي خو كرده بودند، خلق آزادگي مي‌آموختند. محتشم كاشاني صاحب معجزة ـ دوازده بند ـ قصيده‌اي غرا در مدح سلطان و شهزاده پريخان خانم به نظم آورده از كاشان به سراي فرستاده بود. شاه به جاي آنكه گدائي  بپرورد و او را با ناچيزي سرگرم سازد، در پاسخ مي‌گويد: «من راضي نيستم كه شعرا، زبان به مدح و ثناي من آلايند. آنان قصائد در شأن شاه ولايت و ائمة معصومين عليهم السلام بگويند وصله اول از ارواح مقدسة حضرات و بعد از آن از ما توقع نمايند».

اگرچه اين شيوه را معاندان خاندان صفويه موجب تعطيل شعر فارسي در دورة آنها دانسته‌اند اما اين نظر بنا به حكم علم و سند و گواهي تاريخ مردود است. اولاً به دليل اينكه اكثر پادشاهان صفوي از شاه اسماعيل اول ( ختائي) گرفته تا واپسين شهريار، خود شاعر و صاحب ديوان و دفتر بودند ثانياً درست برعكس آن ادعا، در همين دوره بود كه شعر و شاعري چندان رواج پيدا كرد كه تذكره‌هاي ادبي اين دوره حجيم‌ترين تذكره‌هاست و اساساً اين دوره روزگاري است كه تذكره و تذكره‌نويسي بسيار و بيشتر از هر زمان ديگر بوده است. اتفاقاً بي‌تفاوتي شهرياران صفوي پي‌اوردهاي مباركي براي شاعران و شعر فارسي داشت. اين معامله موجب شد كه دامنه‌هاي شعر تردامن فارسي كه در دربخانه‌ها جمع شده بود، به جمع مردم تا قهوه‌خانه‌ها و لجنه‌هاي توده‌اي راه يابد و چند تن شاعري كه براي تحصيل نان و آب، شعر نان و آبدار مي‌سرودند دسته دسته به درباره‌هاي آل‌عثمان و مغولان هند روي آوردند و دست آخر به موجب حب وطن، گرايش مذهبي و …  به ايران بازگشتند.

سه ديگر آن كه سبك هندي(؟) در مطلع حضور اين دودمان پديد آمد. اساس بحث ما بررسي صحت و سقم تسمية اين سبك به «هندي» و تعيين باني اين سبك است.

از مشخصات مهم اين شيوه، ايجاد دورترين مناسبات در ميان واحدهاي شعري‌ـ تأمين بيشترين بار مفهوم به كمترين غالب لفظ – استفاده از امثال و حكم قديم و نوين ( ويا تنظيم كلام به نوعي كه به راحتي بر مُثَل تبديل ‌شود) و خلاصه، نازك خيالي را مي‌توان ياد كرد.

دراينكه چه كسي نخستين واضع اين سبك بوده، گفتگوها رفته است. جمعي آن را به صده‌هاي پيشين‌تر مربوط كرده‌اند كه اگر بر ديرينگي ناصواب و غير واقع اين سبك مشتاق باشيم، البته دامنه حكايت را مي‌توان تا آدم ابوالبشر كشانيد كه فرمود: تغيرت البلاد و من عليها. لكن اين تسلسل را بايد در جائي كه نخستين بار نظام منطقي سبك مذكور مجتمعاًديده مي‌شود، متوقف كرد. اين شاخصه‌ها در شعر شاعران عراق، خراسان و تركستان ديده نمي‌شود. ولي نخستين پيشنه‌هاي اين سبك در آثار شاعران منطقه‌اي كه ما اصطلاحاً آذربايجانش مي‌خوانيم فراوان به چشم مي‌خورد. در لابلاي اشعار مجيرالدين بيلقاني، فلكي شيرواني، همام تبريزي، خاقاني شيرواني، بدرالدين شيرواني، امام خاقاني، حكيم نظامي گنجوي و… سرچشمه‌هاي سرگردان اين سبك معلوم است ولي انتضاج مدون اين اسلوب نازك‌‌انديشانه و اين طرز نو، نخستين بار در آثار «مولانا محمد فضولي بغدادي» يافت مي‌شود و به گواهي تذكره‌ها و تاريخ نسبتاً درخشان و شفاف ادبيات در آثار هيچ شاعر ديگري كه از حيث زمان مقدم بر فضولي باشد چنين سبك و طرزي پيدا نشده است. تركان پارسي‌گوي در طول تاريخ ادبيات سرزمين ما هميشه پيش‌آهنگان تطورات و تحولات خيره‌كننده بوده‌اند. در برجسته‌ترين دگرگوني‌هاي سياق ادواري ادبيات، حكماً نام شاعري ترك‌ زبان و معمولاً آذربايجاني پيداست. اين شايد از ضروريات و ايجابات همزيستي فرهنگي است كه سخنورِ مردمي كه در كنار و يا امتزاج اكثريت ديگري زندگي مي‌كند، براي نمايش قدرت سخن‌طرازي در زبان فرهنگ حاكم دست به سحركاري‌ها و بدايع‌سازي‌ها بزند چنان كه از اين‌سو، اوج مغلق‌درائي معنوي و توصيف خيال‌پردازانه و مجلس‌آرايانه را، نظامي و پيچيده‌سرايي لفظي را، خاقاني مي‌آفريند و ازآن سو ساده‌گويي از شيوه‌هاي نوجويي ايرج ميرزا و به دنبال آن عشقي و عارف و پروين و شهريار است كه بدين نمط گويند بر اين زبان شيوا كه خود آن را براي زبان شعري برگزيده‌ايم هم سادة ساده و هم سخت سخت، سخته مي‌سرائيم.

اصولاً در اينكه شاخصه‌هاي سبك مذكور در شعرشاعران آذربايجان فراوان است، شبهه‌اي واردنيست؛ تاجائي كه شاعراني مانند شهريار و صراف و لعلي كه به سبك‌هاي ديگري شعر سروده‌اند، از سرودن طبيعي اين نوع اشعار ناگزيز بوده‌اند. از اين‌روست كه ديگر شاعران آذربايجاني بعد از فضولي نيز آنچنان شيفته و آلفته اين سبك شده‌اند كه تو گوئي گم‌شده‌اي يا مطلوب ممنوعي داشته‌اند كه فضولي آن را برايشان مباح داشته است.

صائب تبريزي هم كه به تبع آذربايجاني بودنش از اين حس و سليقه رها نمي‌بوده است، در حيات تبريز خود، آثار فضولي را خوانده و چندان مي‌پسندد كه طرز خويشش مي‌داند و تا پايان عمر در آن طرز شعر مي‌سرايد. قوسي تبريزي از معاصران صائب نيز جزو همين دستة نخست از پيروان مولا محمد فضولي است.

فضولي در اواخر حيات جامي يا بلافاصله پس از مرگ او (898 هجري قمري ) در صفحه‌اي از قلمرو شعر پارسي و تركي درآمد و طرز نوآئيني را نيز به دنيا آورد. او در آثار فارسي و تركي خود هر كدام را به بند تقدم مقيد دانسته با سياق ابداعي خود شعر سروده است و عادات ذوقي اسلاف خود را با اندكي تكميل و تدوين به نظام معتادي در آورده است.

هر كسي شاعري را واضع اصل سبك هندي مي پندارد. از مجموعة اين اقوام قديم‌ترين شاعري كه واضع بودنش ادعا شده است، وحشي بافقي است. اولاً كه وحشي بافقي بر فضولي مقدم نبوده و او به تاريخ (وحشي مسكين) يا ( بلبل گلزار معني بسته لب) «991» درگذشته است، ثانياً عامه اشعار وحشي با خاصيت‌هاي سبك مذكور مطابقت ندارد.

بنابراين قديم‌ترين و نخستين شكل اين گونة شعري همانا آفريده فضولي است كه با تمام شرايطي كه بعدها تطبيق و تعريف شده، پديد آمده است. تلفيق عبارت، تنسيق كلام، احاطه به الفاظ و معاني، مراعات فصاحت الفاظ، نازك‌انديشي، پرواز خيال، ايجاز و ارسال مثل را مي‌توان از خاصيت‌هاي اين سبك فضولي خوانند. نخستين كسي كه فضولي را صرف شعري خويش در اين شيوه قرار داد و با زبان دل اين هم‌زبان عشقبازي كرد و فوت و فن آموخت، ميرزا محمد علي صائب تبريزي است. صائب آن‌چنان به دقت از شعر استاد همزبان خود تأسي و پيروي جسته كه بعضاً عبارات و قوافي اشعار او را طابق‌النعل بالنعل آورده بي‌آنكه در ميدان اقتراح حتي از توارد نيز بگريزد و بيم ورزد. او گاهي چنان به اقتفاء و استقبال غزل‌هاي تركي فضولي رفته كه توگوئي دو شعر را يك ضمير تراويده است.

فضولي:

كؤنلوم آچيلير زلف پريشانيني گوركج

نطقوم توتولور غنچة خندانيني گوركج

صائب:

الدن چيخارام زلف پريشاني گور كج

هوشدان گئدرم سرو خرامانيني گوركج

فضولي:

تؤكدوكجه قانيمي اوخون اول آستان ايچر

بير يئرده‌يم اسيركي توپراغي قان ايچر

صائب:

عاشق قاني‌ني وسمه‌لي قاشين نهان ايچر

جوهرلي تيغ قين آرا پيوسته قان ايچر

فضولي:

نولا گر رشك رخسارينا باغري خوبلارين قان‌دير

داشي تاثير ايله لعل ائيله‌ين خورشيد رخشان‌دير

صائب:

مني محروم ائدن رخساردن زلف پريشان‌دير

بو درياي لطافت موج عنبر ايچره پنهان‌دير

فضولي:

كؤنولده مين غميم وار دير كي پنهان ائيله‌مك اولماز

بوهم بير غم كي ائل طعنيندن افغان ائيله‌مك اولماز

صائب:

توتولموش كؤنلومو جام ‌ايله شادان ائيله‌مك اولماز

ال ايلن پسته‌نين آغزيني خندان ائله‌مك اولماز

فضولي:

تا كي طاق زرنگارين چرخ ويران ائيله‌ميش

خشت زرينين صبا فرش گلستان ائيله‌ميش

صائب:

خط غباري عارضين آيات قرآن ائيله‌ميش

حسن صاحب شوكتين موري سليمان ائيله‌ميش

فضولي:

گلير اول سرو سهي اي گل و لاله آچيلين

وي مه و مهر چيخين قدرته نظاره قيلين

صائب:

عمر كئچدي سفر اسبابيني آماده قيلين

هرنه سيزدن كسه تيغ اجل اوندان كسيلين

فضولي:

گريه دير هردم آچان غمدن توتولموش كؤنلومو

اشك دير خالي قيلان قان ايله دولموش كؤنلومو

صائب:

ساقيا مي‌دن رفو قيل چاك بولموش كؤنلومو

قيل يوواسي قان ايلن پيوند اوزولموش كؤنلومو

           پس از آنكه شاه عباس كمر اراده به تغيير پايتخت بست، زرمندان و نامداران و  استادان فنون و حٍرف و حتي نجباي تبريز را به اصفهان گسيل داد. براي تامين رفاه اين طبقات وجوه و محترمين، محله‌اي نيز به نام خود (عباس آباد) در اين شهر احداث نمود كه همچنين به محله تبارزه (تبريزيان ) نيز شهرت داشت. صائب نيز در زمرة اين قشر به اصفهان كوچانده شد كه دست  در دست ديگر كوچيدگان طرازي تبريزي به آن شهر زيبا ببخشند. برخي از پژوهندگان به ابرام در اصفهاني‌الاصل بودن صائب كوشيده‌اند. از آن جمله سيد عبدالكريم اميري فيروز كوهي است كه گويد:

          ميرزا محمد علي صائب تبريزي اصفهاني را مولد به اتفاق ارباب تذكره شهر اصفهان است. تنها وليقلي بيگ شاملو در قصص الخاقان بنا به نقل فاضل مرحوم ميرزا محمد علي خان تربيت مولد وي را شهر تبريز دانسته و اين قول چون برخلاف اجماع تذكره نويسان و ناشي از تعصب صحيح و قابل استناد نيست. گرچه هنوز مسلم نشده است كه در زمان صائب و خصوصاً پدر و جد او كه به اصفهان آمده‌اند، در آذربايجان زبان آذري متروك و زبان تركي آنقدر شايع و متداول شده باشد كه مثل امروز زبان محاورة مردم غير از آن نبوده باشد و شايد در آنموقع زبان تركي در آن حدود زبان ثانوي مردم به شمار ميرفته و وجود چند غزل تركي صائب و سلاطين صفوي و ديگران هم نمي‌تواند مفيد قطع گردد معذلك تا شاعري از كودكي در مهد اهل زبان و سواد اعظم مملكتي پرورش نيافته باشد و برموز و دقايق لسان ملكة راسخه حاصل ننمايد نمي‌تواند مانند صائب تا اين حد احاطه و تسلط به تركيبات صحيح فارسي و اصطلاحات عصري پيدا كند. و خود شعرهاي صائب مويد صحت قول تذكره نويسان است براينكه مولد او شهر اصفهان بوده و بهترين دليل است بر رد قول شاملو.

            چنانكه افتد و داني در مورد صائب نيز مانند ديگر شاعران آذربايجان اين گونه غرض‌ورزي‌ها رفته است چندانكه حتي تصادف طبيعي تبريزي بودن او نيز طاقت سوز آمده است.

كينه‌توزي‌هاي رشك‌آلود مرحوم اميري فيروزكوهي بر استاد بلامنازع همة ادوار شعر فارسي شادروان استاد شهريار بر معاشران او و شاعران معاصرش معلوم بود. اميري كه خود نخستين شاگرد شهريار بوده و از 13 سالگي عربيت و ادبيت را نزد او مي‌آموخته و مي‌توانسته است كه اين شرف شاگردي بر چنان شاعري بزرگ را بر خود حفظ كند، از سر غيرت و رشك تا عمر داشت با شهريار ستيزه‌اي خرف و لغو ورزيده و خود را رسوا كرد. عناد او با تبريزي بودن صائب و انكار حقيقتي چنين كه جز گل ماليدن به چهر مهر نيست، از آن دست از معاندت‌هاي بيهودة سيد كريم فيروزكوهي بود. در صورتي كه شعرهاي صائب را بهترين دليل بر اصفهاني بودن صائب آورده‌اند، چه، صائب تبريزي در ده‌ها شعر بر تبريزي بودن خود اشارت منصرح و مستقيم دارد:

صائب از خاك پاك تبريز است

هست سعدي گر از گل شيراز

يا:

در بهار سرخروئي  … غوطه داد

فكر رنگين تو صائب خطة تبريز را

 ديگر اينكه اميري مانند ديگر فتنه‌ورزان در مورد رواج تركي در تبريز آن روزگار القاء ترديد مي‌كند. گرچه مي‌شود با ضرب‌المثل «عْذرِكَ جُهلك» از پاسخ صرف نظر كرد، اما براي تنوير فكر خوانندگان وجود ده‌ها شاعر تركي‌گوي تبريزي در دورة صائب مانند قوسي تبريزي و شاعران پيش از صائب را شاهدي بر رد اين القائات جاهلانه يا متجاهلانه آورد و بي‌آنكه اين مقاله را به تذكرة شاعران تركي‌گوي عهد صفويه بدل كنيم، تذكار نام شاه‌اسماعيل خطائي ـ بنيانگذار سلسلة جليلة صفويه ـ را كه در تبريز تاج‌گذاري كرده و حكم‌ رانده و ايران ستانده و ديوان شعر پديد آورده ـ كفايتي بر عارفان و افاقتي بر مرضاي ملي‌گرا مي‌كند.

علاوه بر اين‌همه، و ذكر ابيات درخشان شخص شاعر، مگر «شاعر نبايد از كودكي در مهد اهل زبان پرورش يابد تا به رموز و دقايق لسان ملكة راسخه حاصل كند»؟ آيا اشعار بلند صائب به زبان تركي اين پرورش در مهد اهل زبان را الزام و سپس ادلال نمي‌كند؟ حضور صائب در تبريز در حدي كه مانند سفر به يزد و كاشان باشد، اشكالي ندارد، ولي بيش از آن گويا صلاح نبود است. شادروان اميري فيروزكوهي مي‌گويد:

 مرحوم تربيت مي‌نويسد كه ظاهراً مولانا چلبي در سال 1050 در تبريز تشريف داشتند كه سياح معروف عثماني (اوليا چلبي) در سياحت نامة خود نوشته است كه هفتاد و هشت نفر از شعرا در تبريز و جود دارند كه از آن جمله‌اند ياري، صائبي، ادهمي، چاكري، جانبي و غيرهم اما اين قول صحت ندارد زيرا به فرض كه صائب در اين اوان در تبريز بوده باشد قطعاً مدت آن اينقدر طولاني نبوده كه در عداد ساكنين تبريز درآيد(!) و ديگر اينكه صائبي حتماً غير از صائب است كه شهرت او در ايام حيات و مدتها بعد از آن صايبا يا ميرزا صايب بوده است و نيز كساني از قبيل باوري و چاكري و ادهمي همگي از مجاهيل شعراء ايرانند كه نگارنده(!)تا حال باسامي ايشان در هيچ تذكره‌اي از تذاكر فارسي بر نخورده‌ام! ممكن است اينان محلي بوده باشند كه منحصراً به زبان محلي و يا تركي (پس تركي رائج نبود؟ «ف»)شعر مي‌ساخته‌اند.

            به هر حال همين صائب صرف نظر از اينكه از كدام شهر برخاسته است، به گواهي مطالع فوق و تقدم زماني فضولي، از او به شدت متاثر بوده و طرز او را برگزيده و به اصفهان برده و در آن شهر رايج كرده است. بنابه اتفاق علما، سبك مذكور توسط صائب تبريزي به اوج و كمال رسيده است. با پيش آمدن شرايط اجتماعي و اقتصادي معين شاعراني چند از پايتخت ايران آن روزگاران به شبه قاره هند مهاجرت كردند و اين طرز را نيز با خود به آن صفحات بردند. ليكن پس از ميرزا صائب، شاعراني در اصفهان و هند اين سبك را به ابتذال كشاندند تا جايي كه نازك انديشي‌ها از سر افراط به پاية سستي و پستي  گراييد. از كثرت تكرار و ابتذال روزگار را دلتنگ كرد. پرگويي و شعربافي به واگيري بدل شد كه گويند شاعري به نام غواصي يزدي روزي پانصد بيت مي‌سرود و در چهل سالگي از عمر نود ساله‌اش گفت:

            ز شعرم آنچه اكنون در حساب است                 هــزار و نهـصد و پـنجـه كتاب است

 ستيزه با اين سبك نيز خود به سير و جرياني درآمد كه از آن جمله بيان ملك الشعراء بهار محل شاهد مناسبي است:

 فكرها سست و تخيل‌ها عجــيب              

شعر پر مضمون ولي دل نـافريـب

هر سخنور بار مضـمون مي‌كشيد              

                  رنج افزون مي‌كشيد

زان سبب شد سبك هندي مبتذل

 دامنه‌هاي اين سبك به سرعت به بخارا و هند و كشمير و عثماني كشيد در آسياي صغير شاعران توانايي مانند شيخ غالب و نائلي، در شبه قاره غني كشميري و بي دل و شيدا بدين سبك نادره‌ها آفريدند. ولي برخي نيز مانند هلالي و زلالي و…  عجائب چشم بنديها كردند.

و اي عجب كه اين سبك به نام سبك هندي رواج يافت. بسا عجب تر اين كه جمعي ديگر نام اين سبك را از هندي به اصفهاني بئس البدل كرده‌اند. عده‌اي ديگر سبك را به دورة پيدايش آن موسوم ساخته و سبك صفوي ناميده‌اند بنظر ميرسد اگر تسمية دوره‌اي و تاريخي برگزيده شود محلي براي اعمال اغراض و قرائز باطل نمي‌ماند، ولي مادام كه نام محلي به مثابة خاستگاه ادبي آن به سبك مذكور در نظر باشد، شايسته تر اين است كه اين طرز را سبك آذربايجاني بخوانيم و مولانا محمد فضولي ( شاعري كه در تركي وآزبايجاني و فارسي بنيان اين سبك را ريخته) را واضع آن و ميرزا محمد علي صائب تبريزي را بيرقدار و سر سلسلة اين شيوة شيوا بدانيم.

حاليه كام خواننده را باچند تك بيت فارسي و تركي از شعرهاي باني اين سبك مينوي مولا محمد فضولي شيرين كنيم:

 زخط بر مصحف حسنت فزون شد رغبت دلها

كه با اعراب طفلان خوب‌تر خوانند قرآن را

 ندارد بر زبان جز راز عشقت شمع مي‌دانم

كه آخر كشته بيرون مي‌برم از انجمن او را

 روز نوميدي مراد از قطره‌هاي اشك جوي!

رهبر گم‌گشتگان در ظلمت شب اختر است

 مرا دل ترك داد و كرد ميل آن مه دلكش

كه دارد ميل بالا شعله چون مي خيزد از آتش

  سينه‌ام را سوخت دل وز ناله‌ام پيداست اين

بيشتر دارد فغان هرگه كه آتش ديد دف

 اهل تقليد ندارند ثباتي در ذات

صدق اين واقعه از ساية خود كن تحقيق

 دادم به ذكر لعل تو تسكين دود آه

دفع گزند مار توان كرد با فسون

 مگر خورشيد با عشقت قبائي مي‌درد هر شب

كه ازجيب دگر مي‌آورد هر صبح سر بيرون

 چگونه چاك كنم سينه پيش بي‌دردان

بتي ز چشم بدان در نقاب دارم من

 كؤنلومه صالميش خطين ذوقون فلك قان اوتدوروب

طفل تك كيم اوخودارلار زجريله قران اونا

 جام ايچره مي‌كي دايره صالميش حباب اونا

آئينه ديركي عكس صالير آفتاب اونا

 ائلير كؤنول‌ده اشك خطين شوقونو فزون

اوددان چيخار بخار صاچيلديقجا آب اونا

 گون كي سايه‌ن دوشدوگو يئردن دورار، بير وجهي وار

گلسه عاليقدرلر فقر اهلي دورماق‌دير ادب

 نولا آغلارسا فضولي روضة كويون آنيب

لاجرم گريان اولور قيلجاق وطن يادين غريب

 فضولي باخماق اولور اول گونش يادي‌ايله خورشيده

نه وجهيله كيم اولسا گون كنچر فكر شب تار ائت

 اولور قديم دوتا عشقين يولون‌دا بير بلا گؤرجك

طريق اهلينه عادتدر تواضع آشنا گؤرجك

 مگر ديوانه‌دير سوداي ابروسي ايله زاهد كيم

باخيب محرابه دائم اؤز ـ اؤزويله گفتگو اثيلر

 نولدو گتيرمه‌دين اله صدپاره كؤنلومو

وهم اثيله‌دين‌مي ال كسه بو شيشه پاره‌سي

 فضولي‌ني ره عشقين ده اشك آل ائده رسوا

بلادير هر كيمين بيريولدا غماز اولسا يولداشي

 

منه زمان ايله محنون مقدم اولسا نولا

اويون دا شاه برابر دگيل پياده ايله

 

سرورليك ايستريسن افتاده‌ليك شعار ائت

كيم دوشمه‌دن اياغه چيخمادي باشه باده

 

اولور ميل دل افزون آستانين داشينه هردم

اگرچه رسم‌دير ياصديق‌دان اكراه ائيله‌مك صايرو

 

ترازوي عيار محنتم بازار عشق ايچره

گؤزوم هردم دولوب مين داشه هر ساعت دگر باشيم

 

مردم چشميم ييغار ناوك‌لرين ممكن دگيل

اول آغاجلار بيرله توتماق اشك درياسينه پل

 

اي فضولي دهردن كام آلماق اولماز اولمادان گريان

صدف صو آلمايينجا ابر نيسان‌دان گهر وئرمز

        صبريم آليب فلك منه يوزمين جفا وئرر                          

آز اولسا هر متاع اونا اثل چوخ بها وئرر

 

سرو آزاد، قدين‌له منه يكسان گؤرونور

كيمه سرگشته اولان باخسا خرامان گورونور

 

پي نوشتها:

1. از صبا تا نيما، جلد1، ص7.

2. عالم آراي عباسي، جلد1، تهران1314.

3. شاهان شاعر، ابوالقاسم حالت، تهران

4. تاريخ تذكره‌هاي فارسي، احمد گلچين معاني، انتشارات دانشگاه تهران1350.

5. شعرالعجم نعماني، ترجمه فخر داعي، جلد3، تهران1334.

6. كليات صائب تبريزي به تصحيح اميري فيروزكوهي، كتابفروشي خيام، تهران 1333.

7. همانجا، صفحة 25.

ارسال نظر | بيننده: 75

 
محمد کاظم خوئینی - جاذب
نوشته شده توسط م - کریمی   
03 بهمن 1394 ساعت 16:48

جاذب، عالمی دانا، شاعری سخن سنج، خطاطی زبردست و انسانی والا بود که در 200 سال پیش از این به خلاقیت ادبی – هنری خود استقامت بخشیده و با اثر "جنگ المهمات" بخشی از ادبیات فارسی و ترکی آذربایجان را گرد آورده است و در عین حال اشعار گرانسنگی به هر دو زبان آفریده است که تا امروز ارزش لازم بدان داده نشده است. در سال 1370 به مناسبت یک صدمین سال درگذشت این عالم بزرگوار، سلسله مقالاتی از طرف راقم این سطور به چاپ رسید و اقدامات لازم جهت برگزاری بزرگداشت علما و ادبای زنجان به عمل آمد اما سنگ اندازی‌هاي فراوان راه را بر برگزاری چنین مراسمی بست.[1] در آن سالها، راقم این اوراق، برنامه­ ای تدوین کرده و در زنجان به طرح ریزی بزرگداشت برخی از علمای دو زبانه‌ی زنجان پرداخت که در نهایت فقط یکی از این کنگره‌ها – مربوط به حکیم هیدجی- یک بار در شهرستان ابهر و هیدج در سال 1371 و یک بار در زنجان در سال 1382 که هر دو کنگره به صورت سراسری و دو روزه برگزار گردید و بقیه‌ی بزرگداشت­ها با مشکلات مواجه شد و به انجام نرسید. در این برنامه‌ها، مراسم بزرگداشت جاذب نیز وجود داشت که مسکوت ماند. در هر صورت، با آنکه بعد از انقلاب اسلامی برگزاری چنین کنگره‌های علمی و ادبی نقطه‌ی عطفی در تاریخ فرهنگ و هنر کشورمان بوده است، اما آذربایجان کمترین سهم را در این مورد داشته است. در حالیکه برای شاعر درجه پنجمی چون عماد سامانی کنگره‌های باشکوهی به هزینة بیت­المال عمومی به صورت سراسری برگزار می‌شد بزرگداشت عالمان بزرگی چون ابوالقاسم نباتی، مولانا همتی انگورانی، مولانا عتیقی زنجانی، جاذب و دیگران حتی با هزینه‌ی شخصی با ده‌ها سد و مانع مواجه می‌گردد[2].

   دردی است گران که این منطقه از کشور عزیزمان با وجود داشتن زمینه­ای بسیار گسترده و غنی از هنر و ادبیات در طول تاریخ، گام‌هاي استواری در جهت نشر آثار بزرگان این مرز و بوم، برگزاری مراسم فرهنگی و بزرگداشت بزرگان برداشته نمی­شود و هر حرکتی با ده‌ها مانع تراشی، کند شده و یا بالکل مسکوت گذاشته می‌شود.

   جاذب نیز از جمله بزرگانی است که مورد کم لطفی همشهریانش واقع شده و تلاش‌هايی در جهت شناساندن او و آثارش با مخالفت­ها و غرض­ورزی­ها – آن هم از طرف همشهریانش واقع شده است. نوه‌ی این شاعر بزرگ – مرحوم حاج رسول نهالی- تا روزی که زنده بود همواره آرزوی نشر دیوانش را داشت[3] و جنگ المهمات – مهمترین اثر جاذب را سال ها در اختیار اینجانب نهاد، اما مشکلاتی پیش آمد که حتی به وصیت ایشان که این دستنویس به اینجانب می‌رسید عمل نگردید. با این حال. راقم در سال 1370، دیوان جاذب را برای چاپ آماده کرده بود.

   محمد کاظم خوئینی با تخلص جاذب به سال 1225 قمری در شهر خوئین از توابع زنجان به دنیا آمد. سال وفات جسمانی‌اش به سال 1312 قمری اتفاق افتاد. وی سال ها در زنجان با حمایت آیت الله شیخ عبدالکریم خوئینی به تدریس علوم دینی پرداخت و عالمانی را به دنیای علم و ادب تحویل داد.

   اثر ماندگار و ارزشمند "جنگ­ المهمّات" حاوی شرح حال ده‌ها و صدها شاعر و عالم و آثار بزرگانی به زبان‌های فارسی و عربی و ترکی بوده و از علوم مختلف زمان همچون صرف و نحو، طب، نجوم، جبر، جفر و غیره را با خطی زیبا نگاشته شده است و اشعار فارسی و ترکی خود جاذب نیز بر جای جای این جنگ آذین بسته است.

   دیوان جاذب از میان این جنگ گردآوری شده، تدوین گشته که با مقدمه‌ی مبسوطی از راقم آماده‌ی چاپ می‌باشد. در سال 1370 مقالات چندی نیز در نشریات محلی زنجان مانند پیام زنجان[4]، امید زنجان[5] و. . . از طرف راقم منتشر گردید

   منطقه‌ی خمسه شامل پنج شهر زنجان، ابهررود، خدابنده، ماهنشان و طارم دارای تمدنی کهن است. این منطقه دارای تاریخی حداقل 5000 ساله است که آثار به دست آمده نشانگر قدمت اسکان مردمانی متمدن در 3000 سال پیش از آمدن آریایی­ها به این سرزمین است. کشف مردان نمکی، کشف آثار فراوان از هزاره‌های قبل از میلاد نشانگر این قدمت و تمدن است. اطراف رود بزرگ قیزیل اوزه‌ن مرکز تمدن‌هاي بزرگ بشری بوده است. می‌توان از نظر تاریخی آثار تمدن‌هاي گوتتی، اورارتو و ماننا را در اين سرزمین یافت. در دوران ماننا و ماد نیز، این منطقه مهد تمدن بوده و در دوره‌های بعدی سرزمینی آباد بوده است. بنیاد شهر زنجان را به اردشیر بابکان از شاهان ساسانی نسبت داده‌اند که به احتمال بسیار زیاد ساختة ذهنیت آریاپرستان می‌باشد. [6]

آثار به جا مانده که در سرتاسر منطقه موجود است از جمله غارها، قلعه‌ها، همچنین اشیاي به دست آمده از حفاری‌هاي زمینی و زیر زمینی اسناد معتبری هستند که در ادبیات مدون بدان پرداخته نشده است و در آینده ای نه چندان دور هویدا خواهند شد و ظلمت از تاریکی‌هاي تاریخ برخواهند داشت و بدان نورافشانی خواهند کرد.

   خمسه در قرن اول هجرت(سال 24 هجری) در دامن اسلام غنود و از آن تاریخ بزرگانی که سازندگان اصلی فرهنگ و تاریخ این سرزمینند در دامن این منطقه پرورش یافتند که هر یک افتخار دنیای علم و دین هستند و مکاتب بزرگ فکری و عرفانی را به وجود آوردند. در قرن سوم هجری شیخ ابوبکر بن طیار ابهری طریقت ابهریه را بنا نهاد و مریدانش از همه‌ی اکناف دنیار اسلام به سویش آمدند و حتی بعد از مرگش مقبره‌ی وی قرن ها قبله‌ی صاحبدلان و عارفان بود که از آن جمله شمس تبریزی، شیخ صفی­الدین اردبیلی و ده‌ها عارف نامی در بقعه‌ی وی به چله نشسته‌اند. [7]

شیخ شهاب­الدین عمر سهروردی، دیگر بزرگ این دیار، طریقت سهروردیه را به وجود آورد که در دنیای علم و ادب اسلام حرکتی بزرگ بود. شیخ شهاب­الدین ابوالفتح سهروردی – شیخ اشراق- دیگر عالم سترگ این سرزمین مکتب اشراقیه را بنا نهاد که در دنیای اسلام یکی از چهار مکتب معتبر اسلامی به شمار می‌آید. [8] و در طول هشت قرن گذشته صدها عالم و اندیشمند و هزاران مرید و متفکر قدم بر جای پای شیخ گذاشته‌اند.

   هر چند که مغولان با غارت و چپاول آمدند اما تحت تاثیر فرهنگ جاری سرزمین ما آرام شدند به طوری که برای ساختن ابنیه‌ی فرهنگی مانند دانشگاه‌ها، کتابخانه‌ها، رصدخانه‌ها و مساجد اقدام کردند که نمونه‌های فراوانی از این ابنیه مانند سلطانیه همچنان امروز هم پا بر جا هستند. این بنای عظیم دنیای اسلام در جوار خود داراي دانشگاه، کتابخانه، دارالشفا، مدارس و بناهای عام­المنفعه بوده است و هزاران طلبه‌ی علم و دانش از سراسر دنیای اسلام برای آموختن علم رو به این منطقه آورده و سال­ها در این شهر به تتبع علم پرداخته‌اند. این همه، نشانگر اوجگیری فرهنگ در این دوره‌ی پر آشوب و فتنه در این دیار  بوده است.

   می‌دانیم که سلطانیه، پایتخت سه تن از سلاطین مغول بوده است و در این زمان موجبات تجمع علما، دانشمندان و هنرمندان بسیاری از سرزمین‌هاي پهناور ایلخانیان را پدید آورده و باعث باروری بیشتر فرهنگ و هنر منطقه گشته است. بزرگان علم و دانش نیز در این زمان از این منطقه برخاسته‌اند که می‌توان بزرگانی چون رکن الدین بکرانی، شیخ رفیع الدین ابهری، شیخ ابوالغنایم سجاسی، شاه طاهر سلطانیوی، مولانا نرگسی ابهری، عطار زنجانی، شمس­الدین طاهر سجاسی، اثیرالدین مفضل ابهری، اوتانج زنجانی و ده‌ها عالم، عارف و شاعر در این زمان به عرصه‌ی فرهنگی و علمی وارد شدند و جریان‌هاي فرهنگی و ادبی بزرگی را به وجود آوردند که حتی قرن­ها بعد از آن رهروانی بسیار در طریقت آنان گام برداشته‌اند. از جمله‌ی این بزرگان منطقه باید از شیخ ابوالغنایم رکن­الدین سجاسی نام برد که علاوه بر خلق آثاری جاودان، به تربیت بزرگانی همت گماشت که قرن ها یاد و راه اورا زنده نگه داشته‌اند. شیخ شهاب­الدین اهری و شیخ اصیل­الدین محمد شیرازی از تربیت یافتگان اویند.

   یکی از امتیازات منطقه‌ی خمسه این است که ادبیات در این دیار به سه زبان عربی، فارسی و ترکی پا بپای هم رشد و تعالی یافته است. زمانی، شعرا و مصنفان مطالب خود را به عربی می‌نوشتند. سپس فارسی نضج گرفت و بعدها ترکی گسترش یافت. اما دورة قاجاریه را که ادیبان فارسی دوران فترت شعر و ادب می‌دانند بر عکس، در آذربایجان و بویژه منطقه‌ی خمسه یکی از پر جنب و جوش‌ترین دوران ادبی را پشت سر می‌نهاد و شاعران بزرگی چون عاجز، مسکین، جاریه، برهان، مجرم، ذبیحی، نجمی، غریق، مشفق، کاغذکنانی، عازم، جاذب و دیگران وارد عالم علم و ادب می‌شوند و در دوره‌ی مشروطیت نیز با بزرگانی چون شیخ ابراهیم زنجانی از پرچمداران نهضت ادبی قد بر می‌افرازند.

   به موازات ادبیات، دیگر هنرهای اسلامی بویژه خطاطی نیز در خمسه رشد یافته است و خطاطان برجسته‌ی این مرز و بوم در قرن‌هاي مختلف با سرانگشتان توانای خود این هنر را تا درجه‌ی بالایی ارتقا داده‌اند. از این دست خطاطان می‌توان شیخ احمد سهروردی، شمس­الدین سهروردی( در قرن هفتم). احمد قره قوشی در قرن دهم، میر حیدر زنجانی در قرن دهم و بالاخره جاذب را در قرن سیزدهم نام برد. البته ده‌ها خطاط و هنرمند بزرگ در این ساحه به خلاقیت پرداخته‌اند که آثارشان زینت بخش خانه‌ها، کتابخانه‌ها و موزه‌هاست. جاذب، شاعر مورد نظر ما در ساحه‌ی علم و هنر خطاطی، سرآمد هنرمندان زمان خود بوده است.

خوئین، زادگاه شاعر

   جاذب یکی از بزرگان علم و هنر منطقه‌ی خمسه است که شمع وجودش روشنایی بخش جان‌هاي مشتاق بوده و حرارت نفسش محافل علمی. ادبی و هنری را گرم می‌کرد و از فضل و هنرش در کالبد علاقمندان می‌ریخت. شناخت زادگاه و موطن این عالم نیز بخشی از کار ماست. محمد کاظم خوئینی با تخلص جاذب متولد قصبه‌ی خوئین در سال 1225 قمری است. خوئین قصبه­ای است که در جاده‌ی زنجان - بیجار در فاصله‌ی 55 کیلومتری زنجان واقع است و جزو منطقه‌ی سجاسرود به شمار می‌آید و سه آبادی قیزیلجا، ملا پیری و سعدآباد در کنار آن قرار دارند. آثار باقی مانده در خوئین نشان می‌دهد که صد سال پیش از این شهری معتبر بوده؛ علما، فقها و هنرمندان معتبری در آن می‌زیسته و مرکز علم و فرهنگ بوده است. آثار باستانی شهر نشان می‌دهد که در قرن‌هاي پیشين، خوئین مرکز اقتصادی منطقه بوده و اینک نیز بازارهای رنگرزان، نجاران، بزازان و خواربارفروشان و غیره در آن دایر است. صنایع دستی خوئین مانند ساختن ظروف سفالین، نجاری، کفاشی(نوعی گالش محلی)، جوراب بافی و قالی بافی رونق دارد. آثار باستانی شهر نشانگر قابلیت صنعتگران و معماران آن خطه است.

   یکی از آثار باستانی خوئین گنبد یا "کمز" است که ساختمانی است مخروطی شکل و بلند که روی کوه مشرف بر شهر واقع است و از تمام نقاط شهر، از پس کوه‌های اطراف نمایان است. بنای آن با آجرهای بزرگ و محکم ساخته شده است و مردم شهر در مواقع جنگ از آن به عنوان قلعه استفاده می‌کردند. در کنار آن، زمین مسطح مصلی قرار دارد که سنگی در آن وجود دارد که به اعتقاد اهالی بومی جای پای دٌلدٌل – اسب حضرت امیرالمؤمنین(ع) در آن نقش بسته است.

   اثر دیگر منطقه، سنگ تراشیده شده‌ی "یئددی قارداشلار" – هفت برادران است که در باره‌ی آن، داستان‌هاي چندی در میان مردم رایج است. اثر باستانی دیگر، دژ "منده"ی خوئین است. زیر زمین شهر خوئین نیز یکی از عجایب دیدنی منطقه است. این زیر زمین که خانه‌ها نیز بدان راه دارند مثل کوچه‌های تو در تو در زیر شهر حفر شده است به طوری که انسان راه رفته‌ی خود را گم می‌کند. این زیر زمین دارای اهمیت سوق الجیشی بوده؛ زیرا از کل زیر شهر رد شده و از زیر کوه‌های سنگی عبور کرده و در فاصله­ای دور از شهر به بیرون راه یافته است. معروف است که در هنگام جنگ، مردم از این زیرزمین استفاده می‌کرده‌اند. قابل ذکر است که در سالهای اخیر، آثار قیمتی زیادی از این زیر زمین به دست آمده است. یافتن گنج‌هاي مدفون در منطقه، از اهمیت خاصی برخوردار است.

 

  منطقه‌ی خمسه در طول سالیان دراز، محل برخورد امیران، حاکمان و فئودال‌هاي کوچک و بزرگ بوده و جنگ و گریز، آشوب و ناامنی بر این خطه حاکم بوده است. حکومت‌هاي کوچک و ناپایدار، یکی پس از دیگری روی کار آمده و هر سرکرده‌اي آهنگ تخت سلطنت می‌کرد. بار گران این حوادث بر دوش مردم سنگینی می‌کرد. مردمی که تاب مقاومت نداشتند اموال خود را در جای امنی دفن می‌کردند و روی آن علامتی می‌گذاشتند و از منطقه کوچ می‌کردند تا غائله می‌خوابید و آنگاه به دیار خود بر می‌گشتند و به دنبال اموال خود می‌رفتند. در میان این دفینه‌ها، اموال فئودالها و ثروتمندان نیز وجود داشته است. چه بسا اتفاق افتاده است که صاحب مال نتوانسته به خانه‌ی خود برگردد و لذا کاغذها و اسنادی را که جای دفن اموال را نشان می‌داد به دیگران سپرده است. روزگاری نه چندان دور، این اسناد دست به دست می‌گشت و هنوز هم می‌توان اسنادی از این دست را یافت. این اسناد، شباهت بسیاری به کاغذهای طلسم و تعویذ و فال دارد. البته ناگفته پیداست که در سال‌هاي اخیر عده ای از حفر کنندگان به نان و نوایی رسیده‌اند که داستان‌هايی در این مورد در میان مردم منطقه ورد زبان هاست.

   مسئله‌ی مهم دیگر درباره‌ی شهر خوئین، تعداد زیاد مساجد و ابنیه‌های مذهبی است. همه‌ی اینها نشان می‌دهد که خوئین، زمانی مرکز روحانیت بوده و شهر بزرگی به شمار می‌آمده است و جمعیتی بیشتر از امروز داشته است. آنچه نظر هر تازه واردی را جلب می‌کند رنگ مذهبی شهر است. مردمش پای بند‌ی محکمی به شعائر و فرائض دینی و مذهبی نشان می‌دهند.

   منطقه‌ی سجاس که خوئین جزو آن است از دوران گذشته، بزرگان چندی را در دامن خود پرورده است که از جملة این بزرگان می‌توان از شیخ ابوالغنایم رکن الدین سجاسی شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم، شمس الدین طاهر سجاسی شاعر و عارف قرن دهم هجری را می‌توان نام برد که هر یک مریدان و پیروانی داشته‌اند.

   خوئین در دو قرن گذشته فقها، علما و شعرای برجسته ای پرورده که می‌توان حجت الاسلام سید ابراهیم خوئینی صاحب دیوان ضوابط الاصول(متوفی1262ق) و فرزند ایشان آیت­الله شیخ عبدالکریم خوئینی را نام برد که مجتهد و مرجع زمان بوده و در کل منطقه، امور علمی و فقهی را زیر نظر داشته و کتاب‌هاي چندی نوشته است و شاعر مورد نظر ما – جاذب – تحت عنایات ایشان به تدریس علوم فقهیه در مساجد زنجان می‌پرداخته است. یکی از شاگردان آیت­الله خوئینی، آیت الله زنجانی است که محبوبیت ایشان معروف همه‌ی مردم خمسه است.

    دیوان اشعار جاذب شامل قصاید، مثنویات، غزلیات و ملمعات  به سه زبان عربی، فارسی و ترکی است. بیشتر مثنویات و قصاید جاذب در مدح و نعت پیامبر و ائمه‌ی اطهار است.   ملمعات شاعر بسیار دلچسب و زیباست که بیشتر این ملمعات به دو زبان فارسی و ترکی است. گاهی بیتی به فارسی و بیت دیگر به ترکی سروده شده و گاهی مصرع به مصرع به دو زبان می‌باشد. از جمله ملمع زیر:

منه باخ سن ای قارا گؤز که قاپوندا بیر حقیرم،

بخدا که گر بمیرم که دل از تو برنگیرم.

تب عشقه ای عزیزان، بیلورم علاج یوخدور،

برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم.

نه عجب گؤزه‌ل جمالون، نه بلالو قامتون وار،

تو بخاستی و نقشت بنشست بر ضمیرم.

سنون آیریلیق غمینده یانوری بو جاذب زار،

که خوش است عین مردم به روایح عبيرم.

یا شعر زیر نشان از ذوق و صفای شاعرانه دارد:

دل ز مدار فلک بی حساب ،

اضطرب یضطرب  اضطراب.

دهر را بهر جفا و ستم ،

انتخب   ینتخب   انتخاب.

قلب پریشان ز جفای فلک ،

انقلب   ینقلب   انقلاب.

 و. . .

    اشعار جاذب نشان می‌دهد که وی بر ظرایف هر سه زبان واقف بوده است. زبان وی در اشعار ترکی، گویای لهجه‌ی مخصوص خمسه است، درست همان گونه که لهجه‌ی ابهری در اشعار حکیم هیدجی مشهود است. غزلیات وی عاشقانه و عارفانه است. او نیز همانند دیگر شعرای کلاسیک، دلبسته‌ی عشق و محبت است. جذبه و کشش عشق را در میان همه‌ی موجودات و روابط می‌بیند و آفرینش را قائم به عشق می‌داند. جاذب خود عاشق است و نگار دلربایی دل و دین از او گرفته و آوازه‌ی عشقش همه جا را فرا گرفته است:

   سالما بلایه ای نگار دلربا،

   درد هجرانه اونی گل ائیله‌مه سن مبتلا،

   بیر بئله ناز و تکبر سن اونا بیلمه روا،

   ائل بیلور، عالم بیلور، من عاشق دیوانه‌ام.

و عشق است که او را به حرکت وامی دارد:

   گر خلد ده مختار ائده‌لر جاذب زاری،

    سن شوخی سئوه‌ر حوری و غلمان آراسیندا..

   توصیف زیباییها، سخن از عشق و محبت گفتن ویژگی شعری جاذب است که با هنر ادبی و ذوقی شاعر درهم آویخته است. طبیعت زیبای سرزمین مادری شاعر نیز در شعر او جان می‌گیرد.

   جاذب شاعر عشق و زیبایی است. توصیفات جالبش از یار، او را جزو شعرای عاشقانه سرا قرار می‌دهد. شعر زیر نمونه ای از غزلیات زیبای اوست:

   بنم کیم عالم ایچره بیر زمان دیواره حسبندم ،

   لقای روی زیبای چون ماه یاره حسبندم.

   نگارا، مهوشا، سیمین برا، سردار مه رویان،

   گلوب گؤرسن که من اول طره‌ی طراره حسبندم.

   قاچار اول صید کیم صیادی گؤرکج، لیک من عاشق، 

   کمند زلف خم اندر خم دلداره حسبندم.

   یوخومدور رغبت و میلیم داخی سیر گولوستانه،

   گولوستان جمالین ایچره اول روخساره حسبندم.

   بنیم تک عاشق صادق داخی گلمز بو دونیایه،

   منم منصور ثانی کی پای داره حسبندم.

   کئچوبدور درد درماندان منیم، ای جاذب مسکین،

   دوای درد اوچون اول حیدر کراره حسبندم.

جاذب با بودن یار، دل به دیگر زیبارویان نمی­بندد. غزل معروف "باخمانام" در این مورد بسیار زیباست:

   گر یار اولان بو غمزه دئیه  ای بلالو یار،

   رضوان ایچینده حوری و غلمانه باخمانام.

   گر سایه سالا اول قد موزون بو جانیما،

   جنت ایچینده سایه‌ی طوبایه باخمانام.

   مژگانیدن اگر آتاسان اوخ بو جانیما،

   اوز دؤنده ریب جراحت اعضایه باخمانام.

   شیرین کیمی لطف ائدیب، گل عیادته،

   باخ گؤر جلال خسرو دارایه باخمانام.

   اول وقتدن که مولک جنونون امیری­یم،

   تاج و نگین و شوکت کسرایه باخمانام.

   قصر وصالین ایچره منه گر وئره­ن مقام،

    افلاک ایچینده عرش معلایه باخمانام.

جاذب مطالعات دقیقی در ادبیات داشته است. انتخاب اشعاری که در جمگ المهمات کرده است نشانگر ذوق و سلیقه و آگاهی وی است. از این گذشته، برخی از اشعار شاعران را تضمین کرده است از جمله غزلیات حافظ و سعدی را. تاثیر حافظ در اشعار جاذب کاملا روشن است و حتی از مضامین شعر حافظ  نیز الهام گرفته است از جمله ابیات زیر یادآور شعر حافظ است:

   جدم بهشت را به دو گندم فروخت،

   من ناخلف نی‌ام، به دو ارزن کنم سرا.

   در خلوتی نشسته بدم زار و مبتلا ،

   ز هاتفم رسید ندایی به این نوا. . .

   دوش پیر مغان دو جامم داد،

   زان می آتش به حاصلم افتاد. .

   اما مهمتر، توجه و علاقه‌ی وی به شاعران دیار مادری خود است. جاذب بسیاری از اشعار عاجز شاعر بزرگ آذربایجان در زمان فتحعلی شاه قاجار، که قدرتمندترین غزلسرای این قرن است تضمین کرده و به صورت مخمس درآورده است. اشعار عاجز مورد التفات جاذب بوده است به طوری که اشعار وی را در قسمت‌هاي مختلف جنگ­المهمات پراکنده است و بخشی از كتاب خود را به عنوان "غزلیات عاجز"، به این شاعر بزرگ اختصاص داده است. عتیقی، غزلسرای بی­همتای زنجانی نیز الهام­بخش جاذب بوده است. باید از مجرم و دلسوز و جاریه نيز نام برد که اشعارشان در کتاب جاذب جای گرفته است و گاهی جاذب نام آنان را در اشعار و مثنویات خود آورده است.

جاذب شاعر ذوق پروری است که صناعات ادبی را به وفور به کار برده و در این عرصه خودی نموده است. در دیوان او معماهای بسیاری وجود دارد و برخی از اشعار خود را به شکل‌هاي هنری نوشته است و شاید علاوه بر هنرنمایی منظورش این بوده که از عقاید آن چنینی­اش کمتر کسی بویی ببرد.

[1] م. كريمي، صدو بیستمين سال وفات جاذب،‌پيام زنجان، 1370.

[2] البته راقم این سطور توانست در سال 1382 با همکاری نشریه ی وزین "بهار زنجان" کنگره ی سراسری دو روزه ای را در زنجان برگزار نماید.

[3] برخی از اشعار ایشان را اینجانب در هفته نامه های زنجان چاپ کردم.

[4]  پیام زنجان، شماره‌های 54، 55، 56، 57، و 58، زنجان، 1370.

[5] امید زنجان، شماره‌های 25 و 26 ، زنجان، 1373.

[6] این امر در جایی دیگر به تفصیل آمده است و جای این بحث در این جا نیست.

[7] م. کریمی، آشنایی با بزرگان زنجان، پیام زنجان، شماره 54، 1370.

[8] شهید مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران.

ارسال نظر | بيننده: 227

 
جیرناتمالار - متلها
نوشته شده توسط باقر رشادتی   
02 بهمن 1394 ساعت 19:05

چامه های ستیزه جویانۀ کودکانه برای به ستوه آوردن

تعریف ، ریشه یابی و برابرسازی

با جرأت می توان گفت هرچند ( جیرناتمالار : متلها ) در صدر آفرینشهای خلّاق مردمان آذربایجان بویژه ( بخش فولکلور کودکان ) آن ، از انواع بسیار جاذب و دلچسب به شمار می آید ، دریغ که تا اکنون بطور شاید و باید ، جایگاه شایسته خود را در این ساحه پیدا نکرده است.

بین خودمان بماند ، دور از جان شما ، انگار همه از ( جیرناتما : متل ) بدشان می آید وگرنه بیان دو پهلو و آسه – آسه متلک پراندن به تریج قبای کسی که نباید بخورد.

                               باشا – باشا           سر تا به سر

                               دیرناق داشا           پا تا به سر

                               سیزسا واشا          شما به ستیز

                               بیز تاماشا             ما تماشاگر

واژه ( جیرناتما = متل ) که از ریشه ی ( جیرناتماق = حرص دادن ، عصبانی کردن ) ساخته شده است کسی را به خشم آوردن یا به خشم واداشتن می باشد، کینه کسی را برانگیختن است. در فارسی برابر واژه ( متل ) آورده شده است.

واژه متل : حکایت ، داستان ، افسانه ، شیئی بی ریشه و موهوم ، هم چنین حرف بیجا و مفت می باشد.

واژه ( متل ) برابر مثل و مثل آوردن نیز می باشد و به سروده های کوتاه همانند ( چاییدم آی ، چاییدم ) هم گفته می شود.

چاییدم آی ، چاییدم

سیب از سر کوه، آوردم

سیبهایم را گرفتند

با ظلم به من پیچیدند

من از ستم بی زارم

چاه کندن چاره دارم

الخ ...

در فرهنگ زبان ترکی واژه ( متل ) برابر سخنان بیهوده و چرند و پرند بکار برده شده است. از اینرو( ساچمالاماق ) همان بیهوده گویی و ورّاجی می باشد.

متلک : شیشکی بستن و به شوخی با کسی سخن گفتن است. کسی را به خشم آوردن ، از کوره بدر بردن ، به نق زدن واداشتن ، عصبانی کردن و به هجوم آوردن مجبور ساختن ( جیرناتما ) می گویند.

گستره ی زمینه :

مضمون بعضی از ( جیرناتمالار: متلها ) طرز رفتار و شیوه برخورد پدران و مادران با بچه هایشان را تبیین میکند ، چگونه زیستن و کنار آمدن آن ها با زندگی را هم آشکار می سازد :

ساعت نصف یک

زرده تخم مرغ لیک ( 1 )

_ عمو کجا می رود ؟

_ عمو قراجه داغ می رود.

_ فامیل داری قراجه داغ ؟

_ یک دختر دارم یک پسر.

_ چی خریدی واسه پسرت ؟

_ اسب خریده ام راهوار.

_ چی خریدی واسه دخترت ؟

_ نخ و سوزن سازوار. ( 2 )

در عین حال نوستالژی انسانها و تنهایی آنان را در زندگی بخوبی مترنّم می شوند :

کچل ، کچل خروسخوان

سوار شد پشت اکوان (3 )

روانه شد به دیوان

دیوان درش بسته دید

کچله تنش خسته دید

کچل گوید وای سرم

آشم جوشد بادرم ( 4 )

کس نخورد از آشم

عسس گوید کلاشم !

تم

جیرناتما یا آجیق لاندیرماق در ادبیّات شفاهی آذربایجان یا بعبارت بهتر و دقیقتر در بخش فولکلور کودکان ،چامه یا منظومه ستیزه جویانه یی است که برای ستوهیدن طرفین گفتمان ، بیان می شود. در انواعی از ( جیرناتمالار یا متلها ) مضمونهای فکاهی و عناصری که مایه خنده می باشند ، جلوه ی بیشتری دارند :

حسن بگ

باساز و برگ

شد سوار بدرگ

شکار کرد وک

عین یک مرغک

داد به حسنک

حسنک نخورد

انداخت در آتش

شامی خودش

نداد به کسش

هفت تا وزغ

افتاد تو خندق !

در فولکلور کودکان ادبیّات شفاهی آذربایجان ، ( جیرناتما ) هایی که مخاطب آنها کچلها باشند ، بسیار زیاد پیدا می شوند :

کچله اهل مرنده

گندم و جوهاش بلنده

یک جو را پنج قاش کند

هفت دیگ بزرگ آش کند

بیایید دورش جمع شویم           زهر آش اقرع شویم ( 5 )

جیرناتما ( آجیتما ) : دست انداختن ، نیش زدن و به کسی بند کردن ، گهگاه برابر ( دولاما ) هم آمده است.( دولاما ) اساساٌ نظم و نثر فکاهی گونه یی است که از بازیهای مخصوص کودکان اخذ و خاص آنها فراهم می شود. در چالش کودکان برای به اشتباه انداختن یکدیگر ، ( دولاما ) جای ریشخند می نشیند :

بیا بریم باغ

منهم ، منهم

بالا رویم از تاغ ( 6 )

منهم ، منهم

شلیل بچینیم

منهم ، منهم

باغبان بیاید

منهم ، منهم

چخ گوید به سگ

منهم ، منهم

تهران     2/5/79

شرح چند واژه :

1 – لیک : مرغ آبی بزرگ ، غاز.

2 _ سازوار : سازگار ، همراه.

3 _ اکوان : نام دیوی است.

4 _ بادرم : بیهوده ، تباه.

5 _ اقرع : کچل.

6 _ تاغ : از درختان جنگلی مانند گز.

ارسال نظر | بيننده: 47

 
مناقب مولوی در تبیه «خدای آب»!
نوشته شده توسط دکتر حسین فیض الهی وحید   
01 بهمن 1394 ساعت 22:49

اقوام باستانی به خدایان بسیاری معتقد بودند، چنانچه تنها در بین النهرین تعداد آنها به شصت و دوهزار خدای کوچک و بزرگ می رسید . بنا به روایات اساطیری، هریکی از این خدایان به اموری از امورات جهان رسیدگی کرده وکارهای دنیا را بنا به دلخواه خویش اداره می کردند وگاه با ورود به حیطه ی قدرت دیگران اظهار قدرتی کرده با هم  درگیر می شدند.

در این حکمرانی  خدایانی ،هر خدایی به نسبت قدرت خویش می توانست برای مردم در کارهایشان مشکل آفرین  ومشکل گشا باشد ومردم نیز بنا به نیاز خویش دست به دامن این خدایان گردیده وبا تقدیم هدایایی به معابد شان سعی در جلب رضایت خاطر آنها  را داشتند.چنانچه «آگاممنون» - پادشاده اتحادیه دولت های یونانی در حمله به سرزمین «تروا»(تور اووا= سرزمین تورها = ترکان) - برای اینکه بادهای مناسب وزیده وکشتی های یونان  را به سلامت به ساحل« تروا» برساند دستور داد تا دخترش را در معبد قربانی کنند.

خدای دریا در یونان، آن زمان ها «پوزیدون » نامیده می شد و اوحاکم بر امورات آبهای دریا ها بود، ولی «آرتیمیس » خدای شکار در تسویه حسابی با «آگاممنون»  که خرگوش حامله ایی را شکار کرده بود، توفان های مهیبی در دریا  به راه انداخته و قسمتی ازکشتی های یونان را نابود کرده بود لذا دختر «آگاممنون» می بایست قربانی گردد که در آخرین لحظه «آرتیمیس» تغییر رای داده وگوزنی را به  محراب معبد می فرستد و آن گوزن بجای «ایفیگنیا » دختر«آگاممنون» قربانی شده و «آرتیمیس» ، دختر«آگاممنون» را از آن خود کرده ، چنین می نمایاند که او قربانی گریده است . بدین ترتیب با گرفتن یک «قربانی ساختگی» خشم خود را برطرف می کند!  (1)

ترکان با توجه به اینکه معتقدبه خدای واحد بوده و آن را «گؤگ تانری»(خدای آسمان) می نامیدند لذا در سیستم دینی آنها جایی برای خدایان نبود و در اعتقاد شمنی آنها « اییه لر»(فرشتگان) جای «خدایان اقوام» دیگر را گرفته بودند.

 « اییه »(iye)  در ترکی به معنی صاحب ،مالک ، دارنده، محافظ، نگه دارنده و نگهبان  و موکَل(گماشته شده بر امری) است. « اییه لر»به دو نوع «یاخشی - پیس» یعنی «گؤتو وئرن - یاردیم ائدن» (نیک و بد) تقسیم  می شوند.

بیشتر «اییه»های ضرر رسان از روحانیان ترک که «قام» ،«شامان » ، «نومچی»، «یوغچی » و باکسی( باخشی ، باخیچی= بدچی)... خوانده شده اند وحشت داشتند چون آنان دارای قدرت فوق طبیعی بودند که گاه به این «اییه»های ضرر رسان وسرکش حمله کرده و آنها را تبیه ویا حتی نابود می کردند.

روحانیان ترک خصوصیات عمومی مشترکی داشتند: آنان از غیب خبر می دادند،بنا به مقتضیات زمان تغییرات آب و هوایی ایجاد می کردند،بیماران را شفا می دادند، در هوا پرواز می نمودند، دگردیسی و پیکرگردانی کرده به جلد حیوانات در می آمدند،برسر دشمنان- حتی در وسط تابستان - برف بارانیده دستهای آنان را از سرما به نیزه هایشان می چسبانیدند که قادر به نبرد نباشند،کابوس و خوابهای وحشتناک به رویاهای فرماندهان سپاه دشمن فرستاده و چنین القا می کردند که در جنگ فردا لشکریانشان شکست خورده  و تار و مار گردیده و خود دستگیر گردیده اند و...

بیشتر رهبران ترک خود افراد روحانی و شامان بودند  از قبیل «آلپ ار تونقا»(افراسیاب) امپراتور توران ، و چنگیزخان  امپراتور ترکان مغول (2)که خود «علم شانه»(کتف) می دانست و در بعضی از موارد از آن علم استفاده می کرد.چنانچه افراسیاب نیز می توانست تغییرات آب و هوایی بر علیه دشمنان ایجاد کرده  و رعب  و وحشتی در دل دشمنان بیافکند:

همه کارهای شگرف آورد

چو خشم آورد، باد و برف آورد

و این نشان می دهد که افراسیاب «یده چی» هم بوده و توسط سنگ یشم و اوراد و ادعیه مربوطه هروقت می خواست تغییرات جوی ایجاد می کرد. چنانچه قارن فرمانده سپاه ایران در گزارش شکست خود از افراسیاب به این تغییرات آب و هوایی از سوی افراسیاب چنین اشاره می کند:

چو از لشکرش گشت لختی تباه

از آسودگان خواست چندی سپاه

مرا دید با گرزه ی گاو روی

بیامد بنزدیک من جنگجوی

به رویش بدان گونه اندر شدم

که با دیدگانش برابر شدم

یکی جادویی ساخت با من به جنگ

که برچشم روشن نماند آب و رنگ

شب آمد جهان سربسر تیره گشت

مرا بازو از کوفتن خیره گشت

تو گفتی زمانه سر آمد همی

هوا زیر آب ابر اندر آمد همی(3)

 و بدین جهت  است که در متون زرتشتی وشاهنامه ای و اساطیری از افراسیاب بعنوان «جادوگر» نام می برند مثل «تاریخ  سیستان » که می نویسد: او جادو بود و جادوان [= شامانان ] با او گرد شده  بودند . به جادویی بساختند که از هر سویی  دو فرسنگ [= 12کیلومتر]  تاریک گشت.(4)

در یک کلام افراسیاب همچو « شهاب الدین سهروردی زنجانی»،«خالق البرایا»(ایجاد کننده ی شگفتی ها» بود: در هوا پرواز می کرد(معراج)،خبرهایی از غیب می داد و با گؤگ تانری(خدای آسمان) ارتباط داشت (وحی)، و از پشتیبانی او برخورداربود چنانچه در شاهنامه آمده است:

مرا« دانش ایزدی »هست و« فر»

همان« یاورم » ایزدِ دادگر

به «فرمان یزدان» به هنگام خواب

«شوم چون ستاره بَرِ آفتاب» (5)

این اعمال خارق العاده روحانیون شمنی در بعد از اسلام با تغییراتی در«تیپ ِ اولیا الله های ترک» ظهور و بروز پیدا می کنند چنانچه در مورد «غیب دانی دده قورقود»آمده است:«حوالی ظهور پیامبر صلوات الله علیه در قبیله بایات مردی پدید آمد که او را قورقودآتا نامیدند .او داناترین شخص [قبیله] اوغوز بود ،هرچه می گفت همان می شد،وی از غیب خبرها می داد،حق تعالی الهام بخش او بود»(6)

 بعدها اعمال و کردار و گفتار انجام یافته ونیافته  این اولیاء ،از دیدگاه مریدان  در دفاتری به رشته ی تحریر در آمد و نام عمومی و عام «منقبه» و «مناقب» را به خود گرفت که منظور از آن شرح کارها و سخنان نیکوی آنان بود که موجب فخر و مباهات مریدان  می گردید.

در بررسی این مناقب نامه ها به این نتیجه  از ضرب المثل  «اتراک با ادراک » می توان رسید که گفته اند:« مرشد اوچماز،مرید اوچودار»(مرشد پرواز نمی کند، مرید می پروازاند) یعنی : غلو و اغراق و مبالغه!!

از مناقب مهم صوفیان و عارفان یکی هم کتاب «مناقب العارفین»نوشته ی «احمد افلاکی) است که برای نوشتن آن سی و دو سال زحمت کشیده یعنی بروایتی بیش از فردوسی توسی.«این کتاب در شرح احوال جلال الدین مولوی و اسلاف اوست»(7)که توسط کلمان هوار به فرانسه و توسط  رهوس به انگلیسی ترجمه گردیده است.

برای آشنایی با قلم «مناقب نویسان»و نیز دیدگاه بعضی از مریدان مولوی در حق او دومنقبه از مناقب  ایشان در مورد ماجرای او با «خداوند آب» را به اختصار می آورم که بیشتر جنبه ی اسطوره ای – فولکلوری دارد و نشان می دهد که چگونه تیپ شامان های ترک در قالب اسلامی دربعضی از مناقب ، خصوصیات جنگاوری خود  از هیئت «آلپ ار تونقایی» را از دست داده  و بیشتر متمایل به تعلیم و تربیت از باب عرفانی شده اند و عوض برف ریزی بر سر دشمنان ،« چوب الفِ» تعلیم و تربیت بر سر آنان می نهند واگر اصلاح  نشدند آن وقت است که «چوب یاسا» بر سرشان  فرود می آید و«شمس تبریزی» می شود «سیف الله»(شمشیر خدا) که«بعضی ازاکابر بینا دل ، مولانا شمس الدین تبریزی را سیف الله می گفتند، از آن که از هر که رنجیدی یا کُشتی ، یا مجروح روح[=دیوانه] کردی»(8) یعنی «آلپ ار تونقا  درمانی»!

منقبه ی اول  مولوی ، در مورد تاجری از مریدان مولاناست که بعد از مرگ ایشان ، تاجر  به خدمت «سلطان ولد»- فرزند مولوی، و بقولی پایه گذار ادبیات ترک – رسیده وضمن تقدیم هدایایی که ازسفر «  کیش و بحرین » خریده ، ماجرای آن جواهرفروش را که عمده التجار منطقه بود، از قول خود ِایشان چنین روایت می کند که گفته بود:

ما چهار برادر بودیم که پدر پیری داشتیم  و ماهیگیری فقیر بودیم.روزی به صید رفته  و تور انداختیم که ناگهان جانوری عجیب به تور ما افتاد ،به زحمت به ساحل آورده و با نهایت تعجب دیدیم که همان است که مردم «خداوندآب» می نامندش. برطالع بد خود گریستیم که بعد از عمری چه موجودی به تور ما خورده است . عاقبت الامر پدرم گفت اورا ببریم  و در خانه ایی به «نمایش » بگذاریم و از هر کسی درهمی گرفته روزگار بگذرانیم، حتی  در کشورهای دیگر نیز بگردانیم!

جانور به قدرت حق زبان باز کرده می گوید :« مرا رسوای خلق مکنید،هر چه مطلوب شماست بیاورم چندانی که سالهای دراز به اولادِ اولاد شما بس کند»(9)

حرفش را باور نکردیم و پدرم گفت بدون دستبند و پای بند چگونه رهایت کنیم و به چه اعتماد نماییم که برمی گردی. «گفت سوگندبخورم آنگاه بروم،پدرم گفت : بسم الله  بیار تا چه داری؟ گفت:ما محمدیانیم [=مسلمانیم]ومریدان مولاناییم به روان مقدسِ مولانا  جلال الدین ِ روم ، که روم  و باز بیایم. پدرم نعره بزد و بیهوش شد. گفتیم : تو او را از کجا می شناسی؟ گفت: ما دوازده هزار قومیم، روی به وی آورده ایم و او هر باری در قعر دریا باز بما روی نموده از معانی و حقایق درسِ ما می فرماید و ارشاد ما می کند  و ما پیوسته باسرار ِآن سلطان ِ دین مشغول می باشیم ، فی الحال پدرم او را آزاد کرد.

بعد، دوم روز بیامد و چندانی مروارید و سنگها آورد که نتوان گفت، و از ما حلالی خواسته عودت نمود[= برگشت]... از ناگاه  قارون وقت شدیم وخواجگان معتبر گشتیم ...و در آن عهد پدر عزیزما به قونیه  رسیده زیارت حضرت مولانا را دریافته بود.

همچنان تجار قدیم  از ایشان این حکایت را به تواتر روایت کردند چنانک فرمود:

به ماهیان خبر ما رسید  در دریا

هزار موج برآورد جوشِ دریا باز

و در جای دیگر فرمود :

ماهیان از پیر آگه ، ما بعید

ما شقی زین دولت  و، ایشان سعید»(10)

در اینجا «خداوند آب» دارای قدرت  و توانگری سابق خدایان یونانی و باستانی است و می تواند جواهراتی به صیادانی ببخشد که نسل های آنان را نیز بی نیاز گرداند اما شرارت های زیان رسان سابق را بنا به «تعالیم مولانا » از دست  داده است!

منقبه ی دوم در مورد شرارت  های یکی از « خداوندان آب»است که نه در منطقه ی« کیش و بحرین » بلکه در منطقه ی آناطولی است که هنوز به کشتن و خفه کردن مردم و حیوانات ادامه می دهد.منقبه می گوید:روزی مولانا جلال الدین با عیال خود « کراخاتون» ، و  مریدان به سفری می رفتند . به پلی رسیدند که از زیر آن « آبی عظیم سهمناک » می گذشت و مشهور بود که « در آن آب ،خداوند آب هست  و آن ترکان ، صو اِسّی[= سو اییه سی] می گویند و هرسال جانوری و انسانی را گرفته ، در آب غرق کرده بر روی آب » می انداخت(11)

« کراخاتون» به مولانا متذکر می گردد که مواظب باشد که تنها به کنار آب نرود که خطرناک است  ولی مولانا برخاسته می گوید :«من سال هاست که در آرزوی خداوند این آبم. امید  است  که اورا دریابم»(12) و بدون در آوردن لباس ، خود را به آب مهلک می زند. مریدان داد و بیداد می کنند ولی مولانا در میان آبها از نظر ناپدید می شود.

چیزی نگذشته بود که « شخصی بس مهیب از فرق سر تا قدم در موی غرق شده ، رویش بسان روی آدمی  و دست و پای او برمثال  دست و پای خرس  از در خیمه در آمد[ه]»(12) بعد از تعظیم در مقابل کرا خاتون می گوید:«ما نیز از بندگان و محبان خداوندگاریم [= مولانا هستیم] و او چندین نوبت تشریف فرموده  در قعر آب ما را به ایمان و عرفان دعوت فرموده است ، دو نوبت توبه کرده بودم که دیگر مردم ربایی نکنم  از ناگاه خطایی ازمن صادر گشته جوانی را هلاک کردم و الحاله هذه شما را شفیع می گیرم تا خداوندگار [= مولوی] عفو فرموده برمن  رحمت کند...

درین حکایت بودند که حضرتِ[مولانا]...از در خیمه در آمد...فرمود که آنان که از خداوند آب بی خبرند این خداوند [آب، بعد] فرمود که : یا تمساح ! بعدالیوم چندانک من در عالمم از اینها مکن ،[خداوند آب ]سر نهاد [= سجده کرد، توبه کرد] و مقداری ...مروارید شفاف ...در پیش کراخاتون بنهاد و روانه شد»(13)

در اینجا نیز بُعد شرارت های « خداوند آب »در نتیجه دعوت به «ایمان  وعرفان »مولانا تا حدودی برطرف شده و « سو اییه سی»  از بد نهادی به خوش کرداری روی آورده است اما قدرت بخشندگی  خدایان باستانی و یونانی در این منقبه ی فولکلوریک و اسطوره ای باز باقی است. اما آنچه بیشتر  جلب توجه می کند و حائز اهمیت است  خطاب مولانا در این منقبه به «خداوند آب » به عنوان «یا تمساح!» است.

چنانچه می دانیم در اکثر قصه های عامیانه اژدهایی جلو چشمه ی آب ،منبع آب ،نهر، رود ، دریاچه و دریا را گرفته و طلب  قربانی می کند تا او را بخورد . این قربانی دهی از سوی مردم یا به صورت نوبتی از هرخانواده است  ،ویا بصورت قرعه کشی در بین افراد و اشخاص آبادی و کشورمی باشد.

 در اکثر داستان ها زمانی که فردایش نوبت «دختر پادشاه » یا حاکم شهراست و همه ی مردم شهر در ماتم و عزای فردایند، قهرمان داستان وارد شهر و منطقه گردیده و بعد از اطلاع از موضوع به جنگ اژدها رفته و بعد از کشتن اژدها داماد  پادشاه یا حاکم  شده و بعداز ایشان  نیز خود فرمانروای شهر گردیده با مردم به عدالت رفتار می کند.

 در اینجا خطاب«یا تمساح!» دقیقاً به جای «ای اژدها! » نشسته  که آب گیر و آب بند و بازدارنده آب  ازمنطقه است ، وآن نیز، نشان از دگردیسی و پیکرگردانی«خدای آب» به اژدها و تمساح می باشد و «قهرمانان مناقب عرفانی » عوض کشتن و دریدن با تعالیم ایمانی  و عرفانی،این  اژدهایان را به ترک خوی شرارت وامی دارند .

باشد در مقالاتی دیگر به سایر جنبه های «اییه» ها در فولکلور ترکان پرداخته شود.

 

منابع و مآخذ:

1-www.wikipedia.org/wiki/ایفیگنیا

2- به مقاله ی اینجانب در سایت جناب رضا همراز بنام «آیا چنگیز خان ترک نبود؟!» مراجعه فرمایید که با هفده دلیل از منابع تاریخی اثبات نموده ام که مغول ها  قومی ترک بودند مثل سلجوقیان،آق قویونلو و قاجار، از شاخه ی تاتارها WWW.REZAHAMRAZ.COM

3-شاهنامه فردوسی، محمد عباسی ،انتشارات فخر رازی،جلد اول ، چاپ چهارم تهران،1373،ص49

4-فرهنگ اساطیری – حماسی ایران  به روایت منابع بعد از اسلام ، دکتر مهین دخت صدیقیان، جلد اول ،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران ،1375،ص318

5- شاهنامه فردوسی ،چاپ مسکو،جلد 5،صص305- 306

6-کتاب بابا قورقود،برگردان:فریبا عزبدفتری،محمد حریری اکبری،نشر ابن سینا ،2535[شاهنشاهی]، ص17

7- زبده الآثار،محمد علی طبری(عمادالدین آذرمان)،موسسه انتشارات امیر کبیر،تهران ،1372،ص389

8- مناقب العارفین ،شمس الدین احمد الافلاکی العارفی، بکوشش: تحسین یازیجی، جلد دوم ، ،چاپ سوم ، دنیای کتاب ،ص 634

9- مناقب العارفین ، جلد اول، ص369

10-همانجا ،صص369-370

11- همانجا، جلد دوم، ص 608

12-همانجا، صص608-609

13- همانجا، همان   609

دقت:

             این مقاله در کتاب «ائلدن فولکلور اؤرنکلری و آراشدیرمالاری » شماره 1 گرد آورندگان:علیرضا صرافی،احد فرهمندی ،کاضم عباسی ، سوسن نواده رضی ، محمد علیپور مقدم . ناشر:انتشارات آینا ، اورمیه ،1394، چاپ و نشر شده و مقاله توسط نویسنده به سایت «رضا همراز» ارسال شده است.

ارسال نظر | بيننده: 210

 
نامه هایی از ناهید ، نامه هایی به ناهید به انضمام وصیت نامه مرحوم ناهیدی
نوشته شده توسط رضا همراز   
30 دی 1394 ساعت 17:42

در میان اوراق و یادداشتهای مرحوم استاد عبدالحسین ناهیدی آذر مورخ و نویسنده معاصر تبریزی چندین تکه مکتوب به چشمم خورد که ذکر کردن آنها و سپردن به حافظه تاریخی شاید خالی از فایده نباشد . به اتفاق بخوانیم آنها را .

1-مدیریت محترم کتابخانه مرکزی تبریز

19/6/1384

با سلام پیرو مذاکرات تلفنی و حضوری چنانکه مستحضر هستید روزنامه هفتگی ـ آذربایجان که در تاریک ترین ادوارد عصر مشروطیت سلطنت جابرانه محمد علیشاه قاجار به سال 1325 ه . ق در تبریز منتشر می گردید ، مانند روزنامه انجمن و ناله ملت ارثیه ارزشمند و کارنامه  درخشان گذشتگان سرفراز است . خوشبختانه بیست شماره از کل آن که 22 شماره می باشد ، در کتابخانه مرکزی موجود است. تعداد اندکی از آن در کتابخانه مجلس شورای اسلامی و دانشگاه تهران نگهداری می شود . تقاضا می شود ، اجازه دهید به یاری و مباشرت آن کتابخانه ، بهر طریقی که صلاح می دانید به تجدید چاپ و احیاء آن اقدام شود ، تا خدای ناکرده به سرنوشت روزنامه هائی مانند سحری و عبرت و ... که جز نامی از آنها باقی نمانده گرفتار نیاید . اینجانب که مدت مدیدی است ، روی این روزنامه کار کرده ام و مقدمه مفصلی در معرفی آن و صاحب امتیاز و سردبیرش فراهم آورده ام ، علاقمندی و آمادگی خود را در این مورد اعلام می کنم .

غرض نقشی است کز ما باز ماند

که دنیا را نمی بینم بقائی

والسلام . با احترام عمیق عبدالحسین ناهیدی آذر

آدرس : تبریز خیابان جمهوری اسلامی ، روبروی مسجد انگجی ، حافظ تحریر

تلفن

همراه

 

2-نامه ای از دکتر سهیلا نورآبادی ( یکان زارع )

در میان مژه خون عشق را گلزارها

عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها

عقل گوید شش جهت جداست و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها .

جناب آقای ناهیدی عزیز اجازه بدهید سلامم را با سلامی از زنده یاد میرزا نورالله خان یکانی زارع خدمتتان داشته باشم .

سلام سنه ای آزادلیق . قال ای ایران

باش اوجا ای آذربایجان

بیزی ساخلایان ای تانری

اوزاق ایله یادی ، یوخ ائیله خائنی

حدود دو سال پیش رویای شیرین پدر بزرگم را برای دومین بار در طول عمرم دیدم که این بار مرده از آتش خداوند ترسانیدند و در ضمن فرمودند « سندن چوخ انتظاریم وار » اندیشیدم . غرور و افتخار برین که خدای زمینی ام ، پیرم ، مرادم ، مرشدم انتظارشان را برمن عرصه کردند . ولی حقیقت آن انتظار چگونه باید برآرمش ؟ برای شروع بهتر دیدم که تاریخ را بکاوم و در کوره راههایش بجوئیم آن عزیز گم کرده راههائیکه استوار پیمودنش و به یقین نشانه هائی از آن بجاست و سپس عرصه دارمش به نسل و نسلهای آینده . با این نیت و با هراسی در قلب از نخستین راه بسته بودن شش جهت ولی با عشقی عمیق و اراده ای سترگ برای ساختنش حتی در صورت موجود نبودنش به راه افتادم . اکنون که از آن تاریخ زمان زیادی نمی گذرد عجبا که چه فراخ می بینم راه را  وسیع و گسترده ، به بزرگی قلب انسانهای شریفی که پیش از من پیمودنش و ساختندش و چه استوار ساختنش و آری با این راه عشق است و راه دل . هرگز گام هائیکه عاشقانه برداشته میشود محدود بی اثری نخواهد بود . از دور دستتان را به گرمی می فشارم و برایتان بهترینها را آرزو دارم .

ضمن قدردانی از همت والایتان در شناسانیدن مردان بزرگ تاریخ میهن به زمان معاصر که میتواند منجر به اعتلای غرور ملی گردد  اگر    بپرسم که : ارزش هر ملت بسته به ارزش رجال با شخصیت آنان است و با کمال افتخار تصویری از زنده یاد میرزا نورالله خان به نشانه سپاس از حس مسئولیت تاریخیتان و جهت ثبت در تاریخ خدمتتان تقدیم می نمایم .

در انتها خواهشمندم در صورت امکان نگاتیو شماره 19890 عکاسی هما تبریز را برایم ارسال فرمائید . امیدوارم که این در خواست سبب ایجاد زحمت زیادی برایتان نباشد . تصویری که بدست دارید بعلت اسکن شدن از روی کپی عکس از نزدیک فاقد وضوح لازم است ولی هنوز میتوان با نگریستن در آینه زلال آن نگاه نافذ عقاب گونه از ورای تاریخ سفرها کرد .

با احترام دکتر سهیلا نور آبادی ( یکان زارع )

12/4/85

3- تبریکی از شادروان دکتر رضا انزابی نژاد

ناهید عزیز

با سلام و آرزوی تندرستی و بهروزی برای تو و عزیزانت امیدوارم دلهایتان در سال نو آکنده از شادی و کامرانی باشد . آرزو می کنم دستان بهار برای همه انسانها بویژه مردم این مرز و بوم شادی و آزادی باشد . با این آرزوها به پیشواز بهار برویم و بخوانیم :

شاید

در بهاری که می رسد از راه

گل خورشید آرزو هامان

سرزد از لای ابرهای حسود

شاید اکنون کبوتران امید

بال در بال آمدند فرود

پیش پای سحر بیفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو ، به گل به سبزه درود

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               قربانت انزابی اسفند 67 ، مشهد

4- یادداشتی از زنده یاد دکتر رضا انزابی نژاد

ناهید عزیز

با سلام و ارادت. گاه بهانه ای به دست آدم می افتد که با دوست عزیز صحبتی کند و سلامی بگزارد ، آن بهانه را باید مغتنم و خجسته دانست . نظریات شما را بدون نام به آقای دکتر الهی دادم . ایشان پاسخی داده اند و من  در هر صورت علاقه مند هستم آن پاسخ را شما ببینید .*

من در این  روزها باید بروم . یک نظر کاملاً مساعد و نظر شما را با پاسخ ایشان در پرونده مقالات رسیده قرار داده ام تصمیم با هیات تحریریه و مسئول جدید مجله خواهد بود . اما مقاله خود شما در چاپخانه است و فرم چاپی را ویراستار ، تصحیح خواهد کرد و تا از چاپ در آید  دو شماره مجله و 50 جلد تیراژ آپار خدمت شما خواهند فرستاد. به بایک ، علی ، دختر خانم و دامادت و سرکار خانم و قرای عزیز هم سلام برسان

قربانت انزابی ، آبان 72 مشهد

  • نامه آقای دکتر الهی در آرشیو مرحوم ناهیدی آذر موجود است ، اما از آنجا که خود یادداشت دوست هم قلم در دسترس نمی باشد ، لذا از چاپ یادداشت آقای دکتر الهی منصرف گردیدیم .

    5-وصیت نامه مرحوم ناهیدی آذر

    شادروان استاد عبدالحسین ناهیدی آذر در زمره افرادی بود که نوشته هایش با گفته هایش همگون بود . او در یادداشتهای به یادگار مانده از خود همیشه مدافع حقوق زنان بود و در مورد زنان آذربایجانی چندین مقاله نوشته بودند . حتی کتابهای زن در تاریخ و جنبش زنان نیز دال بر این ادعا می باشد . زمانی که دستنوشته های ایشان در اختیار من قرار گرفتند با وصست نامه ایشان روبرو شدم که دلم می خواهد  آن را نیز در اینجا بیاورم تا پیش از پیش با روحیات وی بیشتر آشنا بشویم .

    فرزندانم ، این نامه شاید زمانی بدست تان برسد که دیگر من در میان شما نباشم . ولی نباید ناراحت شد . این سرنوشت محتوم هر موجودی است . همه از خاکیم و بخاک خواهیم گشت . آرزو می کنم که پس از من شاد و سالم زندگی کنید و همیشه دنیا به کامتان باشد . به عنوان یک پدر از همه شما مخصوصاً از پسران گرامی ام تقاضا می کنم به این در خواست اینجانب جامه عمل بپوشانید و جز این خواهشی از شما ندارم .

  1. زیبائی درخت به شاخ و برگ و گل و میوه آن است . زیبائی انسان نیز به برادر و خواهر و قوم و خویش و اقرباست . سعی کنید با یکدیگر مهربان باشید. تا جائی که می توانید به کمک هم بشتابید . بدون آنکه چشم داشتی از طرف مقابل داشته باشید .

  2. هر آن چیزی که از من اعم از مال منقول و غیر منقول به یادگار می ماند مال همه شما است . امیدوارم آنها بتواند در حل مشکلات مالی شما موثر افتد. ولی خواهش می کنم تمام دارائی مرا بطور مساوی بین خود تقسیم کنید . در این مورد پسرانم نباید از من برنجند . من همه شما را برابر بزرگ کرده ام . برای همه شما یکسان زحمت کشیده ام و آرزو می کنم ، آنچه از دسترنج من به شما به ارث می رسد ، بطور مساوی بین شما قسمت شود . من فرزندانم را اعم از دختر و پسر یکسان دوست دارم و آرزو می کنم که ثروتم نیز بطور یکسان بین آنها قسمت شود  و فرق و تبعیضی بین پسرانم و دخترانم نباشد  و جز این هیچگونه انتظاری و خواهشی از شما ندارم .

    6-علاقمندی مرحوم ناهیدی آذر به شعر و ادبیات :

    آن مرحوم با اینکه به تاریخ علاقمند بودن ولی گه گاهی نیز در اوقات خستگی به ادبیات روی می آورده و روح خود را صیقل و  نشاط می دادند . در بین اوراق به یادگار مانده ایشان این شعر جلب توجهم کرد که با خط خود بدون ذکر نام شاعر نوشته بودند .

    نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند

    به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ  را جنگ است

    نه ترسی در سرم ، نه در دلم باک است

    به گلگشت جوانان

    یاد مارا زنده دارید ، ای رفیقان

    که ما در ظلمت شب زیر بال وحشی خفاش خون آشام

    نشاندیم این نگین صبح روشن را به روی پایه انگشتر فردا

    و خون ما به سرخی گل لاله

    به گرمی لب تب دار عاشق

    به پاکی تن و بیرنگ شما را

    که ریخت بر دیوار هر کوچه و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه

    و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری

    و عشق ما لای برگهای  هر کتابی را که می خوانید .

ارسال نظر | بيننده: 121

 
سيماي ديپلماسي ساراخاتون
نوشته شده توسط مهربان سرداراوا - ترجمه: قاسم تركان   
29 دی 1394 ساعت 16:41

نخستين زني كه در تاريخ دولت هاي تشكيل يافته در ناحيه آذربايجان وارد پهنه ديپلماسي مي شود و در تمامي مشرق زمين، يگانه ديپلمات با استعداد زن عصر خويش مي گردد، "سارا خاتون" است، زني خردمند، متين، مدرك و داراي جسارتي ستودني.

 "سارا خاتون"، زاده ايل بايندر است. بر اساس مندرجات منابع امپراطوري عثماني نام اصلي وي، گوهر شاه خاتون ، دختر پير علي بيگ يكي از بزرگترين بيگ هاي بايندر مي باشد. وي مادر اوزون حسن، حكمران آق قويونلو و مادر بزرگ مادري شاه اسماعيل ختايي بنيانگذار سلسله صفويه بود. "سارا خاتون" به واسطه توانايي هاي ديپلماتيك خود در حافظه تاريخ جايگاه بايسته اي دارد. بعد از درگذشت جلال الدين علي بيگ حاكم آق قويونلوها در فرو نشاندن آتش جنگ ميان سلاله بايندرها و ديگر مدعيان تاج و تخت نقش بزرگي ايفا كرده بود. به همين خاطر در آن زمان، دولت نه چندان بزرگ آق قويونلو در ميان دو رقيب قدرتمند، موفق به حفظ استقلال خود گشته بود."سارا خاتون" در اداره كليه امور دولتي مستقيما براي پسرش ياري مي رساند.

 در مناسبات ديپلماتيك دولت آق قويونلو با كشورهاي خارجي، نقش سارا خاتون پر رنگ تر و مهم تر بود. اوزون حسن در باره تمامي مسايل سياست خارجي خود با وي مشورت مي كرد و براي تمامي مذاكرات خارجي وي را مي فرستاد.

 سركرده اين دولت كوچك كه از هر سو توسط دشمن احاطه شده بود، متفقين خود را در ميان كشورهايي مي جست كه از بيم پيشروي امپراطوري عثماني به قلب اروپا در هراس به سر مي بردند. اوزون حسن توسط مشاورين خود با چند كشور اروپايي مذاكراتي جهت خريد سلاح گرم به انجام رسانده بود. اين مرسوله ها مي بايست از طريق درياي سياه و مديترانه و هم پيمانان طوايف آق قويونلو يعني بيگ هاي قارامان و دولت هاي طرابوزان و يونان واقع در مرزهاي غربي مي گذشت و به دست اوزون حسن مي رسيد. امپراطوري عثماني نيز سعي در جلوگيري از اين مساعدت ها داشت و در سال 1453 بعد از فتح استانبول توسط سلطان محمد دوم عثماني ها در صدد نابودي طرابوزان بر مي آيند. اگر چه اوزون حسن سعي مي كند مانع نابودي طرابوزان توسط عثماني ها شود، باري مداخله عثماني ها در اراضي آق قويونلوها وي را مجبور مي سازد تا در انديشه برقراري صلح با آنان برآيد. براي ييلاقات چمنزار همواري (ياستي چمن) كه اردوي عثماني فرود آمده بود، هيئت سفيراني به سركردگي سارا خاتون اعزام مي شود. سارا خاتون در قلمروهاي دوردستي از وطن خويش نيز به عنوان ديپلمات ورزيده اي شناخته شده بود. وي اين بار نيز از عهده وظايف خويش بر آمده و صلح منعقد مي شود. در دوران حيات سارا خاتون به عنوان يك ديپلمات، انعقاد معاهده صلح وي با سلطان محمد دوم در سال 1461 ميلادي داراي اهميت به سزايي است. بر اساس منايع متعدد اين معاهده صلح يكي از اولين معاهدات منعقده جنگي ساراخاتون با حكمرانان كشورهاي خارجي به شمار مي آيد. وقتي اوزون حسن، ساراخاتون را به اردوگاه نظامي سلطان محمد دوم مي فرستاد، دو وظيفه مهم را به عهده وي گذاشته بود.اولين وظيفه او منصرف ساختن سلطان عثماني از انديشه حمله به آق قويونلوها بود. زيرا حمله سلطان محمد دوم مي توانست به حيات دولت آق قويونلوها نقطه پايان بگذارد. بعد از موفقيت در اين باره، ساراخاتون موظف بود سلطان عثماني را تا حد ممكن از فتح طرابوزان منصرف سازد.

 در اردوگاه نظامي سلطان عثماني، از سارا خاتون ديپلماتي كه در شرق نزديك و خاور ميانه داراي نفوذ قابل توجهي بود، استقبال شاياني به عمل آمد. بر اساس اطلاعات مندرج در منابع، طي اثناي مذاكرات ديپلماتيك بين سارا خاتون و سلطان محمد دوم، اين دو مذاكره كننده همديگر را پسرم و مادر خطاب مي كردند. طي اين مذاكرات سارا خاتون با استفاده از توان ديپلماسي برتر خويش توانست نخستين سفارش اوزون حسن را با موفقيت به انجام رساند. وي سلطان محمد دوم را از انديشه حمله به آق قويونلوها منصرف كرد. در ميان دو كشور مشروط بر اينكه در اثناي حمله نيروهاي نظامي عثماني به طرابوزان دولت آق قويونلو بي طرف بماند، پيمان صلح بسته شد. معاهده صلح منعقد شده در آن شرايط زماني براي دولت آق قويونلوها داراي اهميت به سزايي بود. صرفا بر اساس اين معاهده، دولت نوپايي چون آق قويونلو كه قادر به رويارويي با دولت مقتدر عثماني نبود، مي توانست استقلال خويش را حفظ كند. اما سارا خاتون موفق نشد تا سلطان عثماني را از انديشه حمله به طرابوزان و الحاق يونان به قلمرو عثماني منصرف سازد. در آن سفر سارا خاتون تمامي سعي خود را به كار بست تا مشايعت كننده خويش را از فتح طرابوزان باز دارد اما كوشش هاي وي ثمر نبخشيد. طرا بوزان كه از سوي دريا به واسطه نيروهاي عثماني محاصره شده بود، بعد از محاصره اي 30 روزه، سرانجام در 26 اكتبر سال 1461 از سوي ترك ها ضبط شد.

 در درياي سياه مركز تجاري مقتدري كه با ژنو در رقابت بود، سقوط كرد. سرانجام سارا خاتون كه شاهد از دست رفتن طرابوزان بود، مسئله حقوق وراثتي تخت و تاج عروس خويش دئسپينا خاتون (فئودورو) را مطرح ساخت. وي بعد از تقسيم خزاين طرابوزان با سلطان عثماني، در رآس هيئت ديپلماسي آق قويونلو به موطن خويش بازگشت.

 در سال 1468 ميلادي نيز رياست هيئت ديپلماسي مذاكرات با سلطان ابو سعيد، (حكمران تيموري) را نيز سارا خاتون بر عهده داشت.

 سارا خاتون به مثابه يك زن، علاوه بر دارا بودن توان والايي در عرصه ديپلماسي، از توانايي شگرف فرماندهي نظامي و اشراف بر اصول و نظام جنگي برخوردار بود. ابوبكر تهراني مورخ برجسته دوره آق قويونلوها مي نويسد: سارا خاتون براي مذاكره با جهانشاه قره قويونلو به اردوگاه نظامي رستم ترخان اعزام شده بود، در اردوگاه قره قويونلو سپاه رستم ترخان را از نظر گذرانده و به ناكار آمدي سپاه قره قويونلو واقف شده بود و در اسرع وقت به فرزندانش اوزون حسن و جهانگير ميرزا پيكي فرستاده و خاطرنشان شده بود كه، "اگر بياييد پيروزي با شما خواهد بود، نبايد اين كار را به تاخير بياندازيد". سارا خاتون با يك نگاه ساده به اردوي حريف، برتري نيروهاي آق قويونلو را نسبت به نيروهاي قره قويونلو در مي يابد. و اين نگرش حاكي از نبوغ حربي و سررشته داري اين زن در امر سپاهيگري است. حقيتا نيز بعد از انجام عمليات دسته اكتشافات لشگر اوزون حسن، آق قويونلوها طي حمله اي به لشكر رستم ترخان، آنان را از پاي افكنده و قره قويونلوها را سخت به هراس مي افكنند.

ارسال نظر | بيننده: 55

 
پنج کتاب چاپ جدید ترکی - فارسی
نوشته شده توسط ر- ه   
28 دی 1394 ساعت 11:55

1-عزاداری و مراغه :

کتاب یاد شده در چهار بخش تدوین شده است . عزاداری و مراغه یکی از بهترین کتابهایی است که در چند سال اخیر نسبت به تاریخ عزاداری در شهرستانها منتشر گردیده است . در این کتاب ضمن اشنایی با آداب و سنن عزاداری با تاریخ عزاداری ، دسته جات حسینی ، شعرای حسینی  و ...مراغه بیشتر آشنا می شویم . تدوین کننده کتاب آقای مهدی پولادی خود یکی از پویندگان حسینی مراغه می باشند . کتاب به بهترین شکل ممکن در 363 صفحه توسط نشر آل علی (ع) قم در سال 1394 به چاپ دوم رسیده که این خود نشانه استقبال حسینیان مراغه از این کتاب می باشد .

2-دوره روزنامه فریاد :

روزنامه فریاد اورمیه یکی از روزنامه های تاثیرگذار در اورمیه بود که به همت بزرگ مردانی چون حبیب الله اقازاده و میرزا محمود خان غنی زاده دیلمقانی در سالی که فرمان مشروطیت صادر گردید ، منتشر شد . اکنون با گذشت بیش از یکصد سال دوره این روزنامه مستطاب در شهری که پیشتر این روزنامه انتشار می یافت در شمارگان یک هزار نسخه توسط نشر آینا  و در 135 صفحه همین زمستان و با همت اقای جمال آیریملو در قطع سلطانی و یا همان قطعی که روزنامه قبلاً منتشر می شد انتشار یافته است . بر کلیه دست اندرکارانی که در چاپ و نشر این روزنامه سهیم بودند تشکر قلبی خود را اعلام می داریم .

3-تاملی در ساختار اسطوره ای زبان :

این کتاب نیز که در زمستان سال گذشته منتشر گردیده یکی از کتابهای خواندنی در سالهای اخیر است که به قلم آقای رسول کامران در 611 صفحه نوشته شده است . مولف محترم علاوه بر تحقیقات میدانی خویش توانسته از 256 منبع و اثر سود جوید.  کتاب یاد شده اثری است قابل اعتنا و خواندنی که در موضوع زبان ، اسطوره شناسی و فلسفه یافته های نوینی ارائه می دهد . این کتاب نیز در سلسله نشر آینا اورمیه منتشر شده است .

4- «معلم عشق و آشتی» یادنامه‌ی دکتر احمد بیانی :

کتاب “معلم عشق و آشتی” در مورد زندگی و آثار و اندیشه‌های دکتر احمد بیانی منتشر شد. این کتاب ۳۷مین جلد از سری کتابهای “ائلیمیزین ….” می باشد که در ۱۲۰ صفحه توسط محمدرضا باغبان کریمی تهیه و تدوین شده و به مبلغ ۷۰۰۰تومان توسط انتشارات نیکان کتاب زنگان به چاپ رسیده است.

دکتر احمد بیانی درخشانترین چهره‌ی عرصه‌ی اندیشه در حوزه‌ی فلسفه، جامعه و آموزش و پرورش بود که با حضوری خلاق در طول پنج دهه، افقهای جدیدی را جلوی چشمان اندیشمندان و پژوهشگران کشورمان گشود. او به عنوان عضو هیات علمی دانشگاههای مختلف و نماینده‌ی ایران در سازمان یونسکو دهها پژوهش علمی را مدیریت کرد و علاوه بر تالیف دهها کتاب و مقاله، با رفتار و عملکرد انسانی‌اش، هنر عشق ورزیدن را به مردم آموخت و به حق باید او را معلم عشق و آشتی لقب داد.

5-کلیات آثار میرزا علی اکبر صابر « هوپ هوپ نامه » :

آذربایجان شاعیرلری ایچره ان چوخ اوخونان دیوانلارین بیریسی ده ائله همین صابرین « هوپ هوپ نامه » آدی ایله تانینان شعر توپلوسودور . بو کیتاب اونلار دونه ایستر بو تای دا ایسترسه ده او تایدا رنگ به رنگ بویالاردا نشر اولموشسادا ، بودونه گوزل بیر کیفیت ده چالیشقان آراشدیریجی دوقتور حسین محمد زاده صدیقین همتی ایله 700 صحیفه ده تهرانین تکدرخت نشری سیرالاریندا ، اوتن ایلین سون لاریندا گون ایشیغینا چیخا بیلدی . نفیس و اعلا ء کیفیت ده نشر اولونان همین کیتابین قابیغیندا بو عیبارتی گورمک مومکون دور : « متن کامل » ادبیات سئون لریمیزه گوز آیدین لیغی وئره رک ، دوقتور صدیقه ال – قولونوز آغری ماسین دئییب ، کیتابی تکرار اوخوماغا باشلاییریق .

ارسال نظر | بيننده: 100

 
«حاتمیّه» از کتابخانۀ سلطان القرّائی
نوشته شده توسط محمد امين سلطان القرّائی   
27 دی 1394 ساعت 21:23

همزمان با بیست و هفتمین سالگرد فقدان علامه جعفرسلطان القرّائی از نسخۀ خطّی منحصر به فرد رسالۀ ابوعلی حاتمی از مجموعۀ کتب خطّی شان پرده برداری شد.

مؤلّف نسخۀ خطّی یاد شده ، ابوعلی محمّد حاتمی بغدادی ، متوفّی به سال 388 هجری قمری ؛ شاعر ، کاتب ، نقّاد و لغوی بغدادی قرن چهارم هجری است . رسالۀ حاتمیّۀ پرده برداری شدۀ او در واقع مقابلۀ اشعار ابوالطیّب متنبّی و کلام حکمت آمیز حکیم ارسطو  می باشد . در این رساله به وسیلۀ مؤلّف حدود 120 بیت متنبّی احمد بن الحسین مورد تنقید ، وارسی و مقابله قرار گرفته است . ابوعلی محمّد حاتمی بغدادی که علوم ادبی و لغت را نزد ابن دُرَید و ابوعمر فرا گرفته ؛ رسالۀ فوق الذکر را با دقّت بسیار تدوین و تألیف نموده است .

مرقّع پرده برداری شدۀ حاضر که در نوع خود بی بدیل و بی نظیر است ؛ در ده ورق و 19 صفحه در قطع  5/33 × 5/22   سانتی متر تکوین ، ترتیب و تذهیب زیبا یافته است . جلد آن در طی اعصار مرمّت و مورد تغییر قرار گرفته است . کاتب نسخۀ خطّی ، مبارکشاه دمشقی سیوفی ، خطّاط چیره دست معروف قرن هشتم هجری و شهرۀ آفاق است . او شاگرد مبرّز یاقوت المستعصمی (متوفّی به سال 698 هجری) می باشد . کاتب نسخۀ یاد شده به خط ثلث و رقاع جلیّ عالی و نسخ کتابت خوش ، این نسخۀ خطّی را با عنوان : "رسالةُ ابی علیٍّ الحاتمیّ ؛ ممّا یوافقُ الفاظَ ارُسطاطالیسُ من شعر ابی الطیّبِ احمد بن الحسینِ رحمةُ اللّهِ علیه"  شروع نموده و با عبارت : "کُملت آخرُ الرسالةِ الحاتمیّةِ بحمد اللّهِ تعالی و حسنِ توفیقه ؛ کتبهُ المستغفرُ من ذنبهِ و المفتقرُ الی رحمةِ ربّهِ  مبارکشاهُ الدمشقیُّ السیوفیُّ  فی سنةِ اربعین و سبعمِائةٍ بمصرِ المحروسةِ  حامداً لِلّهِ تعالی علی نعمهِ و مُصلّیاً علی نبیّهِ محمّدٍ و آلهِ و مُسلّماً – سنه 740 "  به اتمام می رساند .

متنبّی ابوالطیّب احمد بن الحسین الجعفی الکوفی ، شاعر معروف عرب (ولادت : کوفه 303 – مقتول : بیابان سماوه 354 هجری قمری)  در محلۀ  کندة کوفه تولّد یافت و در بازگشت از ایران به بغداد مقتول گردید . او سیف الدولۀ دیلمی را مدح گفت . سپس او را هجو نمود . پس از آن مدح عضدالدولۀ دیلمی کرد. او متکبّر ، شجاع ، سرکش و در جنگ ها نترس بود . بهترین شعرهایش در حکمت و فلسفۀ حیات و وصف میادین جنگ به روش عالی ، قوی و محکم است . او دیوان مکمّل شعری دارد که آنرا  گروهی از بزرگان ادباء مثل ابن جنی ، ابوالعلاء معری ، واحدی ، عکبری و شیخ ابراهیم یازجی شرح نموده اند . ابوالطیّب متنبّی درخدمت عضدالدولۀ دیلمی بسربرده و قصاید غرّا در مدح وی سروده است . گویند هنگام بازگشت از ایران ، نزدیک کوفه کسانی از قبیلۀ "اسد" بدو حمله کردند و همینکه مغلوب شد ، آهنگ فرار کرد . غلامش بانگ برآورد : نگذارید بگویند در جنگ فرار کرد ، تو کسی هستی که این بیت را گفته ای :

" فالخیل و اللیل و البیداء   تعرفنی                والحرب و الضرب و القرطاس و القلم "   متنبّی با شنیدن شعر به میدان نبرد برگشت و مرگ را استقبال نمود .

ارسطو(ارسطاطالیس) حکیم نامدار یونانی (ولادت : اسطاغیرا حدود 384 – وفات : خالکیس 322 قبل از میلاد) . پدر وی طبیب پادشاه مقدونیّه بود و نیقوماخس(نیکوماخس) نام داشت . ارسطو که درکودکی از پدر یتیم مانده بود ؛ به آتن رفت و درمحضر افلاطون به کسب علم پرداخت . افلاطون او را از همۀ شاگردان خود برتر می دانست . پس از مرگ استاد ، وی یک چند در شهرهای مختلف می زیست و عاقبت به مقدونیّه رفت و تربیت اسکندر مقدونی بدو سپرده شد و بدین وجه تا اواخر عهد اسکندر ارتباط حکیم با آن جهانگیر کما بیش برقرار بود . پس از مرگ اسکندر وی ناگزیر به حرکت از آتن گردید و در "خالکیس" سکونت گزید و همانجا درگذشت . آثار ارسطو بسیار متنوّع و شامل جمیع معارف و علوم یونانی (جز ریاضی) است و اصولاً شامل منطقیّات ، طبیعیّات ، الهیّات و خلقیّات می شود که از آن جمله از "فن شعر" ، "فن خطابه" ، "کتاب اخلاق" ، "سیاست" و "مابعدالطبیعه"  باید نام برد .

نسخۀ خطّی بی بدیل پرده برداری شده از نفایس کتابخانۀ استاد علامه جعفر سلطان القرّائی است . پرده برداری از این اثر یکتا و بی نظیر در بیست و هفتمین سالگرد فقدان سلطان نسخه شناسی قرن  اتّفاق افتاد . 27 دی ماه یادآور خاموشی شمع حیات بزرگ ترین نسخه شناس قرن علامه جعفر سلطان القرّائی است. آن که سنوات عمر خود را صرف خدمت به علم، هنر، تاریخ، فرهنگ و ادب این آب و خاک نمود. یکصد و هفتاد و نه عنوان نسخه ی خطّی منحصر به فرد و نفیس خویش را به کتابخانه ی مجلس اهدا نمود؛ که هریک در نوع خود بی مانند و بی نظیرند. تنها توصیف یاد شده در مورد نسخۀ خطّی رسالۀ ابوعلی محمّد حاتمی بغدادی ، خود نمایانگر غنای معنوی کتابخانۀ اوست.  27 دی 67 شمع حیات او در کتابخانه ی شخصی خانه اش، در جوار کتبی که عمری با او انیس بودند به تاریکی گرائید. خانه ای که پدر، جدّ و برادارن عالم ،فقیه و فاضلش در آن پا به عرصه ی وجود نهاده و در آن نشو و نما یافته اند؛ به خانه ی «سلطان‌القرایی» شهرت یافته و تاریخ علم، فرهنگ، فقه و ادب دویست سالۀ تبریز را در سینه ی خود دارد. این خانه با وجود آن که به همت والای اداره ی میراث فرهنگی آذربایجان شرقی در خرداد 1386 به شماره ی 19204 در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده و در اسفند ماه 1387 به تملک آن اداره در آمده است؛ لیکن امروز با گذشت بیست و هفت سال از وفات علامه جعفر سلطان‌القرایی هنوز متعلقات آن تملیک نشده و تعمیراتش نیز پایان نیافته است. امید است با آزاد سازی محوطه و متعلقات یاد شده و با اتمام تعمیرات به شکل آبرومند، خانه ی سلطان‌القرایی به عنوان تاریخ مکتوم دویست ساله ی تبریز در به روی ارباب علم و فرهنگ و ادب بگشاید.

علامه جعفرسلطان‌القرایی در این خانه، در حدود سال 1322 قمری در خانواده ی علم، فقه و ادب تولد یافت. وی قرآن، مقدمات و قرائت بعضي متون فارسي و عربي را نزد پدر و برادر بزرگ‌تر خود، آيت‌الله العظمی حاج ميرزا جواد آقا آموخت و از تدريس استادان مكاتب و مدرسان مدارس داخلي و خارجي بهره گرفت.

در مجالس درس و بحث حاجي ميرزا ابوالحسن آقا انگجي، آقاسيد احمد خلخالي، حاج  ميرزاعلي اصغر آقا ملك وآقاميرزا رضي زنوزي به تلمذ نشست. رسـم الخط وخوشنويسي را از حاجي ميرزا محمد حسين مكتب‌دار از شاگردان نامدار سيدحسين خوشنويس باشي و ميرزا عبدالرسول منشي محكمه جد مادريشان ياد گرفت. ليكن اطلاعات ادبي و تاريخي و هنري وسيع و دقيق او ازطريق مطالعه مستمر و دقت دركتب خطي و نشست وبرخاست باادبـا، شعرا، فضـلا و بزرگان به دست آمد.

جد ایشان، شيخ عبدالرحيم بن شيخ ‌ابی القاسم تبريزي ملقب به سلطان القرا به سال 1255 هجري قمري در تبريز متولد شد. وي از مشاهير دوران و اعاظم علماي زمان خود بود.

اين عالم بزرگ كه بخش عمده زندگاني و عمر پرثمرخود را در خانه یاد شده سپري كرد، درحوزه علميه تبريز تدريس علم تجويد و قرائت قرآن و صرف و نحو عربي را عهده دار بوده، در علم قرائت نظرصائب داشت از اين رو به سلطان‌القرا ملقب گشته واين لقب دراولاد و احفاد او باقي و ساري شد.

ايشان زماني در نجف اشرف و شامات و مصردر محضرعلماي شيعه بودند و زماني ديگردر داغستان در جوار شيخ شامل داغستاني براي شركت در مجاهدت‌هاي ايشان حاضر شدند و فتواي جهاد عليه روسيه تزاري را صادر كردند.

شيخ عبدالرحيم مردعلم، عمل، مبارزه و جهاد بود. وي در 19 رمضان سال 1336 چشم ازجهان فروبست و درصفة‌الصفا دركوه سرخاب تبريز كه در زمان قديم مصلاي آن شهر بوده مدفون شد.

از وي آثار مكتوب ذي ‌قيمتي باقي مانده است كه الدرالمنثور، حاشيه برمقدمه منظومه جزري ورساله‌هاي ديگردرتجويد را مي‌توان نام برد.

بعد از ايشان اين خانه مسكن شيخ‌ ابوالقاسم سلطان القرايي گشت. شيخ‌ ابوالقاسم از اكابر علماي آذربايجان بود و بعد از وفات پدر، مرجع علم تجويد و قرائت قرآن و صرف ونحو عربي و مورد احترام عموم طبقات تبريز بود.

ازجمله آثار وي، تصحيح كلام‌الله مجيد است كه به سال 1336 هجري قمري در تبريز چاپ شده است. وي در دوم صفر 1368 وفات يافت و در گورستان محله شتربان تبريز مدفون شد.

علامه جعفر سلطان القرائی دومين فرزند شيخ ابوالقاسم در خانه مذكوركه بعدها نيز محل سكونت وي گشت، از سيده خانمي از سلاله ميرزا يوسف صدرالاشراف از بني‌اعمام ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی و از شجره سادات حســـينی، متولد شد.

علامه جعفرسلطان‌القرایی عالم عامل، محقق و هنرمندي ذوالفنون بود. در علم تاريخ، رجال و انساب استاد مسلم، دركتاب ‌شناسي، خط شناسي و سبك ‌شناسي بي‌بديل، خوشنويسی هنرمند، نقاشي چيره‌ دست و توانا بودند.

وي مخصوصا درشناخت نسخه‌های خطي و تشخيص اسناد و اوراق هنري و تاريخي از متبحران كم مانند روزگار بود، اما تواضع بيش ازحد او اجازه نمي‌داد تا چنان كه شايسته اوست حرفي به ميان آيد و يا در جرايد نوشته شود چرا كه هر وقت از اوخواسته می ‌شد ترجمه حالشان در مجـله يا جريده‌ای چاپ شود، متواضعانه مي‌فرمــودند كه شرح حال مثال من در دفتر فراموشي بهتر.

استاد سـلطان‌القرايی در اواسط عمر خويش با دختر دوم حــاج مـيـرزا عـلـي خـان سركارات كه از اعيان رجـال زمان خود و صـاحب مكارم اخـلاق و محـامـد اوصــاف بود ازدواج كرد و از او دو فرزند به دنيا آمد.

به توصيه و اصرار دوستان اقدام به تصحيح، تعليق و تحشيه روضات‌الجنان، تاليف حافظ حسين كربلايی تبريزی معروف به ابن‌الكربلايی كرد. كتاب در دو جلد با حوصله و دقت كافي و علم و بينش وافي در عرض 10 سال تلاش و كوشش استاد جعفر سلطان‌القرايی به دوستداران دانش و معرفت و دلسوختگان عشق و محبت به يادگار ماند.

علامه جعفرسلطان‌القرايی در مقدمه جلد اول روضات، كتاب را چنين معرفي مي‌كند: «كتاب حاضر كه نام صحيح وكامل آن روضات‌الجِنان و جنات‌الجَنان است روي مقدمه و هشت روضه و خاتمه وضع شده با تفصيلي كه در ديباچه كتاب مذكوراست. ثبت متون مكاتيب بعضي ازعلما، مشايخ و نقل اجازات و خرق آنها همچنين بيان سنن، آداب مذهبي، اخلاقي و وصف قسمتي از عمارات، ابنيه، زوايا، جوامع و معابد تبريز و ذكر مجملي از تاريخ خلفا، سلاطين، امرا و ترجمه جمعی كثير از بزرگان، مشايخ، زهاد، علما، قرا، شعرا، وزرا، صدور، ملوك، خوشنويسان، ارباب هنر و تعيين قبور ومدفن آنها با استطراد بسياري از نوادر حكايات و طرف قصص كه مرجع و مآب پاره‌ای از آنها درايهً و روايه به خود مولف است؛ ازمحاسن اين كتاب است.»

براي تصحيح چنين كتابي استاد سلطان‌القرايی 10 سال از ابتداي صبح تا انتهاي شب به طور طاقت‌فرسا زحمت كشيده و عمر صرف كرده است و بالاخره نتيجه مطلوب حاصل گشت.

علاوه بر كتاب مذكور، بيش از صدها مقاله تحقيقي در مجلات علمي و ادبي از جمله مجلات يغما، مهر، يادگار و ... از ايشان چاپ شده است و كتاب «المحافل» از آثار ديگر استاد است. مشتاقان درآرزوي طبع و نشر كتاب «المحافل» و چاپ مجدد روضات‌الجِنان هستند.

وي آزاد زيست چرا كه مرد آزاده‌اي بود و به هنرآزاد‌ انديشي آراسته و جهاني بود بنشسته در گوشه‌اي، اعتنا به تقبيح و تحسين ديگران نكرد. محفلش گرم و مجلسش فيض بخش علامه دهخدا، دكتر معين، حاج آقا بزرگ تهرانی و علامه قزوينی و ديگر صاحب ‌نظران بود.

استاد علامه جعفر سلطان القرائی تعداد 179 عنوان نسخه خطی بسیار ارزشمند از نفایس مجموعه خودشان را به کتابخانه مجلس شورا اهدا کرده اند. در میان مجموعه ای که از طرف ایشان به کتابخانه مجلس اهدا گردیده، کتاب های منحصر به فرد و بسیار نفیسی وجود دارد. یکی از نمونه های عالی این نسخ، مجموعه «اسئله و اجوبه» رشیدالدین فضل الله همدانی است که خود شرحی مفصل در معرفی آن نوشته و در مجله «مهر» سال 1331 به چاپ رسیده است.

فهرست کتب بی بدیل و نفیس اهدائی ایشان در مجلدات مختلف بر حسب موضوع آن ها، از سوی انتشارات کتابخانه مجلس به طبع رسیده و منتشر شده است. لیکن بنابه دستور ریاست محترم کتابخانه مجلس، تهیه فهرستی از کتب خطی اهدائیشان در یک مجلد در حال تدوین و انتشار می باشد.

در ششم اردیبهشت ماه سال 1389 هجری شمسی از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، مجلس بزرگداشتی به یاد استاد علامه جعفر سلطان القرائی ترتیب داده شد و در آن از خدمات ایشان به تاریخ، فرهنگ، علم و ادب این سرزمین تجلیل به عمل آمد و جهت یاد بود، ترجمه احوال و آثارشان در یک مجلد تدوین و انتشار یافت. همزمان در کتابخانه سلیمانیه استانبول، مجلس نکوداشتی به پاس تشخیص دقیق کتب خطی آن کتابخانه از ایشان به عمل آمد. کتابخانه ای که به احترام این خدمت بزرگ در قبال کتب خطی آن، هنوز اتاق کارش را به یادبود نگه داشته است. در این کتابخانه بیش از 17 هزار جلد نسخه خطی به زبان فارسی وجود دارد.

استاد علامه جعفر سلطان‌القرايي به شامگاه روز سه‌شنبه 27 ديماه 1367 برابر با 9 جمادي‌الثاني سال 1409 چشم از جهان فرو بست و وادی رحمت تبريز پيكر نسخه‌شناسی بی بديل، محقق و علامه‌ای بزرگ را در دل خود جای داد. یادش گرامی باد.

ارسال نظر | بيننده: 163

 
سؤنمز داداش / دَمی با کریم آقا مشروطه¬چی/
نوشته شده توسط غلامرضا طباطبایی مجد   
26 دی 1394 ساعت 13:16

آدینلا باشلاماقدان دفتری، عذر ایستیرم، یا رب!

آدینلا بسکی عالم­ده ناحاق قانلار توکولموشدور

از منظر بسیاری از اهل حق «علیِ» مورد نظرشان ربطی به آن علیِ تاریخی یعنی امام علیّ بن ابی طالب (ع) ندارد، بلکه استمرار یک حقیقت ازلی و ابدی است. اهل حق –که معلوم شده عقایدشان ریشه در خرّم دینان داشته- بر آن­اند که آن چه در انبیا دگرگون می­شود «اسم» و «جسم» ایشان است، وگرنه پیامبران با همه اختلاف شرایع و ادیان، یک حقیقت بیشتر نیستند و یک روح­­­اند. این بخش از عقایدشان بسیار شبیه است به آن چه اِبن عربی (560-638) آن را «حقیقت محمّدیّه» می­خواند. بسیاری از شعرهایی هم که در میان متاخّرین رواج یافته و تصویری از همین مسئله است بی­گمان دارای ریشه­های خرم دینی است؛ به ویژه که این شعرها عامیانه و به لحاظ فنّی بسیار ضعیف و خارج از اصول مقّرره­ی سنّت شعر فارسی است- قافیه و ردیف جای یکدیگر را در آن­ها اشغال می­کنند، مانند:

تا صورت پیوند جهان بود، علی بود

تا نقش زمین بود وُ زمان بود، علی بود

مسجود ملائک که شد آدم، زِ علی بود

آدم چو یکی قبله و مسجود، علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس

هم صالح پیغمبر و داوود، علی بود

قائل شعر، که باید از حدود قرن یازدهم به بعد زیسته باشد، کوشیده است زنجیره­ی انبیا را تکرار یک روح در تاریخ بداند و تجلیّات یک حقیقت. مطهر بن طاهر مَقدِسی از ایشان چنین نقل می­کند که «خرّم دینان بر آن­اند که وحی هرگز قطع نمی­شود و هر صاحب دینی در دین خویش مصیب است وُ بر حقّ.» این همان حرفی­ست که سال­ها بعد ابن­عربی مذکور گفت: «هر چیز را که بپرستی، او را پرستیده­ای.»

این مطالب تقریرات دکتر عبدالحسین زرّین کوب یا دکتر عبّاس زریاب خویی نیست، مرقومات دکتر محمّد علی موحّد و رضا داوری اردکانی هم نیست؛ سخنان ترکولوژیست و شاعری نکته سنج وُ درد آشنا وُ پُر احساس آذربایجانی­ست که دو مصرعِ پرمعنیِ نشسته بر پیشانیِ مقاله از اوست و سال­هاست که دوستداران­اش همواره «بیلمیسن کی نئجه سن سیزله میشم...» اش ورد زبان­شان است وُ آرزوی «سؤنمز» ماندن­اش را دارند.

کریم آقا مشروطه­چی را پیش از آن که این مطلب را در یک محفل خصوصی در منزل عبداله واعظ تقریر کند، می­شناختم. نخستین دیدار آشنایی­ام با سؤنمز برمی­گردد به پائیز سال 1358 که در راس جمعیّتی از دوستداران و علاقه­مندان شاعرِ «سازیمین سوزو» سهند (بولود قره­چورلو، 1306-1358 ش.)- که با شرح دده قورقود در قالب شعر، نه تنها نام خود را به عنوان شاعر ملّی به ثبت رسانده، بلکه تندیس مبارک وُ الهام بخشی در فرهنگ وُ ادب آذربایجان خلق کرده است- مجلسِ بزرگداشتی به خاطر فوت آن بزرگوار در سالن کتابخانه­ی تربیت تبریز برپا داشته بودند. تا جایی که یادم می­آید دکتر جواد هیئت، گنجعلی صباحی، دکتر حمید نطقی، مفتون امینی، حسینقلی کاتبی، استاد یحیی شیدا، دکتر علی اکبر ترابی، دکتر مهدی روشن ضمیر، بهزاد بهزادی، ابراهیم رفرف، علیرضا صرّافی و... از جمله بزرگانی بودند که در آن مجلس پرشکوه یار وُ یاور مشروطه­چی به حساب می­آمدند. افسوس که گذشت زمان تعدادی از این یارانِ همدل وُ همراه را در خاک کرده و یا گردی خاکستری بر سر وُ خطوطی بر چهره­شان کشیده است.

بلند طبعی وُ سخاوت در ارائه­ی معنویت وُ مادیّت از ویژگی­هایی بود که در آن سه ساعت برگزاری مجلس از ایشان دیدم؛ با چهره­ای بشّاش و دستی گشاده در تالیف قلوب افرادی بود که به هر نحوی در هر چه منظم­تر برگزار شدن مجلس از جان مایه می­گذاشتند. چنان رفتاری بزرگ منشانه و قلندرانه با افراد به ظاهر دون پایه داشت که سخن گارسیا مارکز در یاد وُ خاطرم زنده می­شود. مارکز می­گفت: «یاد گرفته­ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پائین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده­ای را از جا بلند کند.» در آن شب فراموش ناشدنی، تا پاسی از شب که مجلس به ختم رسیده بود و مهمانان ترک مجلس کرده بودند، وی همچنان به کارِ گوش دادن به درد دل چند نفری بود که مشکلات مادّی کلافه­شان کرده بود و چشم امید به کمک­های وی داشتند. آن شب، زمان نشاندن مُهر شادی بر چهره­ی تُرشِ دو سه تن مستخدم کتابخانه و سالن نمایش تربیت بود که با یک من شَهد نمی­شد هضم­شان کرد؛ و او چه مرد سعادتمند و نظر کرده­ای بود که از پسِ این مهم برمی­آمد. از این پانشاطی و بختوری­ها باز هم در خلال نوشته­ام نمونه­ای خواهم آورد.

 

  کریم آقا مشروطه­چی سوم فروردین 1307 در کوچه­ی حَتَم بیگِ محلّه­ی لیلاوا (شهناز بعدی و شریعتی فعلی) متولّد شد؛ همان کوچه­ای که مشروطه خواهان محلّه که بیشتر متمایل به سوسیال دموکرات بودند، از آن جا برخاسته­اند. پدر سؤنمز، مش­ابراهیم عمو­بقّال تُنُک مایه­ای در این محلّه، درست مقابل مسجد مشهدی ایمان، نیز جزو همین سوسیال دموکرات­ها بود که مدّتی تفنگ بر دوش در جبهه­ی مشروطه خواهان برای خود اسم و رسمی داشت. وجه تسمیه­ی خانواده­ی سؤنمز به «مشروطه­چی» هم ناظر بر این موضوع است و مربوط به علاقه­ی وافر مش­ابراهیم عمو به مشروطه که در زمان رضا شاه به هنگام اجباری شدن نام خانوادگی، ایشان نیز بنا به درخواست و علاقه خود، به این عنوان مسمّی گشتند.

اوضاع اجتماعی، اقتصادی و معیشتی ساکنین کوچه­ی حَتَم بیگ را همبازی دوران کودکی و هم­کلاسی دوران محصّلیِ «کریم» در مدرسه­ی جامی (گلزار) بهمن عیسی بیگلو (دکتر داروسازی سال­های بعد) که قصد دارد ایّام شاد وُ خرّم کودکی و نوجوانیِ بر باد رفته ولی از یاد نرفته را دوباره در ذهن خود بازسازی کند، با قلمی شیرین و صمیمی در یادواره­ای که خرداد ماه 1384 به مناسبت بزرگداشت هفتاد و پنجمین سالروز تولّد سؤنمز به چاپ رسانده، خواندنی­ست. بنا به تقریرات عیسی بیگلو از جمله همسایه­گان کریم و وی (بهمن) در این محلّه، یکی قلی دایی بود صاحب کارخانه­ی نخ ریسی (میتوو کرخاناسی) که پسران وی بر اثر قابلت­ها و تلاش­های مستمر خود موسّس «رادیو بهمن» بودند که برای تمامی تبریزیان نامی­ست آشنا. دیگری، اوستا عباسعلی کَن­کَن (مقنّی، چاه کَن) بود که نوه­اش بهروز دهقانی­ست؛ یکی از جان برکفان در مبارزه مسلحانه با رژیم استبدادی شاه.

دهه­ای را که کریم آقا در آن به دنیا آمد، رشد کرد، در کارخانه­ی تریکو بافی شمس (بعد کارخانه­ی ظفر) در تلاش معاش بود، به مکتب رفت و... دهه­ای شناسانده­اند ملتهب، بر ماجرا که پنداری متراکم و متلاطم در حال ترکیدن است. بحث در چند وُ چون گسترده در ردّ یا تأئید این جوّ در آن سال­ها از عهده­ی بنده و حوصله­ی مقاله­ی پیش رو خارج است. ولی دوست دارم به حرمت وُ برکت نامِ نامیِ «سؤنمز» یاد خیری بکنیم از عزیزانی که در آن دهه به دنیا آمدند، چند صباحی مصدر امور شدند و بعد رخت بربستند وُ رفتند. و نیز اشاره مختصر و موجزی داشته باشیم به برخی از اتّفاقات سیاسی و اجتماعی در این دهه.

 

سال 1300 شمسی را با تولد عبدالعلی کارنگ، از ادبا و مورّخان و باستان شناسان آگاه آذربایجان شروع می­کنم تا حُسن مطلعی باشد بر تقریرات­ام. کارنگ پایه­گذار و مدیر شعبه­ی موسّسه­ی انتشارات فرانکلین در تبریز بود. در مدّت کوتاه عمر خود (1300-1357 ش.) آثاری ماندگار از خود به یادگار گذاشت.

سال 1300 سال فوت چندین مرد سیاسی و انقلابی­ست. حیدر خان عمو اوغلی، محمّد تقی­خان پسیان، اسد آقا فشنگچی و امیر ارشد. حیدر خان عمو اوغلی را یکی از رؤسا و ارکان اصلی مجاهدان غیر ایرانی دانسته­اند که در اوایل مشروطه­ی ایران داوطلبانه به مشروطه خواهان پیوست. قتل شجاع نظام مرندی توسط بمبی پستی از شاهکارهای وی به حساب می آید. در همین سال 1300 از سوی بلشویک­های ماجراجوی باکو به گیلان آمد و به میرزا کوچک­خان پیوست، امّا به زودی به خاطر ظنّ بدی که به وی داشتند، در فرصتی مناسب به قتل رسید. عارف قزوینی تصنیف «از خون جوانان وطن...» را دوست داشت به یادگار حیدرخان بنامد.

درگذشت محمّد تقی­خان پسیان، صاحب منصب ژاندارمری و از وطن پرستان اواخر قاجار، که انگشتان­اش همچنان که بر روی ماشه­ی تفنگ خوش می­رقصید، بر روی شاسی­های پیانو نیز خوب می­نشست، در این سال اتّفاق افتاد. در تبریز متولد شد (1269 ش.) و در قوچان خراسان به شهادت رسید (مهر 1300) تا این دو بیت در مراسم تشییع جنازه­اش بر سر زبان­ها جاری شود:

این سر که نشان سرپرستی­ست

امروز رها زِ قید هستی­ست

با دیده­ی عبرت­اش ببینید

این عاقبت وطن پرستی­ست.

امیر ارشد قراجه داغی را آخرین نمونه از فئودال­های شجاع و قهّار در آذربایجان دانسته­اند که اگر اوضاع مساعد می­شد ممکن بود مانند کریم خان و آقا محمّد خان به تشکیل یک سلسله­ی نوین در ایران موفّق گردد. آذربایجانیان عامل اصلی قتل او در جنگ با اسماعیل آقا سمیتقو را مخبرالسّلطنه دانسته­اند: «... رفع شرّ امیر ارشد به صد هزار تومان مخارج اردو می­ارزید.» سردار عشایر برادر اوست که در مدت کوتاه والیگری دکتر مصدّق در آذربایجان، به جرم احتکار گندم بازداشت شد. شنل سرخ رنگ با حمایل و دیگر وسایل شخصی وی در خانه مشروطیت تبریز، اهدایی فرزند وی دکتر بهمن حاجیلو از اطبّای حاذق مقیم تهران است. اسد آقا فشنگچی، مجاهد پاکباخته­ی مشروطه، هم محلّه­ای سؤنمز، که رشادت­ها و جلادت­های وی را حمید سیّدنقوی در این چهار مصرع گنجانده است:

ساغ اول لیلاوا، همیشه ساغ اول

اسد آقالار بیزه دوغموسان

نرّه شئرلرین، پنجه لریلن

قودوز قودلاری توتوب بوغموسان

آخرین فداکاری اسد آقا که مرگ را برایش به ارمغان آورد، شرکت در جنگ با اسماعیل آقا بود.

دهم بهمن 1300، کودتای ماژور ابوالقاسم لاهوتی است که از بندر شرفخانه به طرف تبریز حرکت می­کند، ولی بعد از ده روز در پی ورود یک ستون از نیروهای نظامی به سرپرستی ظفرالدّوله به جهت نبرد با اسماعیل آقا، قیام در هم می­شکند. تقریباً ده روز پس از سقوط لاهوتی، دکتر مصدّق بنا به اصرار مشیرالدّوله و به شرط در اختیار داشتن قوای انتظامی آذربایجان، به والیگری این ایالت منصوب می­شود (28 بهمن) تا اوضاع نابسامان منطقه پس از سقوط خیابانی و لاهوتی را سامان دهد. ولی این ماموریت تنها چهار ماه و بیست و چهار روز دوام می­آورد. مصدّق به دلیل اعزام تامّ الاختیار امان الله جهانبانی (1270-1353 ش.) امیر لشگر شرق به منطقه جهت پایان دادن به کار اسماعیل آقا، از والیگری استعفا می­دهد (20 تیر 1301). امان الله پسر ضیاء الدّوله است که در چهار روز جنگ بین مجاهدان تبریز و سربازان تزار در زمستان 1290 رئیس شهربانی بود و با صلابت مقابل روس ایستاد.

 

1301

تولّد بولود قره­چورلو و استادعلی سلیمی را در این سال داریم. بولود قره­چورلو (سهند) خالق منظومه«سازیمین سوزو» که شهریار را وامی­دارد «سهندیّه» اش را بسازد تا مشتاقان شعر حماسی و غنایی زبان آذربایجانی با شور و هلهله بخوانند:

شاه داغیم، ائل دایاغیم

چال پاپاقیم، شانلی سهندیم

باشی طوفانلی سهندیم

و سال­های سال این تردید در دل­هاشان بر جای بماند که این منظومه توصیف قلّه­های رفیع و منیع جبال سهند است یا یادواره­ی دیگر شاعرِ بلند مرتبت آذربایجان: بولود قره چورلو؟! استاد علی سلیمی خالق آهنگ ماندگار «آیریلیق» موسیقی را نوعی عبادت از سر نیاز می­دانست و هیچ زمانی را برای این راز وُ نیاز دیر وُ دور نمی­دید. ترانه­ی آیریلیق را رجب ابراهیمی (فرهاد) در سال 1335 در تهران سرود و سلیمی و همسرش وارتوش (فاطمه قنّادی، تولّد 1920 میلادی تفلیس، فوت بهمن 1391 تبریز) با خلق آهنگی بدیع و اجرایی ماندگار این تصنیف را زنده کردند. سلیمی دوّمین هنرمند آذربایجانی­ست که مفتخر به دریافت دکترای هنر از وزارت فرهنگ و آموزش عالی­ست در سال 1369. دومین هنرمند، مرتضی رسّام نخجوانی نقّاش و عکاس هنرمند تبریزی است.

واقعه­ی مهم در این سال حضور پیشه­وری ست به عنوان مخبر روزنامه­ی حقیقت (ارگان اتحادیّه­ی عمومی کارگران ایران به مدیریّت سیّدمحمّد دهگان) در جلسه­ی 16 فروردین 1301 در مجلسی که اعتبارنامه­ی «قاتل خیابانی» حاجی مهدی مخبرالسّلطنه هدایت را به تصویب رساند. پیشه وری از شدّت خشم، فردا، در روزنامه­اش نوشت «آن قبور محترم را که شما آن را خائن می­خوانید، معبود خود می­دانیم.» سه ماه بعد حقیقت توقیف شد.

 

1302

به جز شیخ­رضا دهخوارقانی نماینده­ی دوره­ی دوم و سوم و مدتی از دوره­ی چهارم مجلس، صاحب رساله­ی «توضیح مرام» در دفاع از مشروطیت و اثبات عدم مباینت آن با تشیّع، تولّد سه تن از بزرگان تبریز را پیش رو داریم: کریم حاجی زاده جزو چهار نقّاش هنرمند آن دوران: باجالانلو، صفریان، هجاور و خود حاجی زاده که در باکو متولّد شد و در سیزدهم آبان 1367 به رودخانه­ای پیوست که سال­ها قبل در دورافتاده­ترین و گرمسیرترین نقطه­ی دنیا با یک قایق بادبانی تنها به تصویر کشیده بود.

محمّدتقی زهتابی (کریشچی) مورّخ، محقّق، ادیب و تورکولوژیست بزرگ آذربایجان، زاده­ی شبستر بود و همان جا نیز درگذشت. یحیی ذکاء، باستان شناس و متخصص تاریخ هنر ایران بود وُ آراسته به چند هنر دیگر. بعد از فوت­اش به سال 1379 خانه­اش در تبریز با عنوان «خانه­ی ذکاء» به صورت مرکز تحقیقات وُ پژوهش در آمد.

 

1303

حمله­ی انتقادی تقی ارانی به پان ترکیست­ها، و قتل اقبال­السّلطنه ماکویی از اهم وقایع این سال است. ارانی در اوّل شهریور این سال ضمن مقاله­ی «آذربایجان: مسئله­ی حیات و ممات برای ایران» به شدّت به پان ترکیست­ها توپید و اعلان کرد «مهد ایران به علّت حملات مغولان وحشی، زبان فارسی را از دست داده است.» قتل مرتضی قلیخان اقبال­السّلطنه ماکویی به دست سرلشگر عبدالله­خان طهماسبی در زندان لشکر تبریز، عمل ناجوانمردانه­ای بود که پس از ماه­ها دسیسه و نیرنگ صورت عمل به خود گرفت و به دنبال آن تمام خزاین و جواهرات اقبال السّلطنه به دست رضاخان افتاد. مدّت­ها بعد مخبرالسلطنه هدایت نوشت «کسی نپرسید جواهرات و ثروت ماکو، کو؟!»

 

1304

فوت ایرج میرزا، عبدالحسین خازن، آقادایی نمایشی را داریم و تولّد استاد محمّد تقی جعفری. ایرج میرزا را با این چهار مصرع در یاد و خاطر داریم:

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شب­ها بر گاهواره­ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

و نیز با این چند بیت که بوی خودخواهی و خودپسندی از آن به مشام می­رسد:

روی زمین هر چه، مرا بنده­اند

شاعر و نقّاش و نویسنده­اند

گاه کمال­الملک آرم پدید

روی صنایع کنم از وی سفید

گاه قلم در کف دشتی نَهَم

بر قلم­اش روی بهشتی دَهَم

گاه به خیل شعرا لج کنم

خلقت فرزانه ایرج کنم

میر عبدالحسین خازن خیابانی، که سال ها پیش در تضمین مرثیه­ی مشهور دلیرش با مطلع:

حسینه یئرلر آغلار گویلر آغللار

بتول وُ مرتضی، پیغمبر آغلار

این مرثیه را سروده بود:

حسینین نوحه سین دلریش یازاندا

مسلمان سَهل دیر کی کافر آغلار

مشروطیت که از راه رسید، با این غزل به پیشواز آن رفت:

آیاقدان دوشموشم ساقی، الیم ده­ن توت ایاق ایله

الینده ساغر زرّین گوروم همواره وار اولسون

قیزیل گول غنچه سی تک لخته _لخته قان اولان کونلوم

آچیلماز بیرده عالم­ده، اگر یوز مین باهار اولسون

نه شَه دن چاره وار بیز میلّته یاران نه مجلس دن

بیزه هر کیمسه یار اولسا، اونا آلله یار اولسون

(از پا فتاده­ام ساقی، با ساغری دستم گیر _الهی که ساغر زرّین بر دست­ات همواره لبالب باشد/ دلِ چون خون گلِ سرخِ لخته لخته شده ام _هرگز به گل نخواهد نشست، حتّی اگر صد بار بهار بیاید/ برای ما ملّت نه از شاه فریاد رسی هست نه از مجلس _هرکس به ما یاری کند، خدا پشت وُ پناهش باشد). آقادایی نمایشی هم در گشایش مشروطه به مجاهدان پیوست و در زمان استبداد انجمنی به نام «انجمن هنر آذربایجان» را تشکیل داد و آخر سر در حین اجرای نمایش «مریض خیالی» مولیر، روی صحنه­ی تئاتر از دنیا رفت.

 

1305

سال 1305 سال تولّد عبدالله واعظ است و رأی مجلس شورای ملّی به انقراض قاجار، تا رضاخان سردار سپه دوران پانزده ساله­ی مالکیت ایران را در کسوت شاهی به دست گیرد. عبدالله واعظ، پسر میرزا حسین واعظ، یکی از سخنوران سه گانه­ی مشروطه، معجونی بود از صبر و تحمّل و ایثار، حتّی در ماه های آخر عمر که خلاصه شده بود در پوست وُ استخوان وُ درد. واعظ متعلّق به نسلی بود متنفّر از اسارت و متنفّر از استبداد، در نتیجه در قفس روزمرّه­گی نمی­گنجید وُ هفت آسمان را به چیزی نمی­گرفت، از این رو تا آخر عمرش معلّم ماند.

 

1306

تولّد محسن صدرحقیقی، از نویسندگان فعّال روزنامه­ی «بشیر آینده» که در 1330 به همّت باقر دیانت (1297 -1352) و سردبیری بهزاد بهزادی در تهران منتشر شد. بشیر آینده یکی از سه روزنامه­ای بود که در دوران کوتاه صدارت دکتر مصدّق به زبان ترکی آذری در تهران منتشر شد. دو روزنامه: بشریّت بود به صاحب امتیازی سیّد حسین قریشیان و آذربایجان بود که در آذر 1330 منتشر می­شد. در این سال شاهد افتتاح سالن شیر وُ خورشید سرخ (بالاباغ) تبریز در حضور رضاشاه هستیم که در سال 1360 در جهت توسعه­ی مصلّای تبریز تخریب شد. و نیز شاهد ادغام سه گروه تئاتری «آیینه­ی عبرت»، «درام صنایع» و «آرین» و ظهور گروه تئاتر «آذریان» هستیم که در سایه­ی مدیریت بیوک­خان نخجوانی (متوفی 1322) توانست در عرض مدّت کمی بازیگران پِر آوازه، از جمله: عباسعلی­خان اسعدی، جواد شفیع زاده، میرزاباقر حاجی زاده، محمّدعلی رشدیّه، حسین عرب اوغلی، ایرج احمدزاده، علی کنعانی به تئاتر تبریز معرفی کند.

 

1308

در شرح وقایع این سال فوت میرزاجواد سعدالدّوله را داریم، فوت ابراهیم ادیب وُ فوت میرزاصالح­خان باغمیشه­ای آصف الدّوله را داریم وُ فوت علینقی گنجه­ای از قدمای احرار و مشروطه خواهان آذربایجان. میرزا جواد سعدالدّوله که در دوران مشروطیت ملقّب به ابوالملّه بود (نخستین ابوالملّه حاج مهدی کوزه کنانی بود) که بعد از روگردانی از مشروطه و پیوستن به محمّدعلی شاه، لقب از سوی مردم سلب شد. سعدالدّوله را یکی از بنیانگذاران جمعیّت شبه فراماسونی «جامع آدمیّت» معرّفی کرده­اند. ابراهیم ادیب، نخستین مدیرِ نخستین مدرسه­ای بود که در آغاز مشروطیت با کوشش حاج رحیم بادکوبه­ای، حاجی علی­اکبر میلانی، کربلایی­علی مسیو، عادل خان تاجر باشی، حاج حسین ختایی، حاج محمّد تقی سلماسی و حاج حسین اشک­ریز در کوی نوبر تبریز دایر گردید.

میرزا صالح باغمیشه­ای، فرزند حاج میرزا مهدی و نوه­ی حاجی کلانتر بانی قنات پرآبِ «قنات کلانتر» و ممدوح تبریزیان به خاطر همدلی و هم دردی با بینوایان با این اشعار:

آنبار درین دی حاجی کلانتر

سویی سرین دی حاجی کلانتر

آلله کریم دی حاجی کلانتر

علینقی گنجه­ای از قدمای احرار و مشروطه خواهان آذربایجان بود که با شروع مشروطه به آن پیوست. وی پدر مهندس­رضا گنجه­ای (1290 -1374) بود که با انتشار روزنامه­ی فکاهی-سیاسی «بابا شمل» حداقل چهار سال گل خنده بر روی لبان تکیده­ی مردم نشاند. علینقی جزو «آقایان انجمن» بود؛ عنوانی که نشان می­داد حاجی علینقی جزو انجمن ایالتی بود.

به جز فوت این چهار تن، تقطیع باغ شمال (از مستحدثات سلطان یعقوب آق­قویونلو) و به معرض بیع و شری گذاشتن آن، که حاصل­اش ایجاد «ورزشگاه تختی» و خانه­ها و عمارات مسکونی است؛ و نیز تخریب قبرستان گجیل و تبدیل آن به باغ گلستان (باغ فجر فعلی) در زمان شهرداری محمّدعلی­خان تربیت است، که مردم تبریز ضمن قدردانی از نقش مرحوم تربیت در آبادانی شهر، از بابت تخریب قبرستان گجیل (یکی از سه گورستان تاریخی تبریز) و از بین بردن سنگ قبر عارفانی که زیر آن مدفون بودند، همیشه از آن مرحوم گله مند هستند.

 

1309

سالی­ست که پیشه وری (1273 -1326 ش.) از سوی شهربانی رضاشاه به حبس انداخته می­شود تا یازده سال تمام عمرش را در زندان قصر سپری کند. سال­ها بعد روایتی از وی نقل شد که با اشاره به کشتار رهبران کمونیست ایران به دست استالین گفته بود «خدا پدر رضاشاه را بیامرزد که در سال 1930 ما را در ایران به زندان انداخت؛ چرا که اگر در شوروی مانده بودیم، بی هیچ تردید به جوخه­های تیرباران سپرده شده بودیم.»

سال 1309 سال تولد محمود طلوعی است (در میانه). وی بعد از 85 سال عمر و شش دهه پرداختن به روزنامه نگاری، در 29 مرداد در تهران درگذشت.  نقل می­کنند به شوخی می­گفت: «اکثر رجال و سیاستمداران ایران و جهان میانه­رو هستند و هیچ کس مراغه رو نیست.»

 

1310

یکی فوت اسماعیل نوبری­ست، دیگری تولّد جواد آذر، فرزند حاجی کناره­چی. اسماعیل نوبری را در رأس دموکرات­های تبریز به سال 1297، سال سیاه قحطی و کمبود گندم، قلمداد می­کنند که «انجمن ارزاق» را دایر کرد که وظیفه­اش مبارزه با قحطی وُ احتکار و تامین مایحتاج اوّلیه مردم بود. کسروی و مهدی مجتهدی وی را به دریافت پول از متموّلین و محتکرین تقبیح کرده­اند، ولی اقدام آن روز نوبری از نظر عموم آذربایجانیان کار پسندیده و به جایی بود.

جواد آذر را از آگاهان به شعر و موسیقی باید دانست. چند تصنیفی که از وی در دست دوستان­اش هست حکایت از این موضوع دارد. تصنیفی که در رثای مرحوم طالقانی با عنوان «ای پدر» سرود گواه این مدعاست. در مجلس تدفین­اش در مقبرة الشعرا تبریز (1380 ش.) شجریان و هابیل علی اوف و هوشنگ شریف شرکت داشتند.

 

نکند پرداختن به احوال و حوادث دهه­ی ورود کریم آقا به صحنه­ی حیات، ما را از هدف اصلی­مان؛ دمخوری با شاعری «مضمون یاب» وُ طُرفه نگار که پیوسته «منسیزلیر... سن سیزلیر...» باز دارد. دکتر حمید نطقی یک وقتی گفته بود «تبریز مجسمه­های تاریخی زیادی داشته؛ افسوس که بیشتر آن­ها یا به علّت زلزله از بین رفته، یا به دست بلدیّه (اشاره­ای به تلمیح به حوادث 1308 و سرنوشت گورستان گجیل)! ولی چه جای شِکوه و گلایه! امروز اگر هوس دیدن چنین تندیس­هایی را داشته باشیم، ­می­توانیم نگاهی بیندازیم به سلطان القرایی­ها، نخجوانی­ها، واعظ، شهریار و... کار ما را راحت کرد زنده­یاد نطقی. سفت وُ سخت بچسبیم به تندیس­های امروزی­مان. در خصوص کریم آقا مشروطه چی، به قول فردوسی «سخن هر چه گویم، همه گفته­اند» در نتیجه هر چه بنویسیم یا بگوییم تحصیل حاصل است و تکرار ماسبق، با این همه چه ضرر از هم نفسی با مردی که یادآوری­اش تکرار خاطرات شیرینی است در گذشته­ای نه چندان دیر وُ دور، همراه ایشان با عبدالله واعظ داشتیم.

هر وقت که از بخت خویش در جلسات خصوصی واعظ موفق به دیدارش می­شدم، به خود نوید برخورداری از یک روز خوب و پربار می­دادم. می­دیدم، چقدر راحت می­تواند در حجم اندکی، حرف­های بسیار بزند. می­دیدم به استادی و راحتی تمام، وقت­اش را صرف «نفس صاف کردن» نمی­کند، آن چه برای گفتن لازم و ضروری می­داند، در جملات کوتاه و پر معنی بیان می­کند وُ خلاص، بعد خیره می­شود به دستان خود؛ همان دستانی که آن همه مطالب زیبا نوشته بود از نظم وُ نثر، و امروز هم که کمرکش نیمه­ی دهه­ی هشتاد را پشت سر گذاشته و نگاه به قلّه­ی نود ساله­گی و صد ساله­گی دارد، همچنان دست­هایش ­_گیرم آرام وُ کُند و به قول خود این روزها اکثر اوقات خیس(!)_ در کار وتلاش­اند برای آفرینش­های بدیع ادبی.

در یکی از جلسات عصر پنج شنبه منزل واعظ، که نیم ساعتی متکلّم الوحده بود و با ذوق وُ شوق وافر جمع را باخواندن یکی دوتا از سروده هایش، مخصوصاَ«سنسیزله میشم...»، مبهوت کلام شیرین و گفتار ادیبانه­ی خویش کرده بود، در پاسخ به پرسش یکی از حاضرین که« غزل چیست؟» گفت: غزل در لغت به معنی«حدیث عاشقی» است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود«غزل» پا گرفت و در قرن هفتم رسماً قصیده، را عقب راند و به اوج رسید. در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر«مدح» کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی «ممدوح» است، امّا در غزل«معشوق» مهم است و در آخر شعر، شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز وُ نیاز می کند.

در همان عصر پنج شنبه­ی به یاد ماندنی بود که حضور حاج غلامرضا قیطانچی و حاج قربان آقا و نیز حاج عمواوغلی سردرودی در مجلس باعث شد با کلامی موزون و لحنی لیّن گریزی بزند به دنیای موسیقی و سرنوشت خلق اپرا در آسیا. به ضرس قاطع عزیر(اوزئیر) حاجی بیگف را خالق اپرای آسیایی قلمداد کرد و گفت: اوزیئر در خلق آثار هنری خویش هرگز نترسید و فقط با در نظر گرفتن مشترکات اپرای غربی و شرقی- اپرای پکن و سایر انواع اپرا در چین و تعزیه در فلات ایران-اپرایی ملهم از موسیقی پلی فونیک و آوازخوانی منوفونیک پدید آورد تا تماشاگر از شعر وُ آواز و داستانی لذّت ببرد که می­شناسد. حاج بیگف با آفرینش اپرای لیلی وُ مجنون به این توهّم پایان داد که اپرا هنر اشراف وُ اعیان نیست و چنان فرآورده­ای هنری آفرید که در دل خاص وُ عام آذری زبان­ها جای دارد.

باز، در یکی دیگر از همین نشست­های پنج­شنبه در منزل واعظ بود که سخن از قانون و«یک کلمه»ی مستشارالدّوله به میان آمد. سؤنمز همچنان نرم وُ آرام پی سخن عباسعلی رضایی را گرفت و روشنگری­ها کرد وُ گفت: مستشارالدّوله متن«یک کلمه» را عیناً از اعلامیّه­ی حقوق بشر 1789 و قانون اساسی 1791 فرانسه گرفته است، منتهی برای آن که طرح خود را مقبول عامّه و اهل دولت استبدادی گرداند و نگویند اصول انقلاب فرنگی را آورده است، آیات وُ احادیثی را بر صدق گفتار و گواه آورده است. سخن سؤنمز که به اینجا رسید، واعظ سخن انتقادی فریدون آرمیت بر همین بهره­گیری از آیات و روایات را پیش کشید و گفت: انتقادی که می­توان برآن وارد دانست این است که آیات و روایات اغلب وصله­های ناجوری بر قانون اساسی فرانسه بودند.

و روزی که صحبت از نقش آذربایجانیان در رشد وُ تعالی زبان فارسی سخن به میان آمد، مجلس دوستانه­ی ادبی را به این جملات علمی وُ منطقی زینت داد و گوشزد کرد آذربایجان قبل از مدرّس خیابانی (صاحب ریحانة الادب، فرهنگ بهار در دو جلد، فرهنگ بهارستان و...) دو لغت­نویس بزرگ به جامعه­ی فرهنگی ایران داده است. نخست حسین­بن­خلف تبریزی مؤلف «برهان قاطع»، دوّمی ملّاباشی میرزامحمّدکریم سرابی تبریزی معلّم محمّدشاه و مؤلّف فرهنگ محمّد شاهی معروف به «برهان جامع» است که در1260هجری قمری در تبریز به چاپ رسیده است.

از این نوع تقریرات علمی، ادبی، هنری، بیش از این نمونه ها در یاد و خاطر دارم، آن هم نه فقط در منزل واعظ، یادم می­آید اسفند ماه 1383مجمعی بود از اکابر گردن کشان فرهنگ وُ هنر آذربایجان و از فارِسانِ میدانِ نظم وُ نثرِ ترکی و فارسی تا پیادگان وُ بارو برافرازانی چون بنده به مناسبت برگزاری بیستمین سالگرد درگذشت شادروان سیّدحسن­قاضی طباطبایی در منزل دخترشان در تهران. حضور سؤنمز در کنار دیگر آذربایجان دوستدار استاد قاضی هرگز فراموش­ام نمی­شود. سؤنمز که بعد از سپری شدن ده ماه هنوز سرمستِ برگزاری مجلس بزرگداشت هفتاد و پنجمین سال تولّد خود از سوی دوستان و دوستداران خویش بود (اول خرداد 1383، در محلّ فرهنگسرای هنر، ارسباران، تهران)، همچنان خنده­ی همیشه پُر از آرامش وُ اسرار- که مرز میان زهرخند و ریشخند را در آن باز نتوانستی شناخت- مجلس آرا بود و با لطیفه­های و کنایه­های شوخ وُ پرمعنی شور وُ حالی به مجلس می­داد. نمی­دانم سیاق کلام چرا و چگونه به سخن شعر گونه ی شیخ خرقان رسید که گفته بود «هر کس در این سرای درآید، نان اش دهید و از ایمان­اش نپرسید، چه، آن که بر سفره ی حق تعالی به جانی ارزد، بر سفره­ی بوالحسن به نانی ارزد» یک مرتبه، سؤنمز سروده­ی آذر بیگدلی، شاعر دوره­ی زندیه، را که این کلام الهی- انسانی را به نظم کشیده بود فی­البداهه ترنّم کرد:

به شیخ شهر، فقیهی ز جوع برد پناه

بدان امید که از لطف خواهدش خوان داد

هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:

که گر جواب نگفتی، نبایدت نان داد

نداشت حال جدل آن فقیر و، شیخ غیور

ببرد آب اش وُ نان اش نداد تا جان داد

عجب! که با همه دانایی، این نمی­دانست

که حق، به بنده، نه روزی به شرط ایمان داد

من وُ ملازمتِ آستانِ پیر مغان

که جام مِی به کفِ کافر وُ مسلمان داد

 

سؤنمز را مردی اخلاق­مند و پای­بند به اصول خَدشه­ناپذیرِ زندگی سالم دانسته­اند. سؤنمز ضمن این که مفتون و شیدای زیبایی­ست، مبلّغ اخلاق نیز هست. هیچ مقوله­ای به دور از«اخلاق» زیبا نیست برای او؛ در نتیجه هر چیز مقیّد به اخلاق را«صاحب جمال» می­شناساند. پس بی مورد نیست که فرزانه­ی از دست رفته­ی شعر و ادب ترکی آذری، یحیی شیدا، او را «شاعر مضمون یابِ اخلاق مدار» می­نامد. محمّد صالح علا یک وقتی در منقبت اکبر رادی، نمایشنامه نویس تازه درگذشته، نوشته بود:«او انسان باشرفی است، پدر و شوهر باشرفی است. دوست و نویسنده­ی باشرفی است. هم وطن باشرفی است. رادی یکسره باشرف زندگی کرد و این دشوارترین کار است در این زندگی.»

آیا این صفات حمیده و پسندیده را در حق کریم آقا مشروطه چی ردیف کنیم، راه خطا رفته­ایم؟ باور من این است: نه! مشروطه­چی، به یقین من، گذشته از تَلَبُّس به این خلعت­های فاخرِ شریف وُ حرمت، مصون از آلوده شدن به هفت گناه کبیره است. ساحتِ پاک و شیداییِ او همواره بری از: تکبّر، طمع، شهوت، حسادت، خشم، شکم پرستی و تنبلی است. در تمام مدتی که، دور وُ نزدیک، با ایشان دمخور و جلیس بوده­ام، فهمیده­ام اگرچه از تمجید وُ تعریفِ دوستان و دوستداران­اش نشاطی مضاعف می­یابد (همان حسّ وُ حالی که سرشت جیلّی هر آدمی­ست) امّا هرگز احساسات مودّت­آمیز این عزیزان را به ریش نمی­گیرد. قهرمان ذهن وُ خیال او، انسانی­ست که دروغ وُ ریا در قاموس حیات وی مکانی ندارد، از مردم­آزاری به دور است و سر مقابل هیچ قدرت _اعم از زر وُ زور وُ تزویر_ فرود نمی­آورد. در منظومه­ی «شئه مونجوغو» خطاب به ارک که همواره قامتی استوار در مقابل شداید و ناکامی­های روزگار داشته، می گوید:

مغرور دایان، آلنین آچیق، اوزون آغ

تک آللاها اَییل ارک­ایم، آی ارک­ایم

اوندان باشقا من بیرکسه اَییلمه

قارشیندا گور اَییلر کیم، آی ارکیم

حسین سمیعی، رئیس فرهنگستان (و نخستین مؤسّس انجمن ادبی در تبریز به هنگام استانداری­اش در آذربایجان در اوایل سلطنت پهلوی) در مجلس تذکّر وفات محمّدعلی فروغی  (16 آذر 1321) ضمن خطابه­ای غرّا گفته بود: چند چیز است که در تشخیص وُ اثبات بزرگواری اشخاص مدخلیّت دارد. از آن جمله یکی شرافت و فضیلت است، دیگر معلومات وُ مزایای فضلی و، دیگر مکارم وُ فضایل اخلاقی. هر یک از این سه اصل، اگر به تنهایی در کسی موجود باشد به شخصیّت او فرّ وُ بهایی می­دهد و او را از دیگران ممتاز و متمایز می­کند. پس اگر همه­ی این چیزها در یک نفر جمع شود، پیداست که مقام و منزلتِ او را چقدر بالا خواهد برد و چه نعمت و سعادت بزرگی در این جهان و آن جهان نصیب او خواهد گردید. حالا اگر مردی با نام کریم­آقا مشروطه­چی را محاط بر این سری ویژگیِ اخلاقی و انسانی بدانیم و او را متخلّق به این صفات نیکو و غبطه برانگیز بنامیم، به جز اداء حق مطلب و بیان واقعیت، کاری انجام نداده­ایم.

از پای بندی­اش به اخلاق وُ مراعات اعتدال در نقد دیگران، هر چه بگویم کم گفته­ام. حتّی در اوج هیجانات نخستین روزهای انقلاب سال57 و شروع ردیف کردن تهمت­ها و افتراها به این وُ آن از سوی روزنامه­نگارانِ نشریات به اصطلاح «زرد»، ضمن برملا کردن نگرانی­های خود از عواقب چنین تندروی­ها که نتیجه­اش از هم گسیختن پیوند اتحّاد و اتفّاق در جامعه خواهد بود، گریز می­زد به حوادث شوم نخستین روزهای انقلاب مشروطه و نقش مخرّب برخی از روزنامه نگاران هوچی در بستن تمام راه­های آشتی انقلابیون با دربار. می­گفت: در نزاع بین محمّدعلی شاه و تندروان انقلاب مشروطه، اوضاع چنان حادّ بود وُ راه هرگونه آشتی و مصالحه بین انقلابیون و شاه را می­بست که اقدامات مصلحت گرایانه­ی برخی از مردان دوراندیش مثل مخبرالسّلطنه و ناصرالملک و بهبهانی، که با وفاداری کامل به اصول مشروطه تلاش داشتند راه آشتی بین شاه و ملّت را فراهم آوردند، به جایی نرسید؛ چرا که رفتار وُ گفتار برخی روزنامه نگاران کار را بیش از پیش خراب می­کرد، مخصوصاً سیّد محمّدرضا شیرازی در روزنامه­ی «مساوات» آن چه از دهن­اش در آمد از الفاظ رکیک وُ ناپسند، به قلم آورد، حتّی مادر شاه را که دختر امیرکبیر بود به نانجیبی متهم کرد و توده­ی مردم هم مثل همیشه کاری جز این که به هیجان درآیند و هوکنند نداشتند. البتّه شاعر پراحساس و مسئولیت­پذیرمان برای فرونشاندن آتش کینه و زیاده خواهی برخی از آشوب طلبان اوایل انقلاب، به جز تَمَثُّل به حوادث صدر مشروطه، با اشعار خود آن چه شرط بلاغ است می­گفت. در منظومه­ی «عیسانین سؤن شامی» ضمن بیان اضطراب­های روانی بشر و شرح آمال و آرزوهای مقدّس و الهی وی، در شعر«حیرت» با عنوان «اؤن سؤز» در پیشانی کتاب، تألّمات روحی خود از رخدادهای نابخردانه­ی عدّه­ای انقلابی­نما را بیان می­دارد.

کریم­آقا مشروطه­چی، با آوردن این مثال احاطه­ی کامل خویش به تاریخ معاصر را به نحوی نشان می­داد. او راست می گفت ناسزاهای سیّد محمّدرضا شیرازی علیه محمدعلی شاه و حریم او از چشم هیچ مرد اخلاق مدار و پای­بند به اصول دور نمانده است. کسروی به نمونه­ای از الفاظ زشتی که درباره­ی شاه در مساوات آمده اشاره می­کند و می­گوید وقتی « محمدعلی میرزا از عدلیه دادخواهی کرد... سیّد محمّدرضا گردن­کشی کرده به دادگاه نرفت و بلکه یک شماره از روزنامه ی خود را (ش 22) ویژه­ی ریشخند و بدنویسی به دادگاه گردانید.» آتش به قدری شور می­شود که کسرویِ اخلاق­گرا کسروی انقلابی را کنار می­زند و می­گوید «در میان آزادیخواهان اگر کسی شاینده­ی کشتن می­بودند، نخستین­شان این مرد را باید شمرد.»

شعور و آگاهی دقیق شاعر از اوضاع اجتماعی و رخدادهایی که در اطراف اتفاق می­افتد، از الزامات تعیین کننده­ی شعر است. یحیی آرین پور در کتاب مستطاب « ازصبا تا نیما» ( ج2، 251) می­نویسد « هنگامی که انقلاب در روسیّه در گرفت و حزب بلشویک بر سر کار آمد، عارف (قزوینی) با اینکه از معنی و اهمیّت تاریخی انقلاب کارگری و نتایج آن آگاهی درستی نداشت، با شور وُ حرارت فوق العاده از آن استقبال کرد و از لنین خواست به یاری ایران بشتابد... »:

ای لنین! ای فرشته­ی رحمت

کن قدم رنجه زود بی­زحمت

تخم چشم من آشیانه­ی تست

هین، بفرما که خانه خانه­ی تست

یا خراب اش بکن یا آباد

رحمت حق به امتحان تو باد

البته از یک شاعر و خنیاگری چونان عارف که کافی بود یک خط بخواند و دریایی برداشت داشته باشد، توقع نمی­رود که آمال و آرزوهای سیاسی­اش مبتنی بر مطالعات دقیق و قوی باشد. معلوم است آن چه او را بر می­انگیزد که دم از حکومت مردمی بزند و برای تحقّق چنین امری دست به دام لنین بزند، غریزه و تجربه­ی خود اوست که ملاک قرار می­دهد. گذشته از این اگر چه در مقام مقایسه­ی مشروطه­چی و عارف نیستم، ولی می­خواهم بگویم کریم آقای ما در شعرهایش نشان می­دهد که اوضاع اجتماعی دوران حیات­اش را به صورت گسترده می­شناسد و کلام­اش گویای روشن احوالی­ست که در دور وُ برش می­گذرد.

ادبیات، به ویژه شعر، به یک تعریف، گونه­ای بازنمایی تجربه­ی زیستی فرد است که آن را با مجموعه­ای از مخاطبان به اشتراک می­گذارد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ادبیات سندی تاریخی­ست و همیشه تاریخ عصر خودش را به ما نشان می دهد. «اوچونجو گؤز» نمونه­ی بارز این گونه از اسناد تاریخی­ست در قدّ وُ قامت شعر. با صمیمیّت و از سر اخلاص می گویم و از عهده­ی مدعای خویش نیز به خوبی ­می­آیم که کتاب را که بستم یقین­ام شد حوضچه­ی ادبیات ترکی آذربایجان ایران ظرفیت این کوه یخی عظیم را ندارد. خواندن­اش جز حیرت­ام نیفزود. می­دیدم سؤنمز در چیزی کردن ناچیزها هنری دارد به سزا و یدی طولا. می­دیدم به استادی و راحتی تمام وقت­اش را صرف «نفس صاف کردن» نکرده است در خلق این موجود شریف. پس از خواندن این کتاب به ظاهر نحیف بود که ­یقین­ام شد بعضی از صاحب نوشته­ها (نمی­گویم نویسنده­ها و شاعرها) را نباید زیاد جدّی گرفت. تیتوس بورکهارت، که درباره­ی هنر دینی و هنر اسلامی آثار خوبی دارد، می­گوید در مغرب به یک نگارگر دیوار گفتم که من می­خواهم بیایم پیش شما شاگردی کنم. گفت: خوب، اگر بخواهی دیوار را نقش بندی کنی، چه می­کنی؟ گفتم: گل وُ بوته وُ آهو وُ خرگوش وُ این جور چیزها می­کشم. گفت: اینا که در طبیعت هست!

وقتی «اوچونجو گؤز» را دست می­گیری و می­خوانی یا در خیال خود آن را مرور می­کنی، می­بینی سؤنمز در خلق آن به ترفندی دست زده که در طبیعت و جامعه سابقه­ی چنین پدیده­ای نیست. حیران می­میانی که شاعر با چه نبوغ و درکی به این واقعیّت­های مشحون از ظرایف و طرایف رسیده است.

شعرهای سؤنمز- حتّی با این قلّت وُ کمی- در مقطع­های تاریخی مثال درمانگری گروهی به تسکین دل­های بیمار؛ برآمده، مثل باران که روان درمانیِ عمومی می­کند. گاه مضمون­های ساده­ی عاشقانه را با سیاسی­ترین اندیشه­ها پیوندی بارور می زند. اساساَ آن که کار شعر وُ ادبیّات می­کند، باید بداند که به این عرصه برای آن پا گذاشته است که رسم وُ رسوم بازار را برهم بزیزد. آمده است که تمام این رسم و رسوم دلقکی و مردم فریب را به هم بریزد وُ زیر وُ رو کند. کار وُ شغل شاعر و نویسنده­ی فهمیده و مسئولیت پذیر (نه متعهد، که سال­هاست پنبه اش زده شده) ملاحظه کاری و چاپلوسی نیست، خراش دادن ذهن­هاست. به باور سؤنمز، جایی که اندیشه حضور داشته باشد، شعر غایب است. شعر با اندیشه در تعارض است. شعری که گوینده به موضوعِ آن از قبل اندیشیده باشد، شعر نیست، نظم است. شعر در سپهر اندیشه­ی شاعرانِ اندیشمندِ گزیده گوی از قماش مشروطه­چی کشف وُ شهود است و مکاشفه.

سیّدعلی صالحی در«شرح شوکران» توصیف عاطفی وُ جالبی از فریدون مشیری دارد: «اگر مشیری نبود، بر سر هیچ خیابانی سه­تارزنی را نمی­یافتید که به هوای دل نغمه سرایی کند» همین توصیف عاطفی و زیبا در حق سؤنمز نیز با تخفیف­هایی مصداق دارد. اگر طرفه­نگاری­های دل­نشین وی در برخی از ابیات­اش نبود، عاشیق­های آذربایجانی این گونه پرشور وُ شر نغمه سر نمی­دادند و برای دل خود- که دلِ تمامی آذربایجانیان است- نمی­خواندند. اگر شور وُ شیدایی سؤنمزِ جوان در همان اوانِ دست یازیدن به مقوله­ی شعر، گل نمی­کرد، چه کسی «مرا ببوس» را (که سال­های سال سیاسی­ها در زندان گوش می­کردند وُ عشّاق به معشوق­شان می­دادند و هرکسی با خواندن آن، خلعتِ انقلابی وُ روشنفکری بر قامتِ خود راست می­دید) به قالب شعر ترکی می­ریخت تا کوهنوردان آذربایجان با شورو هلهله بخوانند: « آچیل سحر/ اؤیان گونش/ آچیل بو سؤن نفس ده/ بو قارانلیق قفس ده/ سنینله من تاپیم یئنی حیات...»؟! شعر که بر سر زبان­ها افتاد، رنگ وُ بوی تازه ای به حرکت دوران سازِ جوانان دل زده از سیاستِ مردم ستیز پهلوی بخشید و طعم غریبی در کام کوه گریزان آماده به قیام تاریخ سال 29 بهمن 1356 ریخت.

گفته شده این شعر از نخستین اشعارسؤنمز بوده مربوط به دهه­ی 1330؛ آن روزها که به جز چند تن از نزدیکان و دوستان، شاعری به نام «سؤنمز» را نمی­شناخت. امّا این ماهنی دهن به دهن، سینه به سینه بین مردم برای خود جا باز کرد. یقین دارم سؤنمز با این شعر موسیقایی بود که جای خود را در دل مردم به عنوان شاعری مردمی باز کرد.

ترانه و آهنگ «مرا ببوس» سرگذشت عجیبی دارد. در سال­های بعد از کودتای 28 مرداد بسیاری از شنوندگان ترانه غمگین و در عین حال شورانگیز «مرا ببوس» بر این باور بودند که شعر این ترانه را سرهنگ ژاندارمری عزت الله سیامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده­ی ایران، پیش از اعدام در 27 مهر 1333 در زندان و در وصف سرنوشت غم­انگیز افسرانی که اعدام می­شدند سروده است. عدّه­ای دیگر هم فکر می­کردند این ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمّدعلی مبشّری عضو دیگر رهبری این سازمان در وصف سیامک سروده است. به دنبال این شایعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند: سراینده­ی ترانه­ی عاشقانه مرا ببوس شاعری­ست به حیدر رقابی متخلّص به «هاله» نه سرهنگان حزب توده.

همین افشاگری باعث شد گذر شاعر و خواننده این ترانه چند روزی به زندان تیمور بختیار بیفتد. دم وُ دستگاه کودتا که تاب افسانه «مرا ببوس» را نداشت و می­دانست زمزمه­ی «مرا ببوس» اجازه نمی­دهد دهه سی فراموش شود، ابتدا پخش آن را از رادیو ممنوع کرد. از این مرحله به بعد این ترانه سینه به سینه به نسل بعد از 28 مرداد، که خود شاهد وقایع آن نبودند، منتقل و به ترانه­ای مردمی تبدیل شد؛ حتّی صفحه­ی 45 دور و کوچک آن نیز نایاب شد و این، خود، مانند ممنوعه­های دیگر بیش­تر مشوّق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پیدا و گوش کند.

خالی از لطف نخواهد بود بگویم آهنگ این ترانه برگرفته از موسیقی یونانی­ست و برای نخستین بار در فیلم سینمایی «اتّهام» ساخته شاپور یاسمی (اکران 1335 ش.) توسط پروانه (خواننده­ی ترانه­ی «شب­های تهران» و «آن بام بلند» نه پروانه مادر خاطره پروانه مشهور) و با لب­خوانی ژاله علّو خوانده شد. مطرح شدن این ترانه با اکران این فیلم نبود، امّا شعر و آهنگ­اش در دل مردم نشست، تا این که سال بعد مجید وفادار روی این شعر در دستگاه اصفهان آهنگی گذاشت و پرویز یاحقّی با ویولن، مشیر همایون شهردار با پیانو و حسن گلنراقی با صدای منحصر به فرد خود در رادیو ایران آن را اجرا  کردند که اقبال عام را یافت. این ترانه سال­ها خوش درخشید، سیاسی­ها در زندان گوش می­کردند، عشّاق به معشوقه­شان می­خواندند. خواننده و شاعر ترانه، هر دو، در عالم تجرّد زیستند و رفتند.

 مشروطه­چی همواره بیزار بوده است از مقایسه­ی افراد. او هرکس را در جای خود، می­ستاید و ارج می­نهد. اساساً دو نوع نگاه داریم به مصادیق و افراد و موضوعات: قیاسی و استقرایی. نگاه قیاسی به گونه­ای­ست که افراد را در قیاس با یکدیگر قرار می­دهند و نتیجه­ی آسانی می­گیرند و می­روند، مثلاً ژان پل ساتر بهتر است از آلبرکامو، یا هگل فیلسوف تر از نیچه. امّا نگاه استقرایی نگاهی­ست دشوار؛ چرا که از اندیشه­ی جزء به سمت دریافت کلّ می­رود. بر مبنای چنین نگاهی هیچ کس برتر و یا نازل­تر از دیگری نیست، بلکه هر انسانی را باید یک شخصیّت مجزّا و مستقل دید که فقط با خودش قابل قیاس است. در حقیقت، هر آدمی یک جهان است و ما نمی­توانیم این جهان از جهان دیگر برتر و بهتر است. از این منظر است که سؤنمز را شاعری می­یابیم حقیقت جو و حقیقت گو، در نتیجه از منظر تیزبینِ این شاعرِ مردمی اخلاق مدار، حقیقت همان آفتاب است که هرگز در ورای ابرها پنهان نمی ماند و خود افشاگر هر پلیدی وُ کاستی و لغزش­هاست. این گزاره همواره مورد نظر و مُداقّه­ی فضلا و ادبا و هنرمندان بوده است، ولی سخن سؤنمز در این باره از لونی دیگر است. او می­گوید:

گونش بولود آلتدا، گینه گونش دیر

 گؤزلره گؤرونسه، گوُرونمه سه ده

یوزده گیرده له سن، کومور قارادیر

آغ کورکه بورونسه، بورونمه سه ده

**

غربته سالمایین آتالار سوزون

بوغازا سورتمزلز هر قربان گوزی

حقیقت گونش دیر، گوسته رر اؤزون

آز زامان گورونسه، گؤرونمه سه ده

 در سپهر اندیشه­ی سؤنمز، شاعر خدمت به خلق را عبادت به خالق می­داند:

انسانی را بیر سئو، اگر آللاهی سئویرسن

الله یولی، والله! کئچر انسان اوره گیندن

و وجدان را بزرگترین قاضی و بازخواست کننده­ی درون:

شیمشک اولمام، چاخان کیمی، سؤنر او

ایلک آددیمدا، اوز یولوندان دونر او

وجدان اولللم، من سوساندا، دینر او

هارای چکیب او دا من ده­ن های ایستر

در دو مصرع اولی که مراد شاعر ترغیب مردم به مهربانی و خدمت به خلق است، می بینم سؤنمز، خواسته یا ناخواسته، گوشه چشمی به حدیث قدسی «لا یَسَعُنی اَرضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المومن» دارد که معنی تحت اللفظی­اش چنین است: «من که [خداوندم] در آسمان و زمین نمی گنجم، ولی در دل بنده­ی مومن (و در بعضی حدیث­ها: در دل شکسته­ی مومن) همی گنجم.»

سؤنمز نیز مثل اکثر شاعران و ادیبان فکور وُ منصف، با جریان مخرِبّی که تلاش می­کند زبان­های مختلف وُ گسترده در فلات ایران را نه زبان، بلکه لهجه قلمداد کند و از این رهگذر برتری قومی واحدی در کشور را، به خیال خام خود، به ثبت برساند و به اصطلاح با حلبی­های شکسته سکّه­ی زر ضرب کند، به شدّت مخالف است و همیشه سعی بر آن داشته که به دور از هرگونه تعصّب کورکورانه­ی غیر علمیِ آشوب به پا کن، نظر پیشنهادی خود را عرضه کند و بابِ گفت وُ گو در این موضوع را همواره نگه دارد. او که دل­بسته­ی زبان ترکی آذربایجانی است، اعتراض منطقی و دور از هرگونه شانتاژ و قوم گرایی خویش را این گونه ابراز می­دارد.

او گوندن کی دیلیم «لهجه» ساییلدی

یاتمیش طبعیم بیر دیسکینیب، آییلدی

بو آییقلیق اولکه­میزه یاییلدی

دامارلاردا غیرت قانی قاینادی

پاسلی قلم الیمیزده اوینادی

**

دوداقلاریم گولومسرکن ازلده

آنام منه «اوغول» دئییب بو دیلده

آنا دیلی اونودولماز مین ایلده

حقیقتده بو دیل منیم جانیم دیر

ایلیگیم دیر، سوموگوم دور، قانیم دیر

درد اصلی سؤنمز درد زبان مادری­ست وُ وطن وُ مردم­اش؛ دردی که همیشه با وی بوده، هست و خواهد بود. این است که از وطن گفتن و از برای وی سرودن، نه تنها مرهم درد اوست، بلکه ضمانت بقای نام خویش نیز در آن است، می گوید:

گونلوم قوشی اوخور وطن گولی ایلن

گول نئجه کی گولر اوز بولبولی ایلن

سوزلریمی یازدیم خلقین دیلی ایلن

اودور، آدیم اورکلردن سیلینمز

یازیلماسا، دیلین قدری بیلینمز

هنوز حس و حال ناب شاعر در بیان عشق به وطن تمام نشده، در یک چارپاره می گوید:

قولاقلیغی حکیم قویدو قلبیمه

منه دئسین نه­دن دئییر اورگیم

«زحمت چکمه!» -دئدیم: اوزوم بیلیرم

وطن دئییر! وطن دئییر اوره­گیم

و آن­گاه که سیاق سخن در تحبیب وُ تجلیل مردم وطن­اش می­گرداند، کلام­اش دو چندان شیرین می­شود:

یارانیشیم بوراخیرسا اوزومه

آی اولمارام، او، گونش­دن پای ایستر

گونش اوللام، ائل قیزیشار کوزومه

ایشیغیمدان اولدوز ایستر، آی ایستر

بعد در چهار مصرع زیر با عنوان« شاعر دئدیگین » وظیفه ی شاعر را ایجاد راحتی وُ آسایش مردم، حتی به قیمت خون دل خوردن معرفی می کند و می گوید:

شاعر دئدیگین آخماسا آل قان اورگیندن

بیرگول دره بیلمز او، گولوستان اورگیندن

او، هر نه یه سؤز وئرسه، امین اؤل کی، سؤزونده-

ثابت قالاجاق باغلاسا پیمان اورگیندن

شاعر هنوز خود را از این حسّ و حال لطیف و انسانی خلاص نکرده است. در شعری دیگر (در منظومه­ی «شئه مونجوغی») در قامت شاعری متفکّر و ادیبی روشنگر وُ روشن­بین، شاعر را زبانِ گویای حق وُ حقیقت می­شناساند و خود وُ دوستداران­اش را سفارش به حفظ وُ حراست از سه عنصر مهمّ حیات می­کند:

دیلیم- دیلیم دوغرا قیزیل آلمانی

وئر هر گلن یئسین اوندان بیر دیلیم

اوچ کلمه وارلیغیمی بیلدیرن

بیر: وطنیم، بیر: منلیگیم، بیر: دیلیم!

از این منظر است که تمام صفحات کتاب­هایی که -چه نثر، چه نظم- از خود به یادگار گذاشته، واژه واژه پر است از وطن، انسان، زبان مادری، آزادی و انسانیت. این است که سؤنمز را شاعر زبان خود و بالاتر از آن سخنگوی دردها و آمال مردم عصر خود می­یابیم.

دل­بسته­گی کریم­آقا به وطن و هویّت، چنان ریشه­دار و قوی است که آن روز که دفتر شعری از او در شهر باکو در تیراژی بیش از تصوّر ما در ایران چاپ شد، با آن فروتنی ذاتی نالید: « ...خدای متعال را شاهد می­آورم که بیش از شادی غمگین شدم. با خود گفتم آخر ­کتاب­های ما پیش از خانه­ی خاله، باید در میهن مألوف مادری چاپ شود.» یقین که در آن لحظه­ی ادای « خانه­ی خاله» این بیت شهریار مدّ نظرش بود:

آنام تبریز، منه گهواره ده سؤیلردی: یاوریم، بیل!

سنین قالمیش او تایدا خاللی تئللی بیر خالان واردیر

بر زبان آمدن این سخن از زبان سؤنمز خاطره­ای را در یادم زنده می­کند. یادم می­آید در آن روزها که یاشار قارایئف در تهران بقچه­ی گله وُ شِکوه گشوده و به لحنی لیّن از سؤنمز پرسیده بود که «چرا به دعوت ما جهت برگزاری مجلس بزرگداشت از تو در باکو، اجابت نکردی؟» همین بیت از شهریار را عذر تقصیر خویش قرار داده و از قارایئف خواسته بود عدم اجابت از اظهار محبت دوستان و برادران آذربایجانی را حمل بر بی نزاکتی نکند. و قارائیف در رختی از امتنان وُ نشاط وُ شور از سؤنمز درخواست کرده بود همین بیت را با رسم الخط آذربایجانیان برای وی قلمی نماید. گله­مندی ملیح قارایئف مربوط به دعوتی بود که آکادمی نظامی شناسی باکو جهت برگزاری هفتادمین سال تولّد سؤنمز در سال 1379 شمسی، وی را به باکو دعوت کرده بود.

منظومه­های شاعرانه وی از جمله: «عیسانین سون شامی»، «ایتین وفاسی»، « آمان داغلار» سرشار است از تمثیل­های پاک انسانی و الاهی. با نگاهی عمیق به این منظومه­ها به راحتی می­توان درک کرد که در سپهر اندیشه­ی والای سؤنمز هنر برای هنر هیچ محلّی از اعراب ندارد، بلکه او هنر خود را در خدمت مردم هنر اصیل می­داند. از زبان خودش بشنویم:

هنری کیم سئویر هنره خاطر

یازدیغی نه اولار؟ بیر سویوق اؤجاق

شعرینی یازسادا قیزیل سویوایلن

قالیب طاقچالاردا، تؤز باسار آنجاق

**

هنر بیر اینجی دیر، آینادان دورو

نه ریا گؤتورر، نه تزویر آنلار

اصیلی بدل دن، اگرینی دوزدن

سئچر بیر باخیشدا آییق انسانلار...

**

هنر نه اولدوغون مندن سؤروشسان

اؤ بیر واسطه دیر، غایه سی انسان

دریندن دوشونسن بو حقیقتی

اؤندا گئت یازگیلن هر نه یازیرسان

از این رهگذر است که نفرت و کینه­ی خود را از «منیّت» و کسانی که هنوز در لجنزار «انسانیّت » گم­اند نشان می­دهد و به تضرّع از خدا می­خواهد:

الهی رحم ائله، گل توت الیم دن

ائشیت بو هارایی سوسقون دیلیمدن

هلاک ائت اؤزومده اؤز دشمنیمی

باریشدیر من ایله اصیل «منیمی»

قؤی گولسون باغ منه، یا چمن منه

مسلّط اؤلماسین نئچه «من» منه

سؤنمز با آن که درّاکه­ی تیز و شناختِ علمی از ترکیب و سیاق ضرب المثل­ها و قدرت تشخیص سره از ناسره، با این سخن جامی که ضرب المثل شده مخالف بوده که گفته: «از کوزه همان تراود که در اوست» او در اظهار مخالفت خویش و بیان نظر خود در این­باره، هیچ ابایی ندارد که اعلام مخالفت شدیدش ممکن است به تیریج قبای برخی از ادیبان سنّتی برخورد و او را به باد انتقاد مغرضانه و شماتت بگیرند. می­گفت من با این سخن نمی­توانم کنار بیایم، ممکن است زرگر زشت رویِ تندخوی و بد صورت، یک گردن بندِ زیبا بسازد و برعکس.

از بختوری­های مشروطه­چی، داشتن همسری شایسته و مهربان در کنار خود است. نقش همسر محترم­شان در «سؤنمز» شدن شاعر خوب زمانه­مان انکارناپذیر است- مثل هر حقیقتی دیگر. سخن فرهود مشروطه­چی، پسر کریم آقا، شاید لطیف ترین حکم باشد بر این مدعا؛ «سؤنمزی آنام اولمادان تصوّر ائدنمیرم» (سؤنمز بدون وجود مادرم، به تصوّرم نمی­گنجد). بدون ریا و چاپلوسی می­گویم، همسر سؤنمز با وجود مهرورزی مادرانه به دو فرزند برومند، همسرش را همچون فرزند سوم خویش همواره مورد نوازش وُ مهر وُ محبّت قرار می­دهد. بی خود نیست که سؤنمز همواره در کارهای اجتماعی وُ فرهنگی خویش موفق وُ کامیاب دیده می­شود؛ مگر نگفته­اند « پشت هر مرد موفقی، زنی شایسته ایستاده است، دل نگران»؟! کریم آقای ما هم به قدر کافی قدر این نعمت­ها را می­داند و به موقع ارج می­گذارد. یادمان نرفته که نخستین اثرش «آغیر ایللر» را به حرمت و درخواست دخترش سر وُ سامان داده و کتاب «حسرت چلنگی» را به درخواست دخترش؛ معلوم است کلّ آثارش را به عشق همسر و همراه­اش.

یکی از علل مهمّ و کارساز در طول عمر پرصلابت وُ شاداب و توأم با تندرستی سؤنمز را باید در عدم اعتیاد و وابسته­گی­اش به سیگار و دیگر اقسام دود وُ دم جست وجو کرد. این ویژگی تا آن جا با ایشان قرین است که در جلسات خصوصی واعظ، علی رغم اشتیاق زیادشان به حضور در محضر واعظ، به دلیل انباشته شدن فضای اتاق از دود سیگارِ حاضرین، کمتر شرکت می­کرد و یا اگر حضور داشت، یا جلسه را زودتر از دیگران ترک می­کرد و یا زبان تند به اعتراض می­گشود فراموش نمی­کنم روزی را که نتوانست اعتراض علنی خود از این بابت را مخفی نگه دارد، تا آن جا پیش رفت که پس از عتاب به حاضرین در عدم رعایت سلامتی دیگران، خطاب به خود واعظ- که همیشه ایشان را «داداش» خطاب می کرد- گفت: «داداش! شما چرا این قدر سیگار می­کشید؟! شما تنها متعلّق به خودتان نیستید، پس لازم است به فکر سلامتی و تندرستی خودتان باشید، مبادا عمر گرانبهایتان به هیچ وُ پوچ هدر رود! » جواب واعظ را هم فراموش نکرده­ام که گفت: «چه بهره­ای از عمر؟! چندان هم چنگی به دل نمی­زند این زندگی که ما داریم... گو مباش!» گره این سخنِ دردآلود و جانفرسا هرگز برای سؤنمز باز نشده، حتّی تا امروز... ولی برای من چرا!!...

روزی در محفلی فرهنگی صحبت از فضل و دلبسته­گی سؤنمز به زبان و ادبیّات آذربایجان به میان آمد. استاد تازه به دوران رسیده ای که هنوز جوهر امضای مدرک فلّه­ای اش خشک نشده بود و به قول خود توان پنجاه ساعت تدریس ادبیات فارسی(... و غیره) در مقاطع مختلف دانشگاه­های اسلامی را داشت، روی ترش کرد وُ گفت: « این همه ادعا درست نیست، اغراقی در آن نهفته است» یکی از شاگردان و دوستان قدر شناس سؤنمز همان جا حضور داشت، بی هیچ التافی به این استاد تازه به دوران رسیده، این حکایه­ی شنیدنی را در جواب گستاخی وی بر زبان آورد:

با یکی از وزرا در باب برامکه سخن می­گفتند. وزیر گفت: این همه که از جود وُ کرم برامکه می­گویند گزاف است، و این دروغ­ها را شعرا می­سازند. ابوالعینا شاعر معروف عرب، که به لطیفه­گویی شهره است، بی­تأمّل گفت: پس چرا این دروغ­ها را درباره­ی جنابعالی نمی­گویند.

این همان ابوالعیناست که روزی به دیدن عبداللّه بن منصور که بیمار شده بود وُ اندکی بهبودی یافته بود، رفت. از نوکرش پرسید: حال آقا چطور است؟ گفت: آن طور که می­خواهی. گفت: پس چرا صدای گریه وُ شیون بلند نمی­شود؟

 

سؤنمز نعمت برخورداری از حسّ لطیف شاعرانه­گی را نخست مدیون محمّد بی ریا، وزیر فرهنگ حکومت یک ساله­ی دموکرات­های آذربایجان است، بعد، مدهوش سلامت وُ روانی وُ سادگی فوق العاده­ی آثار مرحوم صافی­ست که کریم جوان را در مراسم عزاداری حسینی به شور وُ حال وا می­دارد. محمّد بی ریا یک سال پیش از روی کار آمدن حکومت پیشه وری (آذر 1324) آن روزها که در رأس اتحادیّه­ی کارگران بود و در تدارک و تمهید مقدّمات تبلیغاتی جهت راه­یابی به مجلس شورای ملّی به کارخانه­ی تریکوبافی شمس (محل کار کریم جوان) می­رود و پس از انجام بازدید از کارخانه، در بیرون کارخانه  بر بالای چهار پایه­ای می­رود و ضمن سخن­رانی درباره­ی حقوق کارگری، شعر معروف «خراسان واقعه سی (واقعه­ی خراسان) را با شور وُ حالی وصف ناپذیر دیکلمه می­کند- شور وُ حال نهفته در واژه واژه­ی این منظومه کافی بود کریم شانزده- هفده ساله را به راهی بکشاند که هفت دهه ادامه داشته باشد. ره آورد دم مستی این بهره­گیری معنوی، دو قطعه شعر است، یکی فارسی و دیگری ترکی، با این مطالع:

مژد آمد عید نوروز آمده

آمده، لکن چه دلسوز آمده

و:

شرح ائیله ییم اولدو نئجه بیچاره جورابچی

بیل کی نه قدر وار دوشر آزاره جورابچی

در ساحت شعر وُ شعرگویی، دو ویژگی بیش از هر نشانه­ای در شاعرانه­گی مشروطه­چی به چشم می­خورد که کم­تر در دیگر شاعران آذربایجان دیده شده است؛ یکی این که برخلاف معمول و مألوف که شاعر در همان سنین طفولیت به وادی شعر قدم می­گذارد (هرچند لنگ لنگان) وی در سنین بالا به دنیای شعر پا گذاشته است. برخی را به عبث گمان چنین است که پنجاه ساله­گی برای شاعری سنّی دیرهنگام است و گاه به طعنه چنین بر زبان می­رانند که شاعریِ این گونه افراد یادآور ذوق پرورش گل بعد از بازنشسته­گی کارمندان است، ولی این نوع قضاوت در مورد کریم آقا مشروطه­چی عین کذب است،  آثار منتشره از وی خلاف این مدعا را ثابت می­کند.  دومین خصلت بارزه سؤئمز در شعر وُ شاعری، برخلاف همه­ی شاعران و نویسندگان که هر چه بر سنّ وُ سال شان افزوده می­شود محتاط­تر می­شوند، سؤئمز در این سال­های کهولت که دهه­ی هشتاد عمر خود را از نیمه گذرانده، همچون جوانان پر شر وُ شور از بازگویی حرف دل خود در قالب شعر هیچ ابا و اکراه و ترسی ندارد و هرچه دل  تنگ­اش می­خواهد، می­گوید- محتوای «اوچونجو گؤز» را به یادتان می­اندازم.

 ویژگی منحصر به فرد شعر سؤئمز در سادگی زبان و ایجاز کلام است. او در سرودن اشعارش هرگز اسیر فرمی که تحت­الشعاع معنا وُ مفهوم قرار بگیرد، نمی­شود، در نتیجه برای فهم شعر او نیازی به ظنّ وُ گمان و تفسیر وُ تعبیر نیست. آشنایی ساده به زبان مردم عادی برای فهم شعر او کافی است. او شاعریّت وُ مهارت خود را نه در ساختن معمّاها و تعمیه­ها و یا نبش قبر لغات و اصطلاحات قلمبه سلنبه، بلکه فرورفتن در اعماق فرهنگ مردم و استفاده از لغات و ترکیبات متداول بین عموم مردم یافته است. ببینید فلسفه­ی نهفته در این تک بیت حکیم نظامی:

کم گوی وُ گزیده گوی چون دُرّ

تا زندک تو جهان شود پر

را چگونه با مهارت وُ تیزبینی در این چهار مصرع نشانده است؟

مجلسلرده چوخ بیلسن ده، آز دانیش

اؤنجه دوشون، اؤز فکرینی یاز، دانیش

چوخ دانیشدین، گؤردون بیر ایش چیخمادی

آز دانیش کی، بلکه چیخسین آزدان ایش

و نیز چگونه با استادی مقوله­ی انتقال فکر و فرهنگ را -که از آن به «میراث فرهنگی» تعبیر می­شود- در این دو مصرع کوچک و کم حجم، امّا پر محتوا، جای داده است:

فیکیر قالار ضای اولار/ کوچمه سه باشدان باشا

سادگی و صمیمیت موجود در شعر سؤنمز زمینه­ای پیش روی خواننده می­گذارد که به صد یقین باورش می­شود که اساس

منظومه­ها و اخوانیه­های وی آن است که وقایع و اتفّاقات و حالات روحی وُ روانی را که، مبتنی بر واقعیّت می­باشد، به طرز حقیقت نمایی صِرف، بیان نمی­کند. از این نگاه است که می­توان ادعا کرد شعر سؤنمز زبان حسب حال و واقعیت است؛ یعنی به هیچ عنوان تجریدی و انتزاعی نیست. شعر سؤنمز پیوسته این احساس را به ذهن خواننده متبادر می­سازد که ماجرا و یا واقعیت شرح داده شده، حقیقتی­ست که در عالم امکان اتفاق افتاده است. شعر «قوشلاردا سئویرلر» (از منظومه ی «آمان داغلار»، ص92) بیانگر این مدعاست که تأمین مسکن نه تنها برای بشر، برای پرندگان هم امری ست الزامی. با هم بخوانیم این چهار مصرع را:

ایسته­ییب دئسین کی، آشیاندا، او

نفرتله قارشیلار نگرانلیغی

نه اولار اوفاجیق قوش اولاندا، او

قوشلاردا سئویرلر امن- امانلیغی

فحوای چهار مصرع فوق، شاعر را اندرزگوی یاوه­سرا و غیرعامل به مدعای خود، که انسانی صدیق و عامل به اندرز می­یابد و یقین می­کند که (احتوای شعر، حاصل زندگی و تجربه­ی شخصی خود شاعر است که آن با خلاقیّت­های هنری در قالب شعر

می­ریزد و جاودانه می­کند. بی خود نیست که عباس زمان اوف، شاعر و ادیب بزرگ آذربایجانی، بعد از خواندن «حسرت چلنگی» (خاطرات شاعر از سفر به باکو)، می­نویسد: «به بار آمدن فرزندی چنین شایسته با چنین کلام موزون به زبان مادری خویش که محروم از مکتب و تحصیل بوده و زبان مادری­اش همواره در قید وُ بند بوده، حادثه­ای امیدوار کننده است.» سؤنمز در این سفرنامه علاوه بر شرح موقعیت جغرافیایی امکنه و مؤسّساتی که مورد بازدید وی قرار گرفته، شرح مبسوطی در خصوص علما و فضلا و مردان فرهنگی باکو را با قلمی شیوا و شیرین _که مختص خود سؤنمز است_ در اختیار خواننده­ی حسّاس می­گذارد. این کتاب، در ضمن، حاوی مشاعره­های سؤنمز با شعرای آذربایجان است.

سؤنمزِ عاشق پیشه، شعر عاشقانه کم­تر گفته، ولی خود شاعرِ عشق است، سراینده­ی مهر است، منادی محبّت و دوستی­ست، مهرورزی و عشق ورزی را ارزش می­نهد و می­گوید:

سئومکله سئویلمک بؤیوک نعمت دیر

کیم سئوه بیلمیرسه، حیاتی سرت دیر

سئویله بیلمه مک اَن بؤیوک درددیر

بیر ائله درددیر کی، اؤرنگی یؤخدور

هرکیمین عشقی وار، دئ نه یی یؤخدور؟

و گاه از این عشق زمینی نقبی می­زند به عشق آسمانی و حقیقی و می­سراید:

حقیقی عشق، سالک دن آغیر بیر امتحان ایستر

اونا بیر ذرّه اولدوز وئرسه، اوندان کهکشان ایستر

بو سئوداده نه حکمت وارکی، مطلق نابرابردیر

او هر بیر کیمسه یه شمشک وئرر، آتش فشان ایستر

و نیز می­گوید:

هر نه دوغرو عشق اودونا دوشن وار

اونو دایم غم کاروانی ایزله ییر

عبث دیئیل هر گون، سحر، چمن ده

گؤل، بولبولو گؤزو یاشلی گؤزله ییر

وقتی سیاهه­ی آثار منظوم سؤنمز را از نظر می­گذرانیم، پرونده­ی فرهنگی پُر برگ وُ پرباری برای وی مهیّا می­بینیم: آغیرایللر، عیسانین سؤن شامی، شئه مونجوغو، بو یاشدا، آمان داغلار، حسرت چلنگی(نثر) آثاری هستند که از سال1358 تا 1382 چاپ و منتشر شده­اند، و «اوچونجو گوز» در سال 1387. از بین این آثار منظوم، تا آن جا که حافظه و اطلاعاتم اجازه می­دهد، مدت­ها بعد از انتشار شئه مونجوغو بود که مهندس مسعود فصیحی همراه همسر هنرمندشان بر روی هریک از چهار قطعه­ی مندرج در منظومه­ی مذکور: گولوشدی گئتدی، ایسته رم، اومور چیچگی، و آغلارام آهنگی ساخته و در کاستی با عنوان «رؤیالار»(رؤیاها) ضبط و پخش کردند.

در بین آثار چاپ شده­ی سؤنمز هر یک جایگاه ویژه و مقام وُ منصب فرهنگی اجتماعی منحصر به فردی برای خود دارد و

نمی­شود همین طور سرسری، و بدون زحمت یکی از آن ها را «شاهکار» و یا «آواز قو»ی شاعر نامید، ولی گاه به دل من چنین می­نشیند که شعر «سنسیزله میشم...» سؤنمز حال و هوای دیگری دارد و مرا بیشتر از هر شعر دیگری به «خود»م می­رساند. نمی­دانم، شاید قضاوت شتابزده­ای ازم سر می­زند؛ به هر حال سال­هاست که با این شعر دمخور بوده­ام و «خوش زیسته­ام»، و نیز با نظیره­هایی که برای آن ساخته­اند. به فتوای زنده یاد مهدی روشن ضمیر (که او را با جمله­ی لطیف «ما به خاطر زیبایی­ست که این همه بار زندگی را بر دوش می­کشیم، والّا این همه عذاب به یک خور وُ خواب نمی­ارزد، بر منظومه­ی «حیدربابایه سلام» شهریار نوشته می­شناسیم)

این منظومه، از همان بیت نخست، چنگ در دل آدمی می­زند و تا بیت واپسین رهایش نمی­کند.

سؤنمزشناسان، متفّقاً بر این قول­اند که عنوان «منسیزله میشم» بر این مجموعه از یک سو مخلوق ذوق خلّاق خود شاعر است و از سوی دیگر انعکاس انبوه آمال و آرزوهای تلنبار شده در دل وُ جان شاعر حسّاس آذربایجانی­ست. «منسیزله میشم»، «سنسیزله میشم»، «وطن سیزله میشم» هر یک مرهمی بوده است بر تن وُ روان زخمی شاعر که خود را در دیار خود، و بین ایل وُ تبار خود بیگانه می­بیند. این است که با صمیمیّت وُ صداقت، این حسّ دل آزارِ «غریب در غربت خویش» را فریاد می­زند. چه خوب است این اعتراض  وُ فغان وُ فریاد دردآلود را از زبان خود سؤنمز بشنویم:

دردیمین یؤخ آدی، عنوانی دئسم

حیرته دالدیرار انسانی، دئسم

باشقا بیر سؤزله بو معنانی دئسم

اؤز دیاریمدا وطنسیزله میشم

**

درد منی یاندیریر، امّا اودو یؤخ

اودور آغزیمدا حیاتین دادی یؤخ

دئمیرم دردلر ایچینده آدی یؤخ

دیئیرم، من بئله منسیزله میشم

**

ای منیم منلیگیم، امدادیما یئت

بیرجه گل، منله قووش، دادیما یئت

منی باس باغرینا، فریادیما یئت

بیلمیسن کی نئجه سنسیزله میشم

این سربند چهار مصرعی، به صد زبان، اعتراض کوبنده و ویرانگر شاعر به وضع موجود را نشان می­دهد که آشکارا هویّت و شخصیّت فردی و اجتماعی­اش زیر سخت­ترین فشارها له وُ لورده می­شود و او را چاره­ای جز فریاد وُ فریاد وُ فریاد نمی­ماند.

پس از پخش این منظومه­ی دردآگین بود که نظیره­ها برای آن سروده شد، که هیچ یک در حدّ و اندازه و محتوای «اصل» نبود. آدرس دو نظیره را با یادآوری مطلع­شان به خاطرتان می­آورم:

قوش کی، یاتدی یووادا، اوچمادی، دنسیزلر عموغلو

سئهره کی چخمادی سئیره، او، چمنسیزلر عموغلو

**

بیر قوشون کی یوواسی داشلی دمیرلی قفس اولدو

او قوشو باغلادیلار تأمین ده نه­ده نسیز لییه نه

آن گونه که شنیده­ام، خود سؤنمز، در مراسم بزرگداشتی که در خرداد 1384 در تهران برگزار شده بود، نظیره­ی نخست سروده­ی رجایی اسکویی را ستوده و با خواندن مطلع آن در آن مجلس انس، کلّ شعر را شعری شناسانده که می­تواند درون شنونده را به جوش وُ خروش وا دارد و او را منقلب کند.

از دیگر آثار سؤنمز که جای گفت وُ گو دارد، ترجمه­ی شعر به شعر «حیدر بابایه سلام» شهریار است و ترجمه­ی منظومه­ی «آتیلمیشلار» اثر بختیار وهابزاده و برگردان اثر موسیقایی آهنگساز بزرگ آذربایجان اوزئیر حاجی بیگوف به نام «آذربایجان خلق موسیقی سی نین اساسلاری» به الفبای ترکی آذربایجانی.

اگر چه ترجمه­ی شعر به شعر امروزی در ساحت ادبیات امری­ست معمول و مورد استقبال اکثر مردم، ولی من به شخصه با این امر مشکل دارم و هرگز این عمل را امری محمود و پسندیده نمی­شناسم. اساساً مخالفتم با این امر بر این اساس است که چگونه

می­شود لطافت و ظرافت نهفته در بطن شعری را به زبان دیگری منتقل کرد. مگر می­شود؟ آیا به جز انتقال مفهوم و محتوای شعر، امر دیگری اتفاق می­افتد؟ آیا اثر ترجمه شده، حاصل صاحب اصلی اثر است یا مترجم؟ من می­گویم مترجم دریافت­های شخصی خویش از احوال صاحب اثر را در اثری دیگر عرضه می­کند، نه حرف وُ نیّت وُ احساس اصلی صاحب اثر را! ریچارد بنتلی محقّق نامدار انگلیسی، آن روز که ترجمه­ی الکساندر پوپ از آثار هومر را دید، مخالفت خود را از ترجمه­ی چنین آثاری چنین نشان داد «این شعر زیبایی است آقای پوپ، امّا نباید آن را اثر هومر بدانید.»

یک روزی در جمعی، از من درباره­ی شکوه وُ جلال و زیبایی­های نهفته در دل منظومه­ی «حیدر بابایه سلام » پرسیدند، گفتم -هیچ کس، حتّی خود شهریار هم قادر به انتقال این مشخصه­ها به سمع و نظر مخاطب نیست. پرسیدند: چاره چیست که از این نعمت بی­بهره نمانیم؟ گفتم: کار شاقّی­ست ولی باید قبول کنید که برای فهم درست سخن شاعر و زیستن در حال و هوای معصومانه و کودکانه­ای که در سرتاسر این منظومه گسترده شده، باید زبان ترکی یاد بگیرید؛ می­ارزد این همه عذاب به دریافت زیبایی!

خوب می­دانم که ادیبان بزرگی در زبان و ادبیات ترکی آذری از جمله: دکتر حمید نطقی، دکتر مهدی روشن ضمیر، دکتر احمد کیوی، دکتر علی­اکبر ترابی تقریظ­ها به این ترجمه نوشته و آن را اثری بدیع و بافته­ای جدا تافته از اقران خویش قلمداد کرده­اند، امّا من همچنان مشکل دارم با امر ترجمه­ی شعر به شعر. زیبایی­های شعر شکسپیر را چه کسی توانسته به ما فارس زبان­ها یا ترک زبان­ها برساند؟! ظرایف و طرایف نهفته در شعر حافظ چطور؟ کسی توانسته آن گونه که شایسته و بایسته است به زبان­های اروپایی انتقال دهد؟

در دوستیِ ارادتمندانه با کریم آقا مشروطه­چی، از او یک کلید طلایی به یادگار دارم و آن کلمه­ی «قُرب حضور» است. به من آموخت که دوستی امری بدون قید وُ شرط است و از فرصت­های پیش آمده در کنار کسی که دوست­اش می­داریم هیچ گلایه و توقّعی در کار نباشد و اجازه دهیم هرکس این بازی را با قاعده­ی خود پیش ببرد؛ مخصوصاً در این دوران سرشار از خاکستری که در آن هستیم با روزهایی که هوا آلوده است وُ روابط انسانی آلوده­تر. توان می­خواهد تا نشکنیم، مهربان باشیم با این روزهای نامهربان و، تاب بیاوریم فتنه­گری­های مدام را. هنوز هم صدای ملیح و دل­انگیزش همراه گل­خنده­ای بر پهنای صورت­اش تو گوش­ام طنین­انداز است خطاب به عبداللّه واعظ «داداش... کی می­شود که به هم مهربان باشیم....» آن گاه یاد سروده­ی استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی می­افتم که سرود:

«اگر می­شد صدا را دید

چه گل­هایی!

چه گل­هایی!

که از باغِ صدای تو

به هر آواز می­شد چید

اگر می­شد صدا را دید...»

ارسال نظر | بيننده: 242

 
قاراداغ ماحال‌لاری کتابینا بیر باخیش
نوشته شده توسط صمد چایلی   
25 دی 1394 ساعت 13:14

ائل بیلیمی سیرا کتابلارینین دؤردونجو اثری، قاراداغ ماحال‌لاری آدی ایله یاییلمیشدیر. قاراداغی آزجا قانییان اوخوجو، بو کتابین ایلک یارپاقلاریندان چئشیدلی سورولارلا اوز به اوز اولور. اونا گؤره‌ده نقد گؤزلویو ایله قاراداغ ماحال‌لاری کتابینی اوخوماق اولسون‌ کی بیر پارا سورولارا جواب وئره بیلر.

کتابی اوخویوب قورتاران اوخوجو، اوست قابیغداکی دؤرد یازیلان عنوانلاری بیرده ذهنیندن کئچیریر. اونا سورو یارانیر کی: کئچمیشلر باره ده مطالعه‌لر، فولکلور نمونه‌لری، اطراف محیط تدقیقاتلاری و سیاحت یادداشلاری، تیترلری آلتیندا هانسی متن یارانمیشدیر؟ منیم کیمی اوخوجو بو سؤالا بئله بیر جواب سؤیله‌مه‌یه قانع اولور: کتابین اصل تیتری و بو دؤرد بؤلوم تیترلری، هئچ بیر راضی سالان متن ایله، تارازلانا بیلمیرلر.

کتابین لاپ ایلک یارپاقلاریندان بلله‌نیر کی، یازیچی قاراداغین جغرافیا بؤلوم و تقسیماتلارین، تانیمادان کتاب یازماغا باشلامیشدیر. او، اهر، هوراند و کلیبر شهرلرین ماحال آدلاندیریب (ص-7)، کشور تقسیماتیندادا اهر، کلیبر، ورزقان شهرستان‌لاری یئرینه، بو یئرلین شهر اولدوغوندان دانیشمیشدیر. (ص-10) اوندان ساوایی خدافرین آدلی بیر شهردن دانیشمیشدیر (ص-10) حال بو کی بو آد یالنیز شهرستان آدی‌دیر. کتابدا یازیلان شهرستان، شهر، بخش، دهستان و ماهال آدلاریندان ساوایی چوخلو یئر یورد آدلاری دا یانلیش یازیلمیشدیر. قاراداغین حدودلارین باشا دوشمه‌ین یازیچی، سؤزجوک‌لری یانلیش یازماق ایله. آدلاری معنادان سالیب، ترس یوللار گئتمیشدیر: بوزکش (بوزقوش یا بوزگوش «سورو قورویانی»)، پیغان (پئیقان «پئی‌قان» یا پای‌قان «بای‌تانری»)، آبش‌احمد (آبشهمه یا آبیش‌اهمه «آبیش اکمه»)، بکرآباد (بئکو یا بکو «بک گوجو»)، سینا (سینو «قارتال»)، تخم‌دیلی (توخوم دیل «توخوملوق، توخوم بهشتی»)، بسطاملو، (باستاملی یا باسداملی «ییغجام ائولی»)، مینجوان (مینجووان «دؤردمین اؤکوز یئر» یا «مین قنات آریتلایان، مین جووان»)، گرما‌دوز (گرمه دوز «ماش یئری، حبوبات‌یئری») (ص -10) آدلاین دوز یازماماقلا سؤزلری معنادان سالمیشدیر.

بیلدیگیمیز کیمی، ماهال آدی آلتیندا نئچه کند گؤرونمک ده‌دیر. بونونلا بئله اهر، کلیبر، هوراند و خداآفرین یازیلان ماهالاردا، بیرکند آدی‌دا گیتریلمه‌میشدیر. اونلاردان ساوایی، حتی مواضع خان ماحالیندادا، بیر کند آدی یازیلمامیشدیر. بو بنش آدلارا اهر (یا آهار «بکریئر»)، کلیبر (کلئی‌بر «کل قورویوجوسو)، هوراند (هورات «گونش آت»)، خداآفرین (خود آفرین «الهه آت») معنا اولونمامیش، ماوازخان، ماهال آدی‌دا یانلیش یازیلمیشدیر.(ص- 10)

منجه، کتابین نئچه یئرینده یازیلان بایاتی‌لار، ائل بایاتی‌لاری یوخ، بلکه‌ده بیر نابلد کیمسه‌نین قوشدوغو سؤزلردیر. اونا گؤره‌ده اونلارا باخماقدان واز کئچیب، کتابین بیر پارا واراقلارینا دقت یئتیرمه‌گی یئی بیلیرم.

ص 12: بو یارپاقدا یازیلان حزوانا، مولان، شیور، کئچی‌قران، مشک‌عنبر، صوفو، سلین، ایلقانا، سانبران سؤزلری یانلیش یازیلمیشلار. اونلارین دوزو بئله‌دیر: خاروانا «اسفنج تورپاقلی وانا، اسفنجی تؤوله» موولان، شئیور «ایشیقلیق، ایشیق طرفی» کئچی‌قیران «داغلیق کئچید»، ایشکن بر «ایشیق قوروجوسو» ، سوفی «بالیق آدی»، سئلین «سئللی» ایرقنه «قانایئر» سامبران «اسطوره‌ده ده‌نیزی قاریشدیران داغ، سام بوران یئری».

ص- 13: قاراداغ ولایتی انضباطی جهتدن 18 ماحالا بؤلونوبدور، دئیه‌ن یازیجی، دئدیگینین قایناغین گیترمه‌ییب، یازدیغی 18 ماهالادا، اوچ شهر آدی قوشموشدور. ماهال سؤزو آهار، ماهار، ماهاببا سؤزلرینه تای، «ه» حرفی ایله یازیلاندا دوزراخ اولور. ینیه‌کی، ماحال سؤزون محّل سؤزونه باغلایانلار، واژه‌نین معناسین آیری یؤنه آپاریرلار. ماهال نئچه کند توپلوسونون بؤلگه‌سی‌دیر. بو یارپاقدا حسن‌آباد یازیلان هسه‌نو سؤزوده ترس یازیلمیشدیر. نو سوزو، سویو بو الدن او اله آپاران ایچی بوشالمیش آغاج گؤوده‌سی ایله، اویولموش داشدان، دوزه‌لینمیش سیمیت نووی کیمی وسیله‌لره دئییلر.

ص 16: بیر چوخ یازارلار اهر آدین «هر» و «هور» کؤکلو خورشید» یعنی گونش سؤزوندن تؤره‌ندیگینی یازیرلار. آمما، یازیچی شاهمرس سؤزلویونون 171 نجی یارپاغینا باخسا ایدی گؤره‌ردی‌کی اهر، بکر و تازا یئر معناسیندادیر. بو یارپاقدا، پارانتز آراسیندا نئچه تاریخ ده یازیلمیشدیر. بو تاریخین میلادی، شمسی و یا قمری اولدوغو بللی ده‌گیلدیر. بو نقصان کتابین چوخ یئرینده گؤزه چارپیر.

ص- 19: بورادا یانلیش یازیلان آدلار چوخ دور. او جمله‌دن: آلپ اووت، آللو، ابریق، خونیق، ایوجی، بوهول، وناباد و شمس‌آباد، کندآوالارین گؤسترمک اولار. کندلی‌لرین دانیشیغیندا بو آدلار بئله‌دیرلر: آلبوت یا آلپوت، آللی، اؤیری، خونییه، بؤفول، ون آوا، شومشووار.

بو یارپاقدا قاراداغین یئرینه قارادغین سؤزو یازیلار ایکن، آشاغی سطیر‌لرده‌ده بیر فیکیر اوزه چکیلیر. خان سئوه‌رلیک، ارباب ایله ملک‌دار ایسترلیک دوشونجه‌سین چوخلو جمله‌لرله بللندیرن یازیچی، بو فیکری کتابین سونونادک ایره‌لی آپاریر. رعیت و کندلی‌نین قایدینا قالمایان یازیچی بئله‌ بیر جمله‌لری قلمه آلمیشدیر: «بو آدلی سانلی بیلر اهر ماحالیندا خیرلی ایشلر گؤروب، ثواب عمل‌لرا ئتمیشلر» بَی‌لرین خیرلی، ثواب ایشلریندن خبر وئره‌ن یازار، سؤزلرینین آردینجا، بَی، خان آدلارین سیرا دوزوب، اونلاری حؤرمتله‌ییر. او آیری یارپاقلاردادا بو دوشونجه و آدسیرالارین ایره‌لی سوروب، قلمه آلمیشدیر. «صمدخان سوفره آچاندا آج قارینلار. دویاردی» (ص-52). «کئچن چاغلاردا بو کندین ملیکی، ملک‌داری کریم بَی آدلی بیر اؤنلو کیشی اولوب. دئیلنلره گؤره های دئینه‌ هاوار وئرن، پای دئینه داوار وئرن، علی آچیق جومرد (جوانمرد) سخاوتلی بیر آدام ایمیش» (ص 77) «کندین اؤتن چاغلاردا، ملیکی، ملکداری حاجی نعمت مزگری اولوب. اوندان‌دا یاخشی عمل‌لر سؤیله‌دیلر» (ص 95) «کلیبر شهرینین ان بؤیوک خانی لطف‌الله خان شجاع الممالک ایدی. او رستم زال مثاللی رستم‌خانین نتیجه‌سی، حیدر کرار نشانلی، حیدرقلی خانین نوه‌سی، قنیمینه قان اوددوروب، دشمن باغری یاران باقرخان اوغلودور. کلیبرین مرد بالاسی، غیرت قالاسی ایدی» (ص 105) «مصطفی قلی‌خان قاراداغلی خیریه‌چی و قوروجو بیر حاکم اولموشدور. اهرده شیخ شهاب‌الدین محمود مسجدین تعمیر ائتدیرمیش و یوخسوللارا ال توتوب احسان وئرمیشد‌یر» (ص 137و 138)

بو قده‌ر خان، بَی، ملک‌دار و ملیک آدی چکیب، اونلارین خیریّه‌چی آج قارین دویدوران، جومرد و سخاوتلی، یاخشی عمل‌لی صفت‌لرین اوزه چکن یازیچی، رستم زال نشانلی، حیدرکرار مثاللی، دشمن باعزی یاران سئودیکلرین اؤیمه‌کدن یورولمر. او، کلیرین مرد بالالاری، غیرت قالالاری خان ظولموندن نئجه تنگه گلیب، نئجه جانا دویوب و سیخینتی چکدیکلریندن دانیشمیر. ارباب‌لار نئجه دانیشانی آغاجا باغلاییب یاندیردیقلاریندان، هئچ نه دئمه‌ین یازیچی، سانکی بو واقعی اولای‌لارا بیله بیله گؤز یومور.

ص- 21: بو یارپاق ایله اوندان سونراکی یارپاقلاردا چوخلو آدلار، یانلیشجاسینا قلمه آلینمیشدیر. اؤرنک اولاراق: خیشکه نو، یا خوشکه ناب، خشگناب (44)، دینه‌ور، دینور (56)، سالسابیل، سالسائیل (56)، جووه‌ت، جوبند (25)، خوینه‌ری یا خوینه‌رو، خوینره(58)، سیغین‌دیل، سکین‌دیل (41)، کله‌سو، کله‌سور(62)، اوسکولو، اسکلی(63)، ارپیرزن، یخفروزان(63)، اوریه، اورنگ (30)، امره‌قیز، امیرخیز (30)، هیمه‌دان، همیدان(81)، پیراللی، پیرعلیلی(40) شوجئی‌لی، سوجیلی(84)، زرنه، زرنه(85)، سووارا، سوآرا (49)، سوله‌جر، سوره‌جر (128)، آغ بیراز، آغ براز (133)، بالاسه، بالاسنگ (109)، پئشتو، پیشتاب‌(160)، باهادیر، بهادر(160)، یوزبت، یوزبند (170)، ویجه‌نی، ویجینی(182)، دوموش‌کانلی، دورموشکانلی(113)، مرداناقام، مردان آغام (215) کرینگان، کرنقان(217)، کاللا، کلاله (220) سی‌یاری، سیه‌رود(230)، آلی‌یار، علییاری(234)، زانبالان، زومبالان (85)، کوردش، کوردشت (224)، جوشون، جوشین(234)، اوشتیبین یا اوش تیبین، اوشتوبین(237)، هوله، هله (241).

بونلاردان سونرا، کتابداکی یانلیش یازیلان سؤزجوک‌لرده، آز دیئیلدیر. مثال اوچون: ایوجی؟ (19)، حیوا «هئیوا» (23)، یئتیر «یئیتر» (23)، دوریش «درویش» (29)، بلاغی «بولاغی» (39)، دیزج «دیزه» (47)، آیرایلاندا «آیریلاندا» (76)، آخسار «آخار» (82)، قادا «قایدا» (139)، علی‌عسگر «علسگر» (124)، کاتتلالی؟ (128)، گئچی «کئچی» (131)، چکدیلیر «چکدیلر» (135)، تسپلینلیک «تسکینلیک» (155)، طرلان «ترلان» (167)، دودغینا «دوداغینا» (171)، توند «توت» (171)، اولوبدور «اولدوبدور» (178)، گئچن «کئچن» (91)، طرلان «ترلان» (21)، آرازبارنی «آرازباری»(81)، شوشا«شیشه»‌(181)

هردن سؤز آچیملارینا کئچن یازیچی، بورادادا اولدوقجا یانلیش یول گئدیر. اونون بو بؤلومده‌کی بیلگی و معلوماتی داها مأیوس ائدیجی‌دیر. او، اؤج سؤزون قصاص (ص-40)، دینه‌وری دین گیتره‌ن (ص-56) مینجووان‌ی، مین جوان (ص 95) معنا ائدیر.

حالبوکی، اؤج انتقام، دینه‌ور دین یاتین و گوشه طرفی، مینجووان ایسه، مین‌لر اؤکوز یئر دئمک‌دیر.

تدقيقاتچ يازيچي‌نين نه قدره‌ر قارادانما بللی اولماسی ، ايكي اؤنملي موضوعداندا بللی اولور. بيري بوكي او توركمان چاي‌داکي ورزقان كندي ايله قارا داغداكي ورزقان شهرلرين بير بيري ايله ترسه سالير. او بيريسي‌ده، اوكي، يازيجي ميرماحمود آدلي شاعيري قره‌داغلي بيليب، اونون‌دا شعريني سئوديگي كيمي قلمه آلميشدير. او، ورزقان‌دان دانيشان يئرده يازير: اولو آذربايجان شاعري شهريار دئييردي: ‍«ورزقاندان آرمودساتان گلنده» (ص-42) تدقيقانچي بيلميركي شهريارين آنا يوردو قابشاق و آتا يوردو خيشكه‌نو، توركمان‌چاي يوخاريلارينده‌كي ورزقان ايله ياخين كندلردير‌لر. اورداکی ورزقانين‌دا آلما، آرموردو، بول‌دور. كتابين يازاري، ورزقانلي ميرمحمود آدلي بير شاعره‌ده توخونور. او يازير: «ورزقانلي ائل شاعري ميرمحمود چاووشدور» او شاعرين ديليجه يازير: «خوشكنابدا بسله‌ميشديم بير مايا ورزقاندان گلدي اونو نر باسدي» ائله بوشعرده ده خوشكه‌ناب ايله ورزقان رابطه‌سي، شهريار دئيه‌ن كندلرين رابطه‌سي‌دير. يوخسا آباز ماهالينداكي خوشكه‌ناب و يا هئريس بؤلگه‌سينده كي خوشكه‌ناب هارا، اهر شهرستانينداكي ورزقان هارا؟ اولسون‌كي تدقيقاتچي تدقيقي‌نه گؤره ميرماحمودون‌دا آشاغيدا گلن شعريني، سئوديگي كيمي او ال، بو ال ائله‌ميشدير:

«داش آتان» لي، «خوشكه‌ناب»لي

بير قيز سئوديم، اتلي جانلي

«ميرماحمود»ام، «ونه قان»لي

قبريم اوسته ياريم، سالامه گلسين

 

اميرباتما منه بينوانين آهينا

يئرين مه‌له‌يينه، گؤيون ماهينا

نامه يازارام كربلانين شاهينا

گؤتورسون عباسين امداده گلسين

 

ميرماحمود سؤيلر بيجا بيجا سؤزلري

نرگس شهلايه بنزه‌ر اونون گؤزلري

بو خانلارين او بَي‌لرين قيزلاري

حدّي نه‌دي منيم صحرايه گلسين؟

بونودا آرتيرمالي اورلوروق‌كي، داش آتان كندي‌ده قايشاق ايله ورزقان كندي اورتاليقلاريندا واقع اولموشدور.

خيلك‌خان، ارباب، ملك‌دار، امير آدلارين كتابين چوخ يئرلرينده سيرا دوزن يازيچي، هنرمند، ادبياتچي، شاعر، صنعتكار آدينا يئتنده يا سوسور، ياداكي خالا خاطيرين قالماسين دئيه، نئچه نفرين آدين چكير. قاراداغ ساز سؤز دنياسيندا گؤركملي رول اوينايان هنرمند لر، او جمله‌دن عاشيق‌لار پولاد، خيراله، زياد اوغلو حسين، حسن اسندري، عيسي دشن، عبدالعلي‌نوري، مشي‌پاشايي، آ‍زقان‌لي ولي، ساز اوستادلاري حسين كيرشانلی، چنگیز مهدی‌پور، مراد آغایی، ایمان حیدری، بالابان اوستادلاری آراکل، برمیس‌لی مختار، یاددان چیخمیشدیلار. یازیچی شاعرلردن اسماعیل هادی، بهمن زمانی، ستار گول محمدی یا بوتونلوکله اونودولموشلار، یاداکی بیر بایاغی شعرایله یاد اولموشلار.

بونلاری دئمک او دئییل کی بوتون بو یارادیجیلار یاد اولسایدی‌لار، یاخشی اولاردی. یوخ، سؤز بوردادیر کی، بونلارین هر بیری قاراداغ تاریخینده چوخلو آدلاری چکیلن آداملاردان اوستون رول اوینامیشلار.

کتابین یوخاریداکی نقصا‌نلاریندان ساوایی، تاریخ و جغرافیا سوّیه‌سینده‌ده نقصان‌لاری واردیر. مثال اوچون ماوازخان ماهالی کندلرین هامیسی یازیچی‌نین قلمیندن دوشوشدور. آغجا قالا کیمی هوندور قالا، آلی‌بای قالاسی کیمی اؤنملی قالا، چوخلو قیز قالالاری ایله سیدمحمد ایله سیدجبرئیل کیمی مهم تاپیناجاقلار یئیریندن اونودولموشلار. بونلاردان ساوایی، قاراداغین هاس، اوزبت، خنه‌یه کیمی قبیر داشلاریندان اؤتری سوووشان یازیچی، سؤهرول، موجونبار، قبلیش، هوش، آینالی کلیسالارین‌دا گؤرمه‌دیم حسابلامیشدیر. اونلاردان ساوایی، حتی فرش توخوجو نغمه‌لری و یا دیگر نغمه‌لردن بوردا بیر سؤز گئتمه‌میشدیر. توی دب‌لری، یاس مراسم‌لری، محصول مراسم‌لری، پیر تاپیناجاقلاری، جشن‌لر بو کتابدا، کؤلگه‌ده قالمیشلار.

یازیمیزدان بئله جیخیرکی، قاراداغ ماحال‌لاری کتابین یازان، بو بؤلگه‌نین فرهنگ و کولتورون یاخشی تانیمامیشدیر. تدقیقاتی اولدوقجا ناقص و چوخ یئرده دیر‌سیزدیر. فولکور نمونه‌لری یانلیشلیقلارا اوغرامیش، قاراداغ فولکلور ده‌نیزیندن ائله بیر پای گؤتوره بیلمه‌میشدیر. کئچمیشلر باره‌ده هئچ بیر اؤنملی مطالعه‌یه ال وورا بیلمه‌میبشدیر. سیاحت یادداشلاری‌دا خان، بَی، اربابی اؤیمک‌دن، یاخشی یئییب ایچمک سونرا چوخ درین لیکلره جوما بیلمه‌میشدیر. کتابی حاضیرلایانلار ایسه، نه قده‌ر چالیشسالاردا، چوخلو سؤزوجوکلرین یانلیش یازیلماسیندا، دقت‌سیز ایش گؤرموشلر. دئیه‌سن کی بو حؤرمتلی ادبیات چالیشقانلاری الیمیزده اولان قایناقلاردان ده‌یه‌ری قده‌ر‌، بهره‌لنمه‌میشلر.

ارسال نظر | بيننده: 94

 
تبریک به آقای رضا همراز و نویسندگان شان در سایت «رضا همراز»
نوشته شده توسط سایت «ایشیق»   
24 دی 1394 ساعت 15:01

خبر هفت سالگی سایت «رضا همراز» خبر مسرت‌بخشی برای همه آنهایی است که با مسائل، چالش‌ها و مشکلات نشر الکترونیکی بویژه در حوزه‌ی ژورنالیسم الکترونیکی آشنا هستند. آقای رضا همراز بعنوان پژوهشگر حوزه‌ی تاریخ و فرهنگ آذربایجان، در هفت سال گذشته نشان داده است که روزنامه‌نگاری کوشا، خستگی‌ناپذیر و متعهد به موضوع فعالیت و جامعه‌ی مخاطب خود است و تلاش روزمره ایشان در ایجاد شرایط برای تداوم فعالیتهای سایت و بویژه بروز کردن آن با مطالب و نوشته‌های تاریخی و فرهنگی که بعنوان موضوعات مرجع برای پژوهشگران حوزه تاریخ و فرهنگ آذربایجان ایران مورد استفاده قرار می‌گیرد، دلایل این مدعاست.

متاسفانه روزنامه‌نگاری الکترونیکی حداقل در حوزه فرهنگ و ادبیات آذربایجان آنچنان که شایسته است رشد نکرده و عمر سایت‌هایی نیز که در این راستا راه‌اندازی می‌شود حتی به چندین ماه نیز نمی‌رسد و بنا به دلایل عدیده‌ای که هر کدام از آنها در جای خود می‌تواند مورد ارزیابی جدی قرار بگیرد، به همان سرعتی که راه‌اندازی شده خاموش نیز می‌شوند.

سایت «رضا همراز» در هفت سال گذشته بی‌وقفه بروز شده و به تناوب با نوشته‌ها و مطالب خود جناب همراز و یا همکارانشان نه تنها توانسته مخاطب علاقمند را حفظ کند، بلکه روزبروز به تعداد آن نیز افزوده است و امروزه به جرات می‌توان گفت که علاوه بر نوشته‌های ارزشمند این سایت، جناب همراز مجموعه‌ی ارزشمندی از اسناد و مدارک تاریخی و فرهنگی آذربایجان و ایران را نیز فرهم کرده و در دسترس علاقمندان و پژوهشگران این حوزه قرار داده است.

در هفت سالگی سایت برادر ارزشمند «رضا همراز»، به جناب رضا همراز و نویسندگان به پاس کوشش‌های بی‌دریغ‌ و مستمرشان در هفت سال گذشته تبریک می‌گوییم و برایشان آرزوی موفقیت بیش از پیش در نشر و ترویج موضوعات مرتبط با تاریخ و فرهنگ آذربایجان و ایران را داریم.

از طرف همکاران سایت «ایشیق»- سایت ادبیات و هنر آذربایجان

24 دی ماه 1394

ارسال نظر | بيننده: 114

 
<< << < < 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 > > >> >>

صفحه 1 - 12 از 1615
   

تصاویر

آمار سایت

 

 

معرفی کتاب

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
 
   
 
AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
   
AZCMS AZCMS AZCMS